یه سال و نیمه عروسی کردم اصلا پشتم نبود هر کی هر چی میگف فقط نگا میکرد خواهر برادر مادرش برادرش به شوهرم گفت من زننو آدم حساب نمیکنم بخاطر اونا منو کتک میزد و ک اونا ناراحت نشن این اواخر مادرش پرش کرد ک دخترام بیان اینجا خسته میشن به زنت بگو بیاد واسشون غذا بزاره منو کتک زد بیرونم کرد ده روزه الانم گفته ک باید غذا بزاری وگرنه طلاقت میدم تو این مدت یه بار زنگ نزده ک زنم چطوره اصلا مهم نیستم الانم هر روز شب پیش مامانشه ی بار اونا رو ندید یه روز سر من داد میزد ک اونا رو ندیدم تو نذاشتی الان ده روزه ازم خبری نمیگیره
خودت را گم کنی و دیگری را زندگی کنی آسان نیست.،،،،،،،، و من زنهای زیادی را میشناسم که غمگین اند اما میخندند .،،،،،،،، مرده اند اما زندگی میکنند ،،،، آشوب اند اما آرامش را تظاهر میکنند،،،،،آری! من زنهای زیادی را میشناسم که دیگری را زندگی میکنند. به امید آمدن روز های خوب برای تمام زنان سرزمینم.