2777
2789
عنوان

سرگذشت بهنام

| مشاهده متن کامل بحث + 2540 بازدید | 45 پست

قسمت ۲۲


تایم کاری ثمین از۸صبح بودتا۱۰شب

روزاولی که میخواست بیادمن قبل ازامدنش ازخونه امدم بیرون ونزدیک ظهربهش پیام دادم همه چی خوبه؟

بعدازنیم ساعت بهم زنگزدگفت نگران نباش پرینازصبحانه اش خورده داره استراحت میکنه

بارهام که خداروشکرمشکلی ندارم

ازش تشکرکردم خواستم تلفن روقطع کنم که گفت راستی شام چی دوستداری برات درست کنم؟

گفتم ادم بدغذایی نیستم هرچی درست کنی میخورم

گفت میدونم عاشق فسنجون وقرمه سبزی هستی کدومش؟برای اینکه اذیتش کنم گفتم جفتش!!

شبهایه کم دیرمیرفتم خونه راستش روبخوایدنمیخواستم یه وقت رفتاری ازمن یاثمین سربزنه که پرینازشک کنه

چون واقعاچیزی بینمون نبود

شاید بگیدشمابهم محرم بودیدوچندروزم باهم تویه خونه بودیدولی واقعاهیچ رابطه ای باهم نداشتیم هرچی بودروی همون یه تیکه کاغذثبت شده بودبرای گرفتن خونه..

پرینازبخاطرقرصهای ارام بخشی که میخوردبیشترروز روخواب بود

وقتی رسیدم خونه بعدازمدتهااحساس کردم همه جابوی زندگی میده 

خونه مرتب تمیزبودرهاشامش خورده بودبازی میکردوثمین دونوع غذای موردعلاقم روپخته بود

وقتی ثمین لبخندرضایت روتوصورتم دیدگفت من هرکاری برای خوشحال کردنت میکنم چون تولطف بزرگی درحقم کردی..

یک هفته ای ازامدن ثمین به خونمون گذشته بودپرینازواقعاازش راضی بودوجالب رابطه خیلی خوبی باهم داشتن

ثمین میگفت ساعتهای که بیداره ازخاطرات گذشته برام تعریف میکنه گاهی ازپدرش میگه گاهی ازعشقش به تو

هردفعه که ثمین خاطرات پریناز روبرام تعریف میکردعذاب وجدان میگرفتم واز روزی میترسیدم که این رازفاش بشه

بعداز۶ماه پرینازحالش خوب شدازاون شرایط بدروحی تقریبادرامد

وقتی دیدم خودش میتونه به کارهاش برسه بهش گفتم بهتره عذرثمین روبخوایم 

گفت نه من خواهرندارم بهش عادت کردم کاری بامانداره بذاربیادمن میخوام درسم روادامه بدم کلاس برم به کمکش برای نگهداری رهاوکارهای خونه نیازدارم..

خلاصه هرکاری کردم که شایدپرینازرومنصرف کنم نشد!

به ناچاربه خودثمین گفتم بهتره دیگه نیای

گفت چرا؟کاراشتباهی کردم

گفتم نه فقط میترسم یه روزی پرینازبفهمه همه چی خراب بشه

ثمین اولش فکرکردپرینازازش ناراضیه که عذرش روخواستم

گفتم اتفاقاپرینازمخالفه میگه بمونی ولی من صلاح نمیبینم بیشترازاین اینجاباشی خودت یه بهانه ای برای رفتنت جورکن

بااینکه میدونستم ته دلش راضی نیست امابخاطرمن قبول کردچندروزبعدش دیگه نیومد

بعدازرفتن ثمین احساس میکردم یه بارسنگین ازرودوشم برداشته شده

به ثمین گفتم تاوقتی کارپیداکنی ماهانه حقوقت برات واریزمیکنم..

من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 

قسمت ۲۳


به ثمین گفتم تاوقتی کارپیدانکردی ماهانه برات پول واریزمیکنم

اماخب رفتن ثمین ازخونه ی ماخیلی طولانی نشدچون بعدازیک ماه حال پرینازبدشدوقتی بردمش دکترازمایش دادمتوجه شدیم حامله است

ویار پرینازاندفعه ازدفعه ی قبل بدتربود

بااینکه امادگی بچه دوم رونداشتیم ولی چاره ای جزکنارامدن باشرایط رونداشتیم..

یه روزکه تازه رسیده بودم سرکارثمین بهم زنگزدگفت پرینازمیخوادببینم

گفتم چکارت داره؟

گفت چیزی بهم نگفته بذاربرم بهت خبرمیدم

نزدیک ظهرخودپرینازبهم زنگزدگفت میخوام ثمین برگرده پیشمون به کمکش نیازدارم

گفتم یه پرستاردیگه برات پیدامیکنم

گفت نه من باهرکسی نمیتونم کناربیام اخلاق ثمین خوبه وازهمه مهمتراینکه بهش اعتماددارم ومیدونم بهترازخودم ازرهامراقبت میکنه

خلاصه به اصرارپرینارثمین برگشت

البته برگشت ثمین به این معنانبودکه من رعایت نکنم نه اتفاقابیشترازقبل حواسم بودکه اشتباهی نکنیم وتوهمین گیرودارصیغه یکساله منوثمینم تموم شدبه ثمین گفتم دیگه احتیاج نیست صیغه نامه روتمدیدکنیم بابنگاهی صحبت کردم قراردادخونت روتمدیدکردم پس فعلانگران خونه نباش..

پریناز۵ماهش بودکه متوجه تلفنهای مشکوک ثمین شدم یکی دوباری ازش پرسیدم ولی جواب درست حسابی بهم نداد

حس کنجکاویم تحریک شده بودکه بفهمم باکی درتماس یه شب که داشت شام درست میکردگوشیش زنگ خوردالبته رو ویبره بودمن زودترازخودش صدای ویبره روشنیدم وقتی صفحه گوشیش رونگاه کردم دیدم یه شماره افتاده سریع شماره روحفظ کردم توگوشیم خودم ذخیرش کردم

ثمین برای جواب دادن به تلفنش رفت روبالکن 

وقتی برگشت از رفتارش متوجه شدم خیلی عصبیه ولی سعی میکردریلکس باشه..

توبرنامه های مجازی دنبال به پروفایل ازاون شماره میگشتم ولی پروفایلی که عکس خودش باشه نداشت بهتربگم کلاعکس نداشت

فرداش به همون شماره زنگزدولی خاموش بود

دیگه نتونستم طاقت بیارم به ثمین پیام دادم به بهانه خریدبیابیرون کارت دارم

پاتوق منو ثمین یه کافه نزدیک محل کارسابقش بودوقتی امدبدون مقدمه چینی گفتم منوچقدرقبول داری گفت خیلی زیاد

گفتم پس ازت میخوام بهم دروغ نگی چون اولین دروغت باعث میشه ازچشمم برای همیشه بیفتی

گفت قول میدم هرچی بپرسی راستش روبگم

شماره روبهش نشون دادم گفتم اینکه بهت زنگ میزن

بادیدن شماره گفت بابام

من ازگذشته ثمین هیچی نمیدونستم وهمیشه فکرمیکردم کسی رونداره وقتی گفت بابام خیلی جاخوردم

ثمین که دیدزول زدم بهش گفت زندگی من یه کم عجیب غریبه من تک فرزندیه خانواده خیلی خوشبخت بودم پدرم وضع مالی خوبی داشت اما

من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

قسمت ۲۴ 


ثمین گفت پدرم وضع مالی خوبی داشت  ولی اشریکش یه ادم پست بودکه وقتی همه ی مشکلات تجارتشون حل شدکارشون گرفت سربابام کلاه گذاشت همه چی روبالاکشید

من خودم فکرمیکردم شریکش به تنهای درحق پدرم نامردی کرده

اماوقتی مادرم بااصرارازپدرم به هزاریک بهانه الکی جداشدمتوجه شدیم کسی که به پدرم نارو زده مادرم بودچون عاشق شریک بابام شده بود..

مامانم بعدازطلاق باشریک پدرم ازدواج کردازاین شهررفتن وهمین جفای مامانم باعث شدبابام زیرباربدهی واین خیانت طاقت نیاره سکته کنه

البته باکمک یکی ازعموهام تونستیم یه مقدارازبدهی بابام روبدیم نذاریم بره زندان...

پدرم ادم زرنگی بودخیلی زودتونست سرپابشه ومغازه بزنه وتورفت امدجوازگرفتن بایه زنی به نام ثریااشناشد

ثریاشوهرش مرده بود۲تادخترداشت

بعدازیه مدت پدرم گفت میخوام ازدواج کنم

من مخالفتی نکردم وخیلی زودباهم عقدکردن ثریابه همراه ۲تادخترش امدن خونه ی ما

ثریاگرگ بوددرلباس بره

جلوی بابام خیلی بهم احترام میذاشت ولی وقتی بابام نبودهمه جوره اعصابم روخوردمیکرد

یه روزکه سرکوفت مادرم روبهم زدجوابش رودادم وهمین زبون درازی من باعث شدبیشترازقبل باهام سرلج بیفته زیرابم روپیش بابام بزنه..

ثریاشده بودصاحب همه چی من حتی اجازه نداشتم بدون اجازش برم سریخچال

کم‌کم کاری کردکه ازاون خونه فراری شدم وچون خیلی تنهابودم بایکی ازدوستام که اسمش نیلوبود درد دل کردم

نیلوهم بامادرش مشکل داشت بیشتراوقات خونه مادربزرگش بود

یه روزکه حالم خیلی بدبودبهم گفت اهل پارتی مهمونیهای شبانه هستی

گفتم تاحالانرفتم گفت فرداشب تولدیکی ازدوستامه توام بیا

اولین پارتی شبانه روبانیلورفتم وهمون یکبارباعث شدبرای فرارازغم غصه هام بشم پایه ثابت اینجورمهمونیاویه شب که رفته بودم پارتی پلیس ریخت همه روگرفت وبابام فهمید

ثریاازاین فرصت استفاده کردهزارجورتهمت ناجوربهم زد

به بابام گفت اینم مثل مادرش خرابه وانقدرگفت که تونست من روازچشم بابام بندازه

سرکوچکترین اشتباهی تاحدمرگ کتکم میزدن یه مدت تحمل کردم ولی وقتی صبرم تموم شدوسایلم روجمع کردم ازخونه فرارکردم

چندماهی آواره بودم خدامیدونه چه شبهای روباترس توپارک صبح کردم

گذشت تاخبرفرارم به گوش مادربزرگم رسیدبهم زنگزرگفت بیاپیشم

گفتم اون خونه قدیمی که توش بودی مال مادربزرگته؟

گفت اره عموهام بعدازفوت پدربزرگم همه چی روفروختن بالاکشیدن اون خونه کلنگی روخارج ازشهربرای مادربزرگم خریدن

اونم بااجاره دادن اتاقهاش خرجش درمیاورد

گفتم حالا چی شده که پدرت بعدازاین همه سال بهت زنگزده

گفت ازم پول میخواد

من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 

قسمت ۲۵


ثمین گفت پدرم ازم ‌پول میخوادمریض شده و

اوضاع مالیش اصلاخوب نیست زنش هرچی داشته بالاکشیده رفته بدبخت بابام از زن جماعت شانس نمیاره هرچی ادم عوضیه میادتوزندگیش اون ازمامانم اینم ازاین.. 

گفتم توکه تااخرعمرت نمیتونی کمکش کنی بایدازثریاشکایت کنه 

ثمین گفت پدرم دیگه تحمل این جفارونداشت سکته کرده حالش خوب نیست واگرمن الان کمکش نکنم تااخرعمرعذاب وجدان دیونم میکنه

گفتم چقدرپول لازم داری

گفت هزینه بیمارستانش داروهاش حدودا۲۰میلیون میشه

گفتم شماره کارت پدرت بده من براش واریزمیکنم

ثمین اولش قبول نمیکردولی یه کم که اصرارکردم شماره کارت پدرش بهم دادمنم پول براش زدم

ازاین ماجراد۲ماهی گذشته بودکه یه شب وقتی امدم خونه دیدم ثمین نیست

بدون اینکه من چیزی بپرسم پرینازگفت به ثمین یه زنگ بزن ببین حال پدرش چطوره

گفتم چی شده!؟

گفت دم غروب پدرش بهش زنگزدگفت دارم میمیرم خودت برسون

جلوی پرینازبه ثمین زنگزدم چندباربوق خوردتاجواب دادباگریه گفت پدرم رفت

بی کس ترازقبل شدم اقای مهندس..

بااینکه دلم برای ثمین خیلی میسوخت دوستداشتم دلداریش بدم امابرای اینکه پرینازحساس نشه بهش تسلیت گفتم براش ارزوی صبرکردم وگوشی رودادم به پریناز..

امانیم ساعت بعدش که تواتاق تنهاشدم به ثمین پیام دادم کجای؟کاری ازدست من برمیاد؟

جواب داد پول قبر ندارم نمیدونم چکارکنم گفتم من تمام کارهاش انجام میدم تونگران نباش

وفرداش بااطلاع پریناز مادرش

من به همراه امیدرفتیم کارهای مراسم پدرثمین روانجام دادیم ابرومندانه خاکش کردیم

بعدازخاکسپاری ثمین گفت ماهیانه یه پول کمی برای خوردخوراکم بهم بدیدبقیه اش روجای بدهی که بهتون دارم برداریدولی پرینازقبول نکردبهم گفت حقوقش کامل بده پولی ازش نگیر...

ثمین بعدازاین ماجراخودش رومدیون مامیدونست بخاطرهمین شب روزکنارپرینازبودتاماهای اخربارداریش روبه خوبی خوشی بگذرونه..

یه روزکه سرکاربودم ثمین زنگزدگفت پرینازیه کم درد داشته اوردمش بیمارستان خودت برسون

وقتی رسیدم سریع کارهای بستریش روانجام دادم بردنش اتاق عمل وبعدازچندساعت پریناززایمان کردمن بابای به پسرتپل شدم به اسم رسا..

همه چی خوب پیش میرفت تارسا۳ماهش شد

پرینازتواین۳ماه گاهی ازسردردهای شدیدی که داشت شکایت میکردمادرش میگفت مال زایمان ضعیف شده یه مدت که بگذره خوب میشه اماخوب که نمیشدهرروزبدترم میشد

به ناچارپیش یه متخصص براش وقت گرفتم

دکتریه سری عکس ازمایش براش نوشت

ظرف چندروزهرچی که دکترگفته بودروانجام دادیم جوابش براش بردیم..

من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 

قسمت ۲۶



وقتی جواب ازمایشهارودکتردیدگفت چیزمهمی نیست همسرتون میگرن داره ویه سری دارو براش نوشت گفت بهتره پیش چشم پزشکی هم برن

ازمطب که امدیم بیرون به پرینازگفتم خداروشکرکه چیزیت نیست بایدنذرم رو اداکنم

وهمون روزیه گوسفندقربونی کردم دادم به بهزیستی

پرینازیه مدت داروهاش مصرف کردبهترشدولی  بازم ازسردردمینالید

پیش دکترچشم پزشکم که بردمش گفت چشمش مشکلی نداره

ازتمام این اتفاقات۲ماه گذشته بودکه بازحال پرینازبدشدوایندفعه علاوه برسردردحالت تهوع هم داشت

یادمه یه شب که تازه رسیده بودم خونه دیدم ثمین تواشپرخونه گریه میکنه

گفتم چی شده؟

گفت ازظهرمیخوام بهت زنگ بزنم ولی پرینازنمیذاره حتی اجازه نمیده به مادرش خبربدم

استرس گرفتم گفتم بچه هاخوبن نصف عمرشدم حرف بزن چی شده؟

گفت پرینازاصلاحالش خوب نیست امروزدوبارتعادلش روازدست داده خورده زمین

دیگه منتظرنموندم ثمین ادامه بده دویدم سمت اتاق خواب 

وقتی واردشدم دیدم پریناز بی حال روتخت درازکشیده من روکه دیدخواست بلندشه اماجون نداشت

رفتم کنارش نشستم دستاش روگرفتم گفتم دردت به سرم(دقیقاتوویس این کلمه روگفتن وچقدربغض داشت صدای اقابهنام)جونم به فدات حالت چطوره؟چرانذاشتی ثمین بهم زنگبزنه پاشوکمکت کنم اماده شی بایدببرمت بیمارستان 

پرینازدستم رو اروم فشاردادگفت نگران نباش الان خوبم 

گفتم این لجبازیت به کی برده تو!!ولی میدونی من ازتولجبازترم تانبرمت دکترنفهم چت شده ول کن نیستم

هرکاری کردم اون شب نتونستم پرینازراضیش کنم که ببرمش دکترولی فرداصبح بچه ها روسپردم به ثمین باپرینازرفتیم بیمارستان

دکتروقتی شرایط پرینازدیدگفت بایدبستری بشه تاازمایشات تخصصی ازش بگیریم

پریناز رو۲روزبستری کردن وکلی ازمایش عکس اورژانسی ازش گرفتن روزسوم وقتی رفتم بیمارستان ازپرستاربخش شرایط پرینازپرسیدم گفت بریدپیش دکترش کارتون داره...

دکترپرینازیه کم مقدمه چینی کردگفت اقای فلانی متاسفانه همسرتون توسرش یه توموربدخیم داره که رشدزیادی کرده یه کم دیرپیگیری کردید

دنیاروسرم خراب شدگفتم من چندماه پیش بردمش دکترازمایش عکسم گرفتن ولی گفتن چیزمهمی نیست

دکترگفت تشخیصش اشتباه بوده و روی عکس برام توضیح دادتومورچقدررشد داشته

گفتم الان بایدچکارکنیم

گفت ماهرکاری ازدستمون بربیادبراش انجام میدیم بقیه اش باخداست دعاکنید

انقدرحالم بدبودکه رفتم توحیاط بیمارستان یه دل سیرگریه کردم

وقتی یه کم اروم شدم رفتم پیش پرینازتامن رودیدگفت بهنام ترخدا من روازاینجاببرمیترسم بمیرم بچه هارو نبینم...

من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 

قسمت ۲۷ 



پرینازباالتماس ازم میخواست ببرمش خونه دلتنگ بچه هابود

گفتم دکترت اجازه نمیده چندروزی تحمل کن همه چی درست میشه

بااینکه میدونستم دارم بهش دروغ میگم ولی سعی میکردم کاری نکنم که امیدش رو ازدست بده یابه بیماریش پی ببره

همون روزبه مادرش وامیدخبردادم گفتم من دست تنهام انقدرهم شوکه شدم که نمیدونم بایدچکارکنم

مادرش بنده خدافقط گریه میکردمیگفت خدایابه جوانیش بچه های کوچیکش رحم کن

امیدم بدترازمن حال روزخوبی نداشت

پرینازدوسه روزی بستری بودبعدم بارضایت خودمون اوردیمش خونه

البته پرونده پزشکیش روبه چندتامتخصص نشون دادم همه میگفتن بایدهرچه زودترجراحی بشه

امیدخیلی اصرارداشت ببریمش خارج ازکشور منم حرفی نداشتم ولی پرینازقبول نمیکردوقتی هم زیاداصرارمیکردیم میگفت مگه چم شده که اینقدرشلوغش کردید

این وسط مسئولیت تمام زندگیم افتاده بودگردن ثمین ازرسیدگی به خونه بچه هابگیرتاپرستاری ازپریناز

10روزبعدازترخیص شدن پرینازکارهای عملش روانجام دادیم جراحیش کردن

دکترازعملش راضی بودمیگفت بدنش مقاومت کنه نتیجه خوبی میگیرم

امایک هفته بعدازعمل بدن پرینازعفونت کردبه ناچاربردنش مراقبتهای ویژه

یادمه روزی که دکترش بهم گفت حال خانومت بدشده بردنش بخش مراقبتهای ویژه خسته ناامیدرفتم خونه انقدرحالم بدبودکه حوصله خودم روهم نداشتم

وقتی رسیدم دیدم ثمین بچه هاروخوابنده خودشم رومبل لم داده داره فیلم میبینه

تاچشمش به من افتادسریع از روی مبل بلندشدگفت حال پرینازخوبه؟

باسرگفتم نه رفتم تواتاق خواب

روتخت درازکشیده بودم که ثمین باسینی شام امدتوکنارم نشست گفت پاشویه چیزی بخورباغصه خوردن چیزی درست نمیشه

بعدم برام لقمه گرفت

حس خوبی به این رفتارش نداشتم گفتم گرسنه نیستم بروبیرون

ثمین بدون توجه به حرفم برام یه لیوان اب ریخت گفت بهنام هرچی خواست خداباشه همون میشه به خدامنم برای پرینازناراحتم امابازانوی غم گرفتن چیزی درست نمیشه

تو2تابچه داری که یه بابای قوی سالم میخوان

ازاونجای که  عصبی کلافه بودم صدام رو یه کم بردم بالاگفتم لازم نکرده تویکی منونصبحت کنی من خودم میدونم چکارکنم الانم تایه جوردیگه باهات رفتارنکردم خودت بروبیرون

شایدواقعاثمین منظوری نداشت امامن نمیتونستم تواون شرایط پرینازفراموش کنم راحت غذام روبخورم

ثمین که ازرفتارم هم‌ ناراحت شده بودهم جاخورده بودرفت بیرون

فرداشم بدون اینکه به ثمین توجهی کنم بابچه هایه کم بازی کردم رفتم بیمارستان

بعداز3هفته اوضاع عمومی پرینازیه کم بهترشددکترمرخصش کرد

اماگفت هرچه زودتربایدشیمی درمانی روشروع کنید..

من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 

قسمت ۲۸


پرینازازبیماریش خبرنداشت ولی میدونستیم دیریازودمتوجه میشه

یک هفته ازترخیصش گذشته بودکه مادرش بهم زنگزدگفت بایدشیمی درمانی پرینازشروع کنیم

گفتم من نمیتونم ازبیماریش چیزی بهش بگم اگرمیشه خودتون براش توضیح بدید

وقتی شب رفتم خونه دیدم پرینازرومبل نشسته داره تلویزیون نگاه میکنه

ازبچه هاثمین خبری نبود

من روکه دیدلبخندی بهم زدگفت خسته نباشی عزیزم

از جو خونه ورفتارپرینازاسترس گرفتم البته این ترس استرس برای من چیزتازه ای نبود

چون تواین مدت هرلحظه اش یه اتفاق بدداشتم

رفتم کنارش نشستم گفتم خوبی دستام گرفت گفت خوبم نگران من نباش

یه نگاهی به دوراطراف انداختم گفتم چه خونه سوت کوره بچه هاکجان؟

گفت باثمین رفتن خونه مامانم

تاخواستم بپرسم چرا

خودش گفت میخوام امشب باهات تنهاباشم بعدازمدتهاشام دونفره بخوریم فیلم ببینیم باهم حرف بزنیم

حرفهاش بوی خوبی نمیدادباتعجب نگاهش کردم

خندیدگفت اینجوری نگاهم نکن این حق منه قبل ازاینکه موهام بریزه وزشت بشم یه شب خوب کنارعشقم داشته باشم

گفتم پرینازتوخوب میشی کناربچه هامن سالیان سال زندگی میکنی

ومن همه جوره دوست دارم ترخدافقط به خوب شدنت فکرکن موکه چیزی نیست غصه چی رومیخوری دوباره درمیاد

اون شب بااینکه واقعاحالم بدبودولی سعی میکردم ناراحتیم روپنهان کنم تابه پرینازخوش بگذره..

خیلی زودشیمی درمانی پریناز روشروع کردیم

یکی دوجلسه اولش خوب بودولی ازجلسه سوم حالش تاچندروزبدمیشدوکم کم موهاش شروع کردبه ریختن

پریناز ازنظرجسمی لاغراندام بودوشیمی درمانی باعث شدلاغرترازقبل بشه

متاسفانه بنیه بدنی خوبی نداشت وبه زورغذامیخورد

دیدن حال بدپرینازباعث شده بودخیلی عصبی بشم وباکوچکترین حرفی ازکوره درمیرفتم حتی حوصله بچه هاروهم نداشتم..

یادمه یه شب بعدازشیمی درمانیش وقتی رسیدم خونه دیدم پرینازبدبی حال روتخت درازکشیده چندباری صداش کردم به زورچشماش بازکردبادستش اشاره کردسرم دردمیکنه برق خاموش کن بروبیرون

دیدن پرینازقشنگم تواون حال روز

روح روانم روبهم میریخت

وقتی ازاتاق امدم بیرون دیدم ثمین میزشام چیده داره به بچه هاغذامیده

اشتهانداشتم رفتم رومبل نشستم ثمین صدام کردگفت اقابهنام شام نمیخوری

جوابش ندادم دوباره که صدام کردرفتم تواشپزخونه باعصبانیت تمام گفتم نه دادنزن توبخورگرسنه نمونی

ثمین یه نگاهی بهم انداخت گفت من دارم شام بچه هارومیدم بیاشماهم غذاتون روبخوریدتاسردنشده

طلبکارانه گفتم برای پرینازچی درست کردی؟ گفت ماهیچه گذاشتم ۲باربراش بردم ولی نمبخوره

گفتم پول نمیگیری که غذاببری بگی نمبخوره پسش بیاری...

من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 

قسمت ۲۹


به ثمین گفتم پول نمیگیری که غذاببری بگی نمیخوره پسش بیاری بعدم باخیال راحت بشینی غذات روبخوری بایدبشینی کنارش قاشق قاشق به زورم شده بهش بدی

چون بودنت تواین خونه ازصدقه سرپرینازاینو یادت نره..

خودمم نمیدونستم چرادق دلم روسرثمین بدبخت خالی میکنم اون واقعاگناهی نداشت دلسوزترازهرکسی به بچه هاوپرینازمیرسید

ولی من انقدرکم اورده بودم که به زمین زمان بدبیراه میگفتم

کلاازوقتی پرینازمریض شده بودپرخاشگرعصبی شده بودم..

ثمین درمقابل تمام بداخلاقیهام سکوت میکردهیچی نمیگفت شایدم چون تنهابودکسی رونداشت تحملم میکرد

خلاصه بدیاخوب دوران شیمی درمانی پرینازتموم شدویه کم حالش بهترشدوقتی میدیدم توخونه راه میره بابچه هابازی میکنه انگاردنیاروبهم میدادن

اماخوب شدن پرینازچندماه بیشترطول نکشید دوباره حالش بدشدوبعدازکلی عکس وازمایش دکترش گفت یه غده دیگه توسرش رشدکرده بایدبازعمل بشه

پرینازوقتی فهمیدبه شدت مخالفت کردگفت دیگه بیمارستان نمیام خسته شدم ولم کنیدوهمین مقاومت کردن پرینازباعث شدکم کم بینایش روازدست بده

زندگیم جهنم شده بودازخواب خوراک افتاده بودم

انقدرلاغرشده بودم که تمام لباسهام به تنم گشادشده بود

گاهی فکرمیکردم تمام این بلاهای که سرم امده بخاطرکمک کردن به ثمین وقدمش رونحس میدونستم

انقدرازچشمم افتاده بودکه اگرپرینازبچه هابه کمکش احتیاج نداشتن بیرونش میکردم واین درحالی بودکه ثمین دلسوزانه همه کاری برای بهترشدن پرینازمیکرد..

یه شب که تازه چشمام گرم شده بودصدای ناله های پرینازبیدارم کردبرق که روشن کردم دیدم به زورنفس میکشه اون شب مادرش پیشمون بود دادزدم ازشون کمک خواستم ثمین سریع زنگ زد115ولی تاامبولانس بیادپرینازتوبغلم اسمونی شد

دنیابرام به اخررسیده بودخودم میزدم ازخداشکایت میکردم اون شب پرینازازخونم رفت دیگه ام برنگشت

برای مراسمش سنگ تموم گذاشتم بهترین سنگ قبربهترین تالارووو

ولی هیچ کدوم ازاینکارهاآرومم نمیکردعذاب وجدان داشتم خودم رومقصرمیدونستم وپشیمون بودم چراتافرصت داشتم ازش حلالیت نطلبیدم شایدم جراتش نداشتم

درسته بین من وثمین هیچ رابطه ای نبودامایه مدتی پنهانی براش خیلی کارهاکرده بودم وهمین عذابم میداد

بعدازهفتم پرینازتصمیم گرفتم دنبال پرستارجدیدباشم ثمین روبرای همیشه از زندگیم بیرون کنم

وقتی به امیدمادرش گفتم به شدت مخالفت کردن گفتن این مدت که توخونت بوده ثابت کرده قابل اعتمادوازهمه مهمتراینکه بچه هابهش عادت کردن ولی من قبول نکردم..

دو روز بعدش یه پرستارجدیدپیداکردم

وقتی برگشتم خونه دیدم..

من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 

قسمت ۳۰



۲روز بعدش یه پرستارپیداکردم وقتی رفتم خونه دیدم رهاگریه میکنه بغلش کردم گفتم چی شده بابا؟گفت خاله ثمین بردم حموم کف رفته توچشمم

همون موقع ثمین بایه قطره ازاتاق امدبیرون گفت ماشالله ازبس شیطونه  نمیذاره بشوریش الان قطره میریزم خوب میشه

بدون اینکه جوابش روبدم قطره رو ازش گرفتم خودم براش ریختم

یه کم که اروم شدبردمش تواتاقش تابازی کنه

ثمین برام چای میوه اوردگفتم بشین کارت دارم

روم نشدتوصورتش نگاه کنم سرم انداختم پایین گفتم ازفردادیگه نمیخوادبیای برات یه کارپیدامیکنم که بیکارنمونی بعدش دیگه مسئولیتی درقبالت ندارم توبخیرمنم به سلامت

ثمین انقدرشوکه شده بودکه یهوپاشدگفت بخدامن خیلی مراقب رهارساهستم امروزم رهاخودش مقصربودکه کف رفت توچشمش قول میدم دیگه تکرارنشه وبیشترمراقبشون باشم

گفتم اصلاربطی به این موضوع نداره نمبخوام دیگه ببینمت ثمین زدزیرگریه گفت مگه چکارکردم

گفتم توکاری نکردی ولی دوستندارم دیگه اینجاباشی لطفابگوچشم برو دنبال زندگیت

ثمین اون شب تمام کارهای خونه روکرد

حتی بچه هاروهم خوابندبعدوسایلش جمع کردرفت..

فرداش پرستارجدیدامدکلی سفارش بچه هاروبهش کردم رفتم سرکار

چندروزی که گذشت به ثمین زنگزدم که ادرس یه شرکت روبهش بدم تابره مصاحبه ولی گوشیش خاموش بودمنم دیگه پیگیرنشدم

ازامدن پرستارجدیددوهفته ای گذشته بودظاهراهمه چی خوب بودتایه روزمادرپرینازبهم زنگزدگفت من به این پرستارشکدارم هرموقع زنگ میزنم میگن یابچه هاحرفبزنم میگه خوابن

گفتم یعنی چی 

گفت نمیدونم به نظرم یه روزسرزده بروخونه ببین چه خبره بااین حرفش استرس گرفتم

بایکی ازهمکارام مشورت کردم گفت نکنه بهشون خواب اورمیده که خودش راحت باشه

دیگه نتونستم بمونم سریع رفتم خونه

پرستارکه منتظررفتنم نبودتامن رودیدرنگش پریدگفت آقازودامدید؟

گفتم یه کم بیحال بودم امدم استراحت کنم بچه هاکجان؟

گفت ازصبح کلی باهم بازی کردیم خسته شدن همین الان خوابیدن

بااین حرفش فهمیدم داره دروغ میگه چون مادرپرینازگفت ازصبح چندبارزنگزدم هردفعه یه بهانه ای اورده

رفتم تواتاق دیدم بچه روتخت خوابیدن به پرستارمشکوک شدم تویه فرصت مناسب کیفش گشتم دیدم بله چندبسته قرص خواب اورتوکیفشه دیگه شک نکردم به بچه هادارومیده

رهارساخوابشون خیلی سبک بودمحال بودچندساعت بخوابن وجالبه چندباری هم تکونشون دادم ولی گیج منگ چشماشون بازمیکردن بازمیخوابیدن

خلاصه همون روزعذرپرستارخواستم رفت

سرتون دردنیارم ظرف چندماه سه چهارتاپرستار اوردم ولی هیچ کدومشون اونی که میخواستم نبودن وازهمه مهمتربچه هابهانه ثمین میگرفتن..

من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 

قسمت ۳۱


هرپرستاری که میاوردم یک ماه بیشتردوام نمیاورد یاخودم ازش راضی نبودیابچه ها

بارهاامیدومادرش زنگ میزذن میگفتن دست ازلجبازی بردارمگه ثمین چکارکرده؟برودنبالش

هیچ کس بهترازاون نیست برای بچه هات

ولی هردفعه یه بهانه ای میاوردم قبول نمیکردم..

تقریبا10ماه ازرفتن ثمین گذشته بودکه یه شب رسامریض شدانقدرتبش بالابودکه هذیون میگفت بردمش درمانگاه دکترگفت ببرش بیمارستان احتمال اینکه تشنج کنه هست

 به ناچاربردمش بیمارستان سریع بستریش کردن که بتونن تبش روکنترل کنن

رهاباهام بودبهانه میگرفت خوابش میومدخودم خسته بودم واقعادیگه کم اورده بودم

پرستارکه دیدخیلی کلافه ام گفت شمابریدتواتاق انتظارمامراقب پسرتون هستیم

بارهارفتیم توسالن نشستیم تاسرش روگذاشت روپام خوابش برد

خودمم نشسته چرت میزدم

نمیدونم چقدرگذشته بودکه یکی صدام کردچشمامم روکه بازکردم دیدم یکی بچه های دانشگاست

امدکنارم نشست شروع کردیم باهم حرفزدن وقتی جریان زندگیم روفهمیدگفت اینجوری خیلی دوام نمیاری داری درحق خودت بچه هاظلم میکنی تادیرنشده به فکرکنی به حال زندگیت کن

همین حرفش باعث شدفرداش برم دنبال ثمین وقتی رفتم درخونش متوجه شدم ازاونجارفته زنگزدم سیم کارتش خاموش بود

سراغش ازبنگاهی گرفتم گفت نمیدونیم کجارفته

داشتم برمیگشتم که یه پیرمردصدام کردگفت حرفات روبابنگاهی شنیدم این خانمی که سراغش رومیگیری بادخترم دوست بودبذارازش بپرسم شایدنشونی ازش داشته باشه

خلاصه باادرسی که دختراون پیرمرددادثمین روپیداکردم فکرمیکردم اگرازش بخوام راحت برمیگرده ولی وقتی بهش گفتم به شدت مخالفت کردگفت تویه شرکت مشغول شدم وازکارم راضی هستم دوستندارم دیگه پرستاری کنم

دست ازپادرازتربرگشتم چون نمیتونستم مجبورش کنم

جریان به مادرپرینازگفتم دیگه پیگیرش نشدم چندروزی که گذشت مادرپرینازبهم زنگزدگفت رفتم دنبال ثمین راضیش کردم برگرده

ولی حقوقش یه کم زیاده 

گفتم مراقب بچه هاباشه مشکلی نیست


من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 

قسمت اخر


باامدن ثمین نظم به زندگیم برگشت منم باخیال راحت به کارم میرسیدم

یک سال نیم ازمرگ پرینازگذشته بودکه مادرش ثمین برام خواستگاری کردمیگفت بااینکارم میخوام خیالم ازبچه هاراحت باشه چون میدونم ثمین به خوبی ازنوه هام مراقبت میکنه اینجوری روح دخترمم درارامشه..

تنهاشرطم برای ازدواج این بودکه هیچ وقت ازم بچه نخواد

اوایل زندگی مشترکمون خیلی اذیتش میکردم البته دست خودم نبودهمش فکرمیکردم به زورجای پرینازروتوزندگیم گرفته

این درحالی بودکه ثمین خیلی تحملم کردتاکم کم به این باوررسیدم ثمین گناهی نداره

ثمین هرپنج شنبه که میشه برای پرینازخیرات میده وهمیشه به خوبی ازش یادمیکنه

عکسهاش همچنان رو دیوارخونمون هست هیچ وقت شکایتی ازاین بابت نداشته حتی میتونم بگم ازمن بیشترهوای بچه هارو داره وتواین چندسالی که کنارهم زندگی میکنیم هنوزحرفی ازبچه دارشدنش پیشم نزده

هرچندمیدونم خیلی دوستداره طعم شیرین مادرشدن روبچشه ولی میترسم باامدن بچه ی خودش محبتش به رها ورساکم بشه

بازم کسی ازاینده خبرنداره شایدیه زمانی نظرم عوض بشه ولی در حال حاضرخودم راضی نیستم..

خداروشکرزندگی خوبی کنارثمین بچهام دارم وتنهاچیزی که عذابم میده حلالیت نطلبیدن ازپرینازه … پریناز عزیزم امیدوارم منو بخشیده باشی


پایان

درپناه حق باشید

من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز