2777
2789
عنوان

این پیج منه😋

85 بازدید | 0 پست

دارم سرگذشت یکی از اشناهامونو به صورت رمان با تغییر مینویسم 

تقریبا مطمئنم میترکونه 

مقدمشو میزارم اگه دوست داشتین این پیجمو فالو کنید🫂😘تا رشد کنم مرسی جیگرا 

این ایدیمه 


Nahan_iii


سلام

من روجام 

روجا یعنی ستاره 🌟

متولد ۱شهریور ۲۰سالِ گذشته در رشت 

در حال حاظر دو ساله که تو این دنیا نیستم...

اما شاید با تموم شدن این داستان ،روجا دوباره متولد بشه...🌱


شبی ک به دنیااومدم ،خیلی چیزا تغییر کرد 

مثلا 

پدرم خندید ...

این واکنش  شاید در زمان خودش اونقدر شگفت انگیز بوده ک 

  برای مادرم همیشه مقدمه شروع خاطرات  زاییدنش بود..

انقد رو این بخش از خاطراتش تمرکز میکردو بهش آب و تاب میداد ک قسمت دنیااومدن من کاملا فراموش میشد و گاهی با خودم فکر میکردم 

راستی ،چرا پدرم خندیده بود؟!


پدرم مرد ریز نقشی بود‌ که تنها داراییش از ارثیه مرد سالارانه پدر و پدر بزرگش اخماش بودو سیبیل قلم مویی که البته از نظر من جای ابهت دادن به صورتش اونو شبیه کاراکتر مورد علاقه من یعنی بابا لنگدراز میکرد 

البته این نظریه شخصیه خود من بودو از نظر گیلدا ایده ابلهانه ای بود 

چون بابا لنگ دراز در اصل  اصلا سیبیل نداشت 

گیلدا

خواهر بزرگتر من که دومین تغییر شب تولدم بود 

اون دیگه نخندید ...

من هیچ وقت معنی و لزوم ته تغاری بودنو درک نکردم 

حتی وقتی  افرا به دنیا اومدو من برای بار نوزدهم خنده بابارو دیدم 

هرچند اینو هم در نظر بگیریم  خنده بابا اونقدر شدتش بالا بود ک باید دونمره میگرفت و میشد خنده بیستم 


خب برگردیم به شب تولدم ...من تو یه شب بارونی به دنیا اومدم 

یه شب خیلی خیلی بارونی تو یه اتاق گلی ۱۵متری  با فاصله ۲۰ کیلومتر از شهر 

اشتباه نکنید من متولد دهه ۲۰ یا ۳۰ نیستم 

فقط کمی بدون هماهنگی دنیااومدم 

فقط کمی 

تقریبا یک ماه و نیم زودتر 

نمیدونم یه بچه ۶ساله چه درکی از زاییدن و زایشگاه و اب هوا داره ولی چیزی ک من از گیلدا همه این سالها شنیدم این بوده ک بخاطر قدم نامبارکم وسط شهریور ماه طوفان بی سابقه ای اومد و با بسته شدن جاده کوهی خونه عزیزخانوم  که از قضا در حالت عادیم ماشین با سلام و صلوات درش تردد میکرد ...مادرم وسط همون اتاق ۱۵متری منو زایید 

و خنده پدرم در حقیقت یک شک  از دیدن بچه قورباغه ای بود که دادن بغلش 

ولی من اصولا ترجیحم باور کردن داستانی بود ک از مادرم و دامون میشنیدم

دامون

پسر کوچیکه عزیزخانوم 

از آسمونا اومده بود 

۳۳سال پیش

تو یه شب پاییزی 

درست ۶دقیقه بعد از کوبیدن دری ک کسی پشت اون نبود 

و به همین راحتی من عمو دار شدم ..

دام دام از نظر من نور داشت ،نکه عین مهتابی خونه عزیزخانوم ۷سال یه تنه کل خونه رو روشن کنه آخم نگه ها ...

نورش معجزه میکرد ،اون کارایی رو میکرد که بقول بابا هفت نسل قبل و بعدشم اجازه انجامشو نداشتن مثلا...



ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

کاش رها شوم

reza_k_t | 30 ثانیه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز