گریه کردم بغضم کم نمیشه .اگه بود مراقبم بود خیلی مراقبم بود .وقتایی که پیشش بودم نمیزاشت هیچ حس بدی داشته باشم پر از مهربونی و توجه بود .تو مهد کودک توی یک کلاس بودیم اول دبیرستان پیدام کرد عاشقانه دوسم داشت .اما من وسط دعوای والدینم بزرگ شدم هر پسری دختری رو که یه روز آروم نداشته نگه نمیداره ،اون دوست داشت باهام ازدواج کنه اما هر چقدر منتظر موند خانوادم نزاشتن من به بلوغ برسم من تا ازدواجم یکبار هم تنها تا سر کوچه نرفته بودم .اینکه هیچ اختیاری از خودم نداشتم سرد شد .چند سال
خدایا کمکم کن ،آدمهایی که دوستشون ندارم دست از سرم بردارن ....😔چقدر تحمیل میکنن خودشون رو اه
گریه کردم بغضم کم نمیشه .اگه بود مراقبم بود خیلی مراقبم بود .وقتایی که پیشش بودم نمیزاشت هیچ حس بدی ...
عزیزم حق داری خیلی سخته ولی از خدا کمک بخواه دیگه برات مهم نباشه سرتو با بچه قشنگت گرم کن انیدوارم خوشبخت باشی توی زندگیت که به فکر ایشون نیفتی دیگع برنمیگرده حال خودت مهمتره😔و شوهرت و بچت