2777
2789
عنوان

سرگذشت بهنام

| مشاهده متن کامل بحث + 2540 بازدید | 45 پست

قسمت ۸ 


البته من اتفاقات این۳سال رو برای اینکه طولانی نشه تعریف نمیکنم

انقدری بدونیدکه تواین مدت باامیدزیاد مهمونی پارتی‌رفتیم وپایه ثابت تمام این مهمونیاکسی نبودجزثمین

یعنی هرجامهمونی میرفتیم اونم بودوجالبه خیلی دوستداشت رابطه اش بامن جدی بشه ولی من خیلی ازش خوشم نمیومدچون میدونستم تک پرنیست باخیلی هادوسته به هیچ کس نه نمیگه الیته خودش میگفت من رابطه جدی باکسی ندارم اینابرای سرگرمیه..

گذشته ازرابطه های دوستی که داشت خیلی بی ادب حاضرجواب بودومن هیچ جوره نمیتونستم باهاش کناربیام ونهایت تحمل کردنش۲ساعت بودبعدناخوداگاه درمقابل حرفهاش رفتارش جبهه میگرفتم باهاش دعوام میشدوهمیشه ام کسی که پیش قدم میشد برای اشتی کردن خودش بود...

سالی که من امیددانشگاه قبول شدم پرینازداشت دیپلم میگرفت

یادمه به روزکه رفته بودم خونشون پرینازامدپیشم گفت تاامیدنیومده میخوام باهات حرف بزنم گفتم بفرمایید

یه کم مقدمه چینی کردگفت همنجورکن میدونیدمن رشته ام تجربیه ولی خب علاقه ای بهش ندارم چون به زورخانوادم این رشته رولنتخاب کردم

گفتم یعنی نمیخوای این رشته روادامه بدی؟! گفت نه هرچندپدرمادرم خیلی اصرارمیکنن کنکورتجربی  بدم تاپزشکی قبول بشم ولی خودم علاقه ای به این رشته ندارم

گفتم قبول شدن تواین رشته کارراحتی نیست باید درست خوب باشه

خندیدگفت ازشانس بدم منم درسم واقعاخوبه یه کم همت کنم حتما قبول میشم اماخب نمیخوام چون دوستدارم موسیقی بخونم

گفتم این وسطچه کاری ازدست من برمیاد؟!

گفت متاسفانه امیدم طرف پدرمادرم هستش میگه حق نداری ب غیرازرشته پزشکی به چیزدیگه ای فکرکنی

من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 

قسمت ۹ 


به پرینازقول دادم کمکش کنم تارشته ای که دوست داره روبخونه

ازاونجای که رابطه من وامیدازیه دوستی ساده فراتررفته بودوقتی باامیدحرفزدم بهش گفتم لطفااینده پرینازروباخودخواهی خودت خانوادت خراب نکن بذاریدخودش برای ایندش تصمیم بگیره وجالبه خیلی راحت قبول کردوهمین وساطتت من باعث شدپرینازرشته موسیقی روانتخاب کنه..

دوسالی ازتمام این ماجراهاگذشت من تواین مدت سخت درس میخوندم که مدرکم روهرچه زودتربگیرم برم سرکار..

فقط یادم رفت بگم توهمون دانشگاهی که من امیددرس میخوندیم یه دختری همه رشته مابودکه اسمش پری بود

پری بچه روستای نزدیک مابودکم بیش خانوادش رومیشناختم

یه روزکه باامیدحرف میزدیم توحرفهاش متوجه شدم ازپری خوشش میاداولش فکرکردم میخوادباهاش طرح دوستی بریزه اخه امیددوست دخترزیادداشت یه مدت باهاشون بودبعدولشون میکرد

بهش گفتم پسرخوب خانواده پری رومن میشناسم میدونم اهل اینجوردوستیهانیست این همه دختردوربرته چراگیردادی به این؟!

امیدگفت میخوام باهاش بیشتراشنابشم برای ازدواج

باحرفش زدم زیرخنده گفتم بروبچه درست روبخون هنوزدهنت بوشیرمیده

امیدگفت مسخره بازی درنیارمن جدی دارم بهت میگم هرجورشده بایدماروباهم دوست کنی..

 بااینکه میدونستم ممکنه پری بره به خانوادش بگه برام توروستادردسربشه امابخاطرامیدقبول کردم

یه روزکه منتظراتوبوس بودم تابرم روستاچشم خوردبه پری رفتم نزدیک بهش سلام کردم

پری دخترخیلی جدی واخموی بودچپ چپ نگاهم کردبدون اینکه جوابم روبده پشتش بهم

کرد

گفتم ببخشیدمن نمیخوام مزاحمتون بشم فقط میخواستم پیغام عزیزترین دوستم روبهتون برسونم

برگشت سمتم گفت چه پیغامی

گفتم اینجانمیشه حرف بزنم فقط بهم بگیدکی میتونیدنیم ساعت برام وقت بذارید

گفت چهارشنبه بین۲تاکلاس تایم ازاد دارم

باخوشحالی ساعتش اوکی کردم ازش دورشدم

وقتی سواراتوبوس شدیم به امیدپیام دادم شیرینی آماده کن که باپری قرارگذاشتم..

خلاصه چهارشنبه سرساعتی که باپری قرارگذاشته بودیم رفتیم پارک نزدیک دانشگاه نیم ساعتی که گذشت دیدیم پری بایکی ازدوستاش داره میاد

امیدگفت این دیوانه چراتنهانیومده

گفتم مگه توتنهاامدی که اون تنهابیادشایدم ترسیده

دختری که همراه پری بودیه کم جلوترروی صندلی نشست

منم یه لگدبه امیدزدم گفتم خوش بگذره وازجام بلندشدم رفتم سمت بوفه پارک

پری امیدرویه صندلی بافاصله کنارهم نشستن من دیگه نفهمیدم بینشون چی گذشت تاامیدخودش بهم زنگزدگفت برادری رو درحقم تموم کردی

گفتم چی شد؟گفت بدون تعارف حرف دلم رو بهش زدم

قراره فکراش بکنه بهم خبربده

گفتم یعنی اونم ازتوخوشش امده

من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

قسمت ۱۰ 



به امیدگفتم پری هم ازتوخوشش امده

گفت چه دلشم بخوادکی بهترازمن..

خلاصه ازاشنایی امیدپری۸ماه گذشته بودکه امیدیه روزبهم گفت میخوام رابطم روجدی کنیم به پدرومادرم بگم برن خواستگاری پری..

مادرامیدوقتی فهمیدخیلی راضی به این وصلت نبودومدام به من زنگ میزدمیگفت یه کاری کن پری ازچشم امیدبیفته من دوستندارم عروسم مال روستاباشه!!

بخاطررودربایستی که بامادرامیدداشتم الکی بهش میگفتم چشم اماعملاکاری نمیکردم

چون میدونستم این۲تاواقعاهمدیگر دوستدارن

وانقدرامیدسماجت کردتاتونست مادرش روراضی کنه برخلاف میلش بره خواستگاری پری وخیلی زودهم مراسم نامزدی گرفتن..

نامزدی امیدباعث شدخانواده ی منم بهم فشاربیارن که توام بایدازدواج کنی

امامن به همه چی فکرمیکردم الازن گرفتن وهردفعه بحثش توخونمون پیش میومدمیگفتم من تادرسم تموم نشه ویه کارخوب پیدانکنم ازدواج نمیکنم..

یه شب که تازه رسیده بودم خونه پرینازبهم زنگ زدگفت لطفابرای یکی ازدوستام یه بطری کوچیک شیرمحلی بیار

گفتم چشم شماامرکن شیرکه سهله میخوای خودگاوبرات بیارم که هرروزصبح شیرتازه بهت بده

نهایت شوخی من باپرینازدرهمین حدبود

اونم همیشه باچندتااستیکرخنده جوابم رومیداد

چون نمیتونستم بابطری شیربرم دانشگاه بهش گفتم فرداصبح من یه کم زودترمیام توبیاسرکوچتون شیررو ازم بگیر

گفت باشه فقط اگرمیشه به امیدچیزی نگو

اولین باربودکه ازم میخواست به امیدچیزی نگم راستش روبخوایدهم تعجب کردم هم استرس گرفتم چون نمیخواستم یه وقت امیدبفهمه ازدستم ناراحت بشه وفکرکنه من باخواهرش سرسری دارم وبرخلاف میلم گفتم چشم به امیدم حرفی نمیزنم..

بعدازاین ماجرا درهفته یکی دوبارمن برای پریناز چیزهای که میخواست رو دزدکی میبردم

یه بارکه براش کشک بردم موقع گرفتن دستش روگذاشت رودستم گفت بهنام میتونم یه چیزی بهت بگم؟

گفتم بله بفرمایید

گفت نمیدونم چه جوری بهت بگم روم نمیشه

گفتم منو توکه باهم تعارف نداریم پس باهام راحت باش

پیش خودم فکرمیکردم بازم چیزی میخواد اماپرینازتوچشمام نگاه کردگفت من دوستدارم میخوام کنارم باشی نه به عنوان یه دوست.. حرفش نتونست ادامه بده دستش رواز روی دستم برداشت گفت اگرتوام حسی بهم داری لطفابهم بگو بدون خیلی برام سخت بودازاحساسم بهت بگم امامجبورشدم چون چندوقتیه یه خواستگارخوب برام پیداشده که ازهمه لحاظ موردتاییدخانوادمه امامن..

تمام بدنم یخ کرده بودباورم نمیشدپرینازداره این حرفهاروبهم میزنه انقدرهنگ بودم که مثل مجمسه فقط نگاهش میکردم

انگارپرینازم متوجه شده بودغافلگیرشدم

گفت بروفکرات بکن بهم خبربده...

من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 

قسمت ۱۱


پرینازحتی منتظرنموندجوابش روبدم

شوکه شده بودم توحال خودم نبودم

حس عجیبی داشتم باورم نمیشدپرینازعاشقم شده باشه چون من حتی به خودم اجازه نمیدادم بهش فکرکنم مادوتاهیچ جوره بهم نمیخوردیم من یه پسرروستایی بودم که هیچی نداشتم وکل زندگیم روباحسرت نداشته هام بزرگ شده بودم وبرعکس من پرینازتونازنعمت بزرگ شده بودهرچی که میخواست دراختیارش بود..

تاچندروزحتی نمیتونستم غذابخورم شبهاتاصبح فکرمیکردم وباخودم میگفتم حالاپرینازیه حرفی زده نبایدخیلی دلخوش این موضوع باشم چون محال بودپدرومادرش راضی بشن تنهادخترشون روبدن به ادمی مثل من که هیچی نداشت

تصمیم گرفتم بیخیال این موضوع بشم وکلافراموشش کنم

امابعدازیک هفته پرینازخودش بهم زنگزدگفت دیده بودیم دخترنازکنه امانازکردن پسردیگه نوبره

چرارفتی دیگه پشت سرتم نگاه نکردی!!خوشت میادچشم انتظارم بذاری؟!

گفتم تو واقعامنتظرجواب من بودی نکنه داری سربه سرم میذاری راستش روبگو باکی سراین موضوع شرط بستی؟

پرینازیه مکث کوتاهی کردگفت خاک برسرت که اینجوری راجع به من فکرکردی احمق من صادقانه حرف دلم روبهت زدم حالاداری میگی سرکارت گذاشتم توهیچی ازعشق دوستداشتن نمیفهمی

انقدراین حرفم بهش برخوردکه تماسش روقطع کرد

سریع بهش زنگزدم که عذرخواهی کنم اماگوشیش روخاموش کرده بود

تودلم به خودم فحش میدادم که چرابدون فکرکردن جواب سربالابهش دادم ناراحتش کردم

بعدازاین اتفاق تادوهفته هرروز به گوشی پریناززنگ میزدم امابلاکم کرده بودجوابم رونمیدادبه ناچارازتلفن عمومی بهش زنگ زدم تاصدام روشنیدگفت من دیگه باهات کاری ندارم باالتماس گفتم خواهش میکنم به حرفام گوش کن وبعدازکلی عذرخواهی کردن بهش گفتم

من تواین چندسالی که باخانوادت اشناشدم هیچ وقت کاری نکردم که پدرومادرت ازم ناراحت بشن الانم نمیخوام فکرکنن نمک خوردم نمکدون شکستم

پرینازگفت مگه میخوای کارخلافی کنی که این حرف رومیزنی ازکی دوستنداشتن جرم شده نکنه تومنو دوستنداری

گفتم برعکس منم خیلی دوستدارم ولی هیچ وقت جسارت گفتنش رونداشتم

گفت پس ازچی میترسی

گفتم ازمادرت یادت نرفته که باچه بدبختی راضی شدبرای امیدبره خواستگاری؟میترسم من باخانوادم بیام مادرت چشمش رواین چندسال ببنده بهمون بی احترامی کنه

پرینازگفت من مادرم روراضی میکنم

اون روزباهام خیلی باهم حرفزدیم به توافق رسیدیم پشت همدیگه باشیم..

۲ماه ازاین ماجراگذشت تواین مدت منو پرینازمدام باهم درتماس بودیم رابطمون ازیه دوستی ساده به عاشق معشوق تبدیل شده بودوحس دوستداشتن هرروزتووجودم بیشترازقبل میشد..

من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 

قسمت ۱۲


من عاشق پرینازشده بودم اگریه روزصداش رونمیشنیدم عصبی بی حوصله میشدم

ازرفتارم مادرم بهم شک کرده بوداماهیچی نمیگفت تایه شب که تازه رسیده بودم خونه مادرم صدام کردگفت بهنام چراوسایلی که بهت گفتم رونخریدی یهوزدم رودستم گفتم ای وای یادم رفت حتمافردامیخرم

مادرم قاشقی که تودستش بودروبه نشانه تهدیدبردبالاگفت ۲روزه همین حرف رومیزنی معلوم هست حواست کجاست نکنه عاشق شدی پسره سربه هوا؟بااین حرفش گفتم افرین درست  حدس زدی پسرت عاشق شد

مادرم چشماش ریزکردگفت بروسربه سرم نذارحالامن یه چی گفتم شوخی نکن

رفتم پیشونیش روبوسیدم گفتم ولی من حرفم جدی بود

خواستم ازاشپزخونه بیام بیرون که مادرم گفت ازرفتارشک کرده بودم ولی باورم نمیشدبیابگوببینم عاشق کدوم دخترخوشبختی شدی

ازاونجای که بامادرم خیلی راحت بودم بدون تعارف براش تعریف کردم گفتم عاشق پرینازشدم

برخلاف تصورم مادرم خوشحال نشدگفت ازفکراون دختربیابیرون به دردت نمیخوره ازقدیم گفتن کبوترباکبوتربازباباز ...ماکجااوناکجا

شب روزم کارکنی نمیتونی خرجش روبدی

اون تونازنعمت بزرگ شده طاقت سختی رونداره بایدبایکی مثل خودش ازدواج کنه

به مادرم گفتم من خیلی وقته پریناز رومیشناسم اصلااینجوری که شمامیگی نیست..

بحث اون شبم بامادرم به جای نرسیدولی من ول کن نبودم اصرارداشتم برن خواستگاری

البته بگم علاوه برمادرم پدروخواهرامم وقتی موضوع روفهمیدن مخالفت کردن

ولی خب دل عاشق من این حرفهاحالیش نبودوانقدرپافشاری کردم تاکوتاه امدن..

روزی که به پرینازگفتم میخوام بیام خواستگاریت ازخوشحالی بالاپایین میپریدمیگفت۲ساله ارزوب شنیدن این حرف دارم 

تنهانگرانی من مخالفت خانوادش بودکه اونم پرینازگفت هرچی من بگم پدرومادرم قبول میکنن چون شادی خوشبختی من ازهمه چی براشون مهمتره..

اولین نفری که موضوع خواستگاری روفهمیدامیدبوداولش باورش نمیشدولی وقتی پرینازحرفم تاییدکردبه جفتمون تبریک گفت قول دادکمکمون کنه

تقریبایک ماهی طول کشیدتامقدمات خواستگاری چیده شدانقدراسترس داشتم که قبل رفتن فشارم افتادرفتم زیرسرم 

خلاصه بایه دسته گل بزرگ یه جعبه شیرینی رفتیم خواستگاری

پدرومادرپرینازباخوشرویی ازمون پذیرایی کردن

وجالیه وقتی پدرم رسمی پرینازروخواستگاری کردپدرش گفت کی بهترازاقابهنام که همجوره میشناسیمش

سرتون دردنیارم توهمون جلسه اول خانواده پرینازراضیت خودشون رو اعلام کردن وقرارشد۲هفته دیگه باهم نامزدکنیم

خدامیدونه اون۲هفته به من چی گذشت همش فکرمیکردم یه اتفاقی میفته همه چی بهم میخوره اماعلاوه برنامزدی یک ماه بعدشم عقدکردیم

من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 

قسمت ۱۳


سرعقدپدرپرینازیه ماشین بهمون هدیه دادکه بعدازمراسم پرینازسوئیچ ماشین بهم دادگفت بهتردست توباشه برای رفت امدلازمت میشه

همه چی بهترازاون چیزی که فکرش رومیکردم پیش رفت 

دوران عقدخیلی خوبی داشتیم خانواده پرینازانقدربهم محبت میکردن که گاهی فکرمیکردم دارم خواب میبینم 

البته منم همه جوره بهشون احترام میذاشتم چندماه بعدازعقدماامیدوپری ازدواج کردن

پدرامیدیه واحداپارتمان بهشون دادبودکه تقریبانزدیک خونه خودشون بود

ازاونجای که خانواده پری اوضاع مالی خوبی نداشتن بیشتروسایل زندگی روامیدخودش تهیه کردبودالبته فقط من خبرداشتم به همه میگفت پری خریده

برعکس امیدمن هیچی نخریدم یعنی خانواده پرینازچیزی ازم نخواستن چندبارپدرم زنگ زدگفت ماچندتاوسیله سنگین طبق رسم خودمون بایدبخریم ولی هردفعه پدرپرینازمیگفت من همین یه دختردارم همه چی براش میذارم

دوران عقدما۸ماه طول کشیدبعدم عروسی کردیم

تنهاخریدمن برای پریناز یه سرویس طلاچندتاالنگوبود

حتی عروسی هم پدرپرینازگرفت تالارفیلمبرداروووو همه روهم خودش برعهده گرفت

عملامن خرج زیادی نکردم فقط یه اپارتمان۱۳۰متری اجاره کردم

پرینازبهترین جهیزیه رواوردخانوادم واقعاخوشحال بودن میگفتن قدرزندگیت روبدون...

بعدازعروسی برای ماه عسل یک هفته رفتیم شمال وبعدشم باسفارش پدرپرینازتوشهرداری مشغول به کارشدم

زندگی کاملاخوبی کنارهم داشتیم میتونم بگم همه جوره احساس خوشبختی میکردم بعدازیکسال باکمک خانواده پرینازیه واحداپارتمان خریدم ماشینم روعوض کردم

وقتی باپرینازمیرفتیم روستاخیلی هاحسرت زندگی مارومیخوردن

مادرم همیشه اسفنددودمیکردمیگفت ازچشم بدبه دورباشید

همه چی خوب بودتابعداز۲سال پرینازباردارشد

انقدر ویارحاملگیش بدبودکه هرچندروزیکباربستریش میکردیم بیشتردکترهامیگفتن تاماه چهارم خوب میشه ولی ویارپرینازتاموقع زایمانش باهاش بود..

یادمه توماه۷خیلی حالش بدشدمادرش امددنبالش بردش خونه خودشون

منم بیشتراوقات بعدازکارمیرفتم اونجا

یه روزکه داشتم ازسرکاربرمیگشتم یه شماره ناشناس بهم پیام داد

سلام خوبی بهنام؟

پیام روخوندم ولی جوابش روندادم

فرداش دوباره همون شماره بهم پیام داد

نوشنه بودخواهش میکنم جواب بده کارت دارم

ازروی کنجکاوی نوشتم شما؟

چنددقیقه بعدش جواب دادمنوخوب میشناسی به کمکت احتیاج دارم

گفتم تانگی کی هستی نمیتونم کمکت کنم

جواب داد به ادرسی که میگم بیاتابفهمی کی هستم

ادرسش مال بیمارستان بوداولش فکرکردم سرکارم گذاشته اماوقتی ساعت ملاقات رو برام فرستادگفت منتظرتم باورم شدراست میگه

هرچی فکرمیکردم که بفهمم کیه...

من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 

قسمت ۱۴


به شماره ناشناس که بهم پیام داده بودزنگزدم ولی جواب ندادبدجورفکرم درگیرشده بود

اماسعی میکردم جلوی پرینازجوری رفتارکنم که شک نکنه

فرداش سرساعتی که گفته بودرفتم بیمارستان موقع ملاقات بودراحت رفتم داخل

شماره اتاقش6بودوقتی واردشدم ثمین دیدم که بی حال روتخت افتاده

بعدازسالهامیدیدمش خیلی لاغرشده بودرنگ روش پریده بود

وقتی من رودیدبابی حالی سلام کردخواست ازجاش بلندشه بشینه اماجونی نداشت والکی تقلامیکردجواب سلامش رودادم گفتم خودت اذیت نکن راحت باش خدابدنده چی شده؟

لبخندتلخی زدگفت خدابدنمیده مابندهاشیم که بدمیکنیم بی معرفت بعدیه نگاهی به دستهای خالیم انداخت گفت قبلادست دلبازبودی زن گرفتی خسیس شدی

گفتم بحث خسیس بودن نیست چون مطمئن نبودم احتمال میدادم سرکارم گذاشته باشی چیزی نخریدم هرچی لازم داری بگوبرم بخرم

ثمین گفت همین که امدی برام خیلی ارزش داره

نزدیکش شدم گفتم خب نمیخوای بگی بعدازاین همه سال چرایادمن افتادی

ثمین به سقف خیره شدگفت من خیلی دوستداشتم اماهیچ وقت جدیم نگرفتی البته حق داشتی ماهیچ جوره بهم نمیخوردیم ازدیدتومن یه دخترجلف سبک بودم

وقتی شنیدم باخواهرامیدازدواج کردی خیلی ناراحت شدم حس تنفرتمام وجودم روگرفته بودولی بعدکه فکرکردم دیدم توازقلب من خبرنداشتی وبهت حق دادم

نذاشتم حرفش روادامه بده گفتم خوبه خودتم میدونی ما۲تاهیچ وقت نمیتونستیم کنارهم باشیم چون هیچ نقطه مشترکی نداشتیم ونداریم من عاشق زنم هستم وبه زودی هم پدرمیشم

یه لحظه نگاه ثمین کردم دیدم بی صدااشک میریزه!!

گفتم درد داری؟میخوای پرستارخبرکنم

گفت خیلی وقته دردام دیگه بامسکنم ساکت نمیشه بروبرات ارزوی خوشبختی میکنم انشالله به زودی بچتم بغل کنی کنارزنت اززندگیت لذت ببری وپتوکشیدروسرش گفت لطفابرو

ازرفتارش هنگ بودم پتوازصورتش اروم کشیدم کنارگفتم پس این همه اصراربرای دیدنم بخاطرچی بود

گفت بایدحرفهام بهت میزدم وگرنه روقلبم سنگینی میکردوخودم روسرزنش میکردم چرابهت نگفتم

گفتم من الان متاهلم گفتن این حرفهاچه سودی برات داشت غیراینکه فکرذهن من رودرگیرکنی

گفت خودمم نمیدونم چراش روولی هرکاری کردم ازقلبم فرمان گرفتم الانم فراموش کن برو

خیلی ازدستش عصبانی بودم حس میکردم مثل قبلادستم انداخته گفتم خیلی بیشعوری یه لطفی کن دیگه بهم پیام یازنگ نزن وازاتاقش امدم بیرون..

اون روزگذشت ولی دروغ چرافکرم درگیرثمین شده بود

خیلی وقتهاتنهابودم چون پرینازخونه مادرش بود

یک هفته ای گذشت  یه شب وقتی عکس پروفایل ثمین چک کردم دیدم عدد۱۰گذاشته زیرش نوشته شمارش معکوس شروع شد

من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 

قسمت ۱۵


بادیدن پروفایل ثمین خیلی فکرم درگیرشد

مطمئن بودم بی دلیل اینکار رونکرده وهرروزاین شمارش معکوس کم میشدتابه عدد۱رسید

فرداش که پروفایلش چک کردم دیدم نوشته خداحافظ رفیق!!

نمیدونم چرااسترس گرفتم وهرکاری کردم که بهش زنگ نزنم نتوستم قبل ازاینکه تماس بگیرم باخودم گفتم یکباربرای همیشه تکلیفم باهاش معلوم میکنم امابابوق دوم گوشیش روخاموش کرد

به امیدجواب دادنش چندباربهش زنگزدم ولی گوشیش خاموش بودهیچ ادرسی ازش نداشتم به ناچار رفتم بیمارستان شایداونجاپیداش کنم امابعدازکلی التماس پرس جوگفتن یک هفته پیش مرخص شده

خیلی تلاش کردم تابفهم بخاطرچی بستری بوده اماجواب درست حسابی بهم ندادن

گفتن نمیتونیم اطلاعات پروندش رودراختیارکسی بذاریم

انقدربهم ریخته بودم که نتونستم برم سرکاربرگشتم خونه

این رفتارم برای خودمم عجیب بودچرابایدنگران کسی باشم که هیچ ارتباط نزدیکی باهاش ندارم

باناامیدی شماره ثمین روگرفتم گوشیش روشن بودولی جوابم روندادبهش پیام دادم این مسخره بازیهاچیه دوستداری سرکارم بذاری؟

یکربعی منتظرجوابش موندم اماجواب نداد

پیام دوم براش فرستادم نوشتم اوکی هنوزم مثل قدیم کله خری دیگه مطمئن شدم داری باهام بازی میکنی خداروشکرحالت خوبه خداحافظ

چنددقیقه ای ازارسال پیام دومم نگذشته بودکه جواب دادحالم خوب نیست ولم کن

حوصله اس ام اس بازی نداشتم بهش زنگزدم

بعدازچندباربوق خوردن بیحال جواب دادبله

ازصداش میشدفهمیدکه واقعاحالش خوب نیست فیلم بازی نمیکنه

گفتم ثمین مشکلت چیه زدزیرگریه گفت خسته شدم میخوام خودم ازاین زندگی نکبت خلاص کنم

دیدم تلفنی نمیتونم ارومش کنم گفتم ادرس بده بیام ببینمت

ادرس برام پیامک کردسریع راه افتادم..

تقریبا خارج ازشهربودوقتی رسیدم باورم نمیشدثمین بااون دک پزش اونجازندگی میکنه

انقدرمحله درب داغونی بودکه من باترس لرزازماشین پیاده شدم

کنارهردیواری چندتامعتادنشسته بودراحت موادمیکشید

خونه ثمین ته یه کوچه باریک بود

دربازبودیه یالله گفتم واردشدم همه جاتاریک بودفقط چراغ یکی ازاتاقهاروشن بودازپنجره یه سرک کشیدم ثمین تورختخواب درازکشیده بود

درزدم گفتم میتونم بیام تو

ثمین گفت درهول بده چندباری دستگیره روبالاپایین کردم ولی خراب بودبه ناچاربالگدبه درزدم تابازشد

ثمین حتی حال نداشت ازجاش بلندشه اوضاعش ازروزی که توبیمارستانم دیده بودمش خرابتربود

تواتاق همون یه دست رختخواب یه فرش رنگ رورفته چندتاظرف ظروف اولیه بود

ثمین وقتی دیدخیلی جاخوردم ازشرایط زندگیش گفت نیومدی که تحقیرم کنی

گفتم نه این چه حرفیه امدم باهات حرفبزنم...

من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 

قسمت ۱۶


من چیز زیادی ازثمین نمیدونستم وشناختم ازش درحدهمون مهمونیای بودکه قبلاباهم میرفتیم اون زمان یه دخترشاد سرزنده بودکه یه جابندنمیشدهرروزتومهمونیابودوباثمینی که الان میدیدم زمین تاآسمان فرق داشت

گفتم میخوام کمکت کنم امابایدقول بدی باهام روراست باشی

گفت کمکی که بامنت باشه به دردم نمیخوره

گفتم من هیچ منتی سرت نمیذارم هرکاری هم که برات انجام بدم فقط بخاطر رفقاته 

ثمین گفت این شرایط خونه زندگیه منه که داری میبینی خودمم فعلامریضم افتادم گوشه خونه یه مقدارپس اندازداشتم که خرج بیمارستانم شددرحال حاضرهیچی پولی حتی برای خوردخوراکمم ندارم چه برسه تهیه دارو

لطفامقدارپول بهم بده وبرام کارپیداکن قول میدم برات جبران کنم

خیلی دوستداشتم ازش بپرسم خانوادت کجاهستن چرا ازاوناکمک نمیگیری اماترسیدم ناراحت بشه گفتم چرابیمارستان بستری بودی؟

گفت یه مدت توخونه یکی کارمیکردم ازشانس بدم دزدبه خونش زدهرچی که داشت برد

اوناهم به من شک کردن البته مدرکی برای اثبات حرفشون نداشتن چون واقعاکارمن نبودولی باورنمیکردن

روزی که برای تسویه حساب گرفتن پولم رفتم گفتن برودنبال کارت باهاشون دعوام شداوناچندنفربودن من یه نفرتاتونستن زدنم اگرمردم نمیرسیدن معلوم نبودچه بلای سرم میاوردن

تاچندروزپهلوم دردمیکردیه شب دیگه دردش غیرقابل تحمل شدرفتم بیمارستان بعداز سونوگرافی ازمایش دکترگفت کلیت خونریزی کرده بایدبستری بشی وگرنه ازدستش میدی

گفتم پس بخاطرکلیت بستری بودی

گفت اره ولی پول نداشتم بیشتربیمارستان بمونم خودم خواستم مرخص بشم هنوزخوب نشدم درد دارم

گفتم شمارش معکوس پروفایلت برای چی بود

اززیرپتوش یه چاقوضامن دار دراوردگفت میخواستم رگم روبزنم خودم ازاین زندگی نکبتی که دارم خلاص کنم دیگه کم اوردم..

اون روزبه ثمین قول دادم کمکش کنم و علاوه بر داروهاش خوراکی غذاهم براش خریدم وبهش گفتم روزی یکبارمیام بهت سرمیزنم..

خلاصه تا۲هفته هرروز بعدازکارم میرفتم بهش  سرمیزدم وهرچی لازم داشت براش تهیه میکردم وهمین رسیدگی من باعث شدخیلی زودسرپا بشه

ثمین دخترباهوشی بودتوبرنامه های کامپیوتری کاربلدبودبه چندنفرسفارش کردم وتونستم تویه شرکت خصوصی براش کارپیداکنم

تنهامشکل ثمین دوری راه بودچون خونش تقریباخارج ازشهربودبرای اینکه راحت بتونه رفت امدکنه یه اپارتمان۵۰متری براش اجاره کردم

البته پول پیشش وام گرفتم براش که خودش قسطش روبده ومنم یه مقداری که کم داشت بهش قرض دادم و ظرف۴ماه ثمین باکمک من تونست ازاون شرایط بددربیادتویه خونه خوب باوسایل یه زندگی راحت زندگی کنه..

من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 

قسمت ۱۷


ثمین باکمک من تونست هم سرکاربره هم ازاون شرایط بدزندگی دربیادومن ازاینکه تونسته بودم کمکش کنم خیلی خوشحال بودم

البته اونم دخترنمک‌نشناسی نبودهرموقع بهم زنگ میزدکلی ازم تشکرمیکردبرای خودم پرینازدخترم رهادعامیکرد

اون زمان دخترم رهایک ماهش بودمنم به عشقش زودمیرفتم خونه 

یه روزکه تازه رسیده بودم ثمین بهم پبام دادگفت لوله اب ترکیده تمام خونم رواب برداشته به صاحب خونم زنگ زدم جواب نمیده نمیدونم چکارکنم اگرمیتونی شماره یه لوله کش برام بفرست

یکی ازدوستام لوله کش ساختمان بودشمارش براش فرستادم ولی بهش گفتم بهش نگه من معرفیش کردم چون ادم دهن لقی بودممکن بودالکی حرف دربیاره

نیم ساعتی گذشت ثمین دوباره پیام داداین دوستت شهرستان ترخدایه کاری کن فلکه اصلی اب خرابه هرکاری میکنم نمیتونم جلوی اب بگیرم

دیدم با اسمس بازی نمیشه کاری کردبه بهانه دیدن یکی ازدوستام ازخونه زدم بیرون رفتم پیش ثمین

کل خونه رواب برداشته بودباهربدبختی بودفلکه اصلی اب بستم رفتم دنبال لوله کش

تا۱۲شب کارش لوله کش طول کشیدپرینازیکی دوباری بهم زنگزدکه کجای

میترسیدم واقعیت بهش بگم چون خیلی حساس بودمخصوصابعداز زایمانش بدترم شده بود...

خلاصه جلوی ثمین بهش دروغ گفتم وقتی گوشی رو قطع کردم ثمین خندیدگفت برای همه ام که شیرباشی جلوی زنت موشی

گفتم جای تشکرته من بخاطرتواینجام!!!

یهولبش اوردجلوصورتم بوسیدگفت ببخشیدمنظوری نداشتم

ازاین حرکت یهویش حسابی جاخوردم اما هیچی  به روی خودم نیاوردم

اون شب گذشت فرداش دوباره بهم زنگ زدگفت یه کارگرخانم میخوام که بیادخونه روکمکم تمیز کنه

یه کم پرس جوکردم شماره یکی روبراش فرستادم

بعدازاین ماجراتا۲روز ازثمین خبرنداشتم تا خودش بهم زنگزدگفت امروزنرفتم سرکارناهارابگوشت گذاشتم اگرمیتونی بیا پیشم تنهای نمیچسبه

اولش قبول نکردم اماانقدراصرارکردکه بلاخره کوتاه امدم 

سرراه۲تانون بربری خریدم رفتم پیش ثمین

پوشش ثمین پیشم همیشه معمولی بودامااون رویه بلوزشلوارجذب تنش بودبااینکه من تومهمونیهابالباس بدترازاینم دیده بودمش ولی یه کم جاخوردم 

ثمین برام چای میوه اوردرفت تواشپزخونه تابساط ناهارردیف کنه 

توحرفهاش گفت بهنام بایددنبال خونه باشم

گفتم واتوکه چندماه امدی اینجا هنوسرسالت نرسیده چرامیخوای بلندشی؟!!

گفت بایکی ازواحدهابه مشکل خوردم

گفتم یعنی چی!!چه مشکلی؟

گفت هیچی ولش کن فقط اگرمیتونی کمکم کن زودترجابجاشم

گفتم تابهم نگی جریان چیه هیچ کاری نمیکم

امدروبه روم نشست گفت فهمیده تنهازندگی میکنم مزاحمم میشه

بااین حرفش..

من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 

قسمت ۱۸


ثمین گفت یکی ازواحدهافهمیده تنهازندگی میکنم مزاحمم میشه

بااین حرفش نتونستم خودم روکنترل  کنم گفتم غلط کرده کدوم واحده بگوتاازخجالتش دربیام

ثمین گفت ترخدا ابروریزی نکن فقط کمکم کن ازاینجابرم

اون روزهرچی اصرارکردم ثمین لوندادکیه میگفت دردسرمیشه

خلاصه دوباره گشتم دنبال خونه براش اماهرجامیگفتم برای یه زن تنهاخونه میخوام قبول نمیکردن میگفتن فقط به خانواده اجاره میدیم

یک ماهی گذشت من نتونستم خونه مناسبی براش پیداکنم

یه شب که خونه پدرخانومم بودم ثمین بهم پیام دادگفت بهنام میتونی بیای پیشم

گفتم چی شده؟

گفت باواحدروبه روم دعوام شده

به پرینازگفتم بچه خوابه توامشب بمون خونه مادرت که بدخواب نشه

پرینازگفت خب توام بمون فرداازهمینجابروسرکارت

گفتم فردایه جلسه مهم دارم بایدبرم دوش بگیرم لباس عوض کنم

پرینازکه شب نخوابی رهااذیتش میکردازخداخواسته قبول کردموندکه مادرش کمکش کنه..

توراه به ثمین چندبارزنگزدم ولی جواب ندادوقتی رسیدم دم اپارتمان دیدم ثمین توکوچه وایستاده گریه میکنه

گفتم چی شده?گفت باواحدروبه روی دعوام شده تهدیدم کرده خونه رواتیش میزنه

گفتم این همونه که مزاحمت میشه

گفت اره چون بهش محل نمیدم پول گاز روبهانه کرده داره اذیتم میکنه

من یه نفرم اماپول گازمثل واحدهاکه چندنفرهستن باهام حساب کرده

وقتی اعتراض کردم شروع کردفحاشی کردن کلی حرف زشت بهم زد

انقدرعصبی شده بودم که سریع رفتم بالازنگشون روزدم بعدازچنددقیقه یه مردلاغراندام دربازکردگفت مگه سراوردی دستت ازرو زنگ بردار

بدون هیچ حرفی یقه اش روگرفتم کشیدمش بیرون چسبوندمش به دیوارگفتم مرتیکه فکرکردی چون مدیری هرغلطی دلت بخوادمیتونی بکنی

یه مشت زدتوصورتم هولم دادعقب وهمین کارش باعث شدباهام گلاویزبشیم شروع کنیم زدن هم دیگه

باسرصدای ماهمسایه امدن بیرون ماروجداکردن زنگزدن پلیس110

وقتی پلیس امدگفت اگرشکایت داریدبایدبریدکلانتری

هیچ کدوممون کوتاه نیومدیم رفتیم کلانتری

رئیس کلانتری گفت بهتره باهم سازش کنیدابن دعواهاتوهمسایگی پیش میاد

چون حوصله دادگاه پاسگاه نداشتم گفتم من رضایت میدم اماهمسایه که اسمش اقای غلامی بودگفت نه من شکایت دارم

ثمین که دید داره پروبازی درمیاره

رفت کنارش گفت اگررضایت ندی به جرم مزاحمت ازت شکایت میکنم وتمام پیامهای که بهم دادی روبه زنت نشون میدم

اقای غلامی که دید ابروش درخطره سریع کوتاه امدوباررضایت جفتمون این ماجراختم بخیرشد

وقتی رسیدیم خونه به ثمین گفتم این مرتیکه شماره توروچرا داره

گفت چون ...

من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 

قسمت ۱۹


وقتی رسیدیم خونه به ثمین گفتم این مرتیکه شماره تو روچراداره؟

گفت بابامدیرساختمون شماره همه ی واحدهارو داره که مسائل ساختمون توگروه اصلاع رسانی کنه منم به اجبارشمارم روبهش دادم

طرف زن بچه داره چه میدونستم همچین ادمیه!!

گفتم هرجورشده برات خونه پیدامیکنم بایدازاینجابلندشی

گفت میدونی چیه من خیلی میترسم

باتعجب گفتم ازچی میترسی؟!

گفت من یه زن تنهام هرجابرم به مشکل میخورم متاسفانه توجامعه ماهمه میخوان ازیه زن تنهاسواستفاده کنن

گفتم پس بااین حساب بایدشوهرت بدیم که ازتنهای دربیای

گفت توفکرکردی من خواستگارندارم؟!مشکل من اینکه نمیتونم هرمردی روکنارخودم قبول کنم

برای اینکه یه کم اذیتش کنم گفتم اا اینای که الان دم خونه صف کشیدن خواستگارهای توهستن

خندیدگفت خودت خوب میدونی که تومهمونیهاموقعیت زیاد داشتم ولی ازهیچ کس واقعاخوشم نمیومدالبنه به غیرازیه نفرکه اونم اینقدرسنگدل بودکه هیچ وقت ندیدم

ازنگاهاش فهمیدم منظورش منم

گفتم توواقعاعاشق من بودی

گفت اره ولی باورش نکردی..

چون جوابی براش نداشتم سکوت کردتوفکربودم که ثمین گفت میتونم یه خواهشی ازت کنم

گفتم جانم بگو

یه کم من من کردگفت امیدوارم بتونم منظورم درست برسونم

کنجکاوبودم ببینم چی ازم میخواد

سرش انداخت پایین گفت بیاباهم صیغه کنیم البته فقط یه صیغه باشه اونم برای اینکه  اگرجای خونه میگیرم کسی مزاحمم نشه بدونه یکی توزندگیم هست

راستش روبخوایدخیلی جاخوردم

ثمین که دیدزول زدم بهش وچشمام چهارتاشده گفت بخدامنظوری نداشتم اصلااین موضوع روفراموش کن

البته حرفشم درست بودمتاسفانه توجامعه مایه زن تنهانمیتونست راحت زندگی کنه

یه کم فکرکردم گفتم به یه شرط قبول میکنم

ثمین که باورش نمیشدنظرم انقدرزودعوض بشه گفت هرشرطی باشه قیول میکنم

گفتم صیغه من توفرمالیته است هیچی بینمون  نیست فقط برای اینکه کمکت کنم

گفت باشه هرچی توبگی..

خلاصه بااین توافق۳روزبعدش ماباهم صیغه کردیم البته محضری که رفتیم اشنابودبهمون یه صیغه نامه رسمی دادومن باهمون صیغه نامه تونستم برای ثمین خونه اجاره کنم ویک ماه بعدش ازاون ساختمون اسباب کشی کرد

بعدازجابجایش درهفته یکی دوباربهش سرمیزدم که همسایه هابفهمن شوهرداره

ثمینم به بکی دونفرازهمسایه هاگفته بودشوهرم راننده است بیشتراوقات سفر..

همه چی خوب پیش میرفت تازدپدرخانمم سکته مغزی کردبعدازچندروزبستری شدن فوت کرد

بافوت پدرخانمم همه چی بهم ریخت پرینازچون به پدرش خیلی وابسته بودمریض شدحتی حوصله رهام نداشت چه برسه به من

هرکاری میکردم که بهش...

من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 

قسمت ۲۰


هرکاری میکردم که به ثمین نزدیک بشم امابخاطرشرایط بدروحیش ازم دوری میکرد

شب روزعکس باباش دستش بورزجه میزدانقدربی تابی میکردکه شبهاباارام بخش میخوابید

البته بهش حق میدادم مرگ پدرش ناگهانی بودشوک بدی بهش واردشده بود

اماخب گاهی رفتارش کلافم میکرد

منم خسته کوفته میرسیدم خونه که یه کم استراحت کنم

ولی هیچی اماده نبودانقدرغذای بیرون خورده بودیم که حالم ازهرچی جوجه کوبیده است بهم میخورد..

گذشت تایه شب که امدم خونه دیدم رهامریض شده گریه میکنه به پرینازگفتم بچه خیلی تب داره چرانبردیش دکتر

گفت من حوصله خودمم ندارم چه توقعی داری خودت ببرش

گفتم من به درک گناه این بچه چیه؟یه نگاه به خونه زندگی بنداز شده بازارشام هیچی سرجاش نیست تاکی میخوای ادامه بدی

بااین حرفم لیوانی که کناردستش بودپرت کردطرف گفت بابای خودتم میمرداینقدرریلکس جلوم وایمیستادی نصیحت میکردی

دیدم بحث کردن باهاش فایده نداره رهارواماده کردم خودم بردمش دکتر

وقتی برگشتم پرینازلباس پوشیده رومبل نشسته بودیه چمدونم کنارش بود

محلش ندادم

رفتم تواتاق

دنبالم امدگفت میخوام یه مدت برم خونه مادرم گفتم اگراینجوری اروم میشی برو

فکرمیکردم رهاروهم باخودش میبره اماگفت چندروزی خودت ازش مراقبت کن من حوصله اش ندارم

گفتم من سرکارمیرم چه جوری ازرهامراقبت کنم گفت خیلی سخت نیست مرخصی بگیر..

پرینازیه بچه مریض گذاشت رفت!!

اصلا نمیتونستم درکش کنم به مادرش زنگزدم ماجراروبراش تعریف کردم اونم گفت بذاربیاد باهاش حرف میزنم

دوساعتی که گذشت مادرش زنگزدگفت پرینازخیلی خسته است اگرمیشه چندروزی خودت ازرهامراقبت کن تایه کم حالش بهتربشه!!

چاره ای نداشتم بایدباشرایط موجودکنارمیومدم

اولش تصمیم گرفتم به مادرم بگم بیادپیشم امافصل کارشون بودکلی کارگرسرزمین داشتن ومادرم براشون آشپزی میکرد..

ازشانسم تواون هفته چندتاجلسه ی مهم کاری داشتم که نمیتونستم مرخصی بگیرم

به ناچاربه ثمین زنگزدم ازش کمک خواستم

ثمین گفت من چندروزی نمیرم سرکار رهاروبیاراینجا

منم ازخداخواسته قبول کردم فرداش رهاروبردم دادم به ثمین..

بااینکه به ثمین اطمینان کامل داشتم امامیترسیدم رهابی قراری کنه تاتعطیل بشم چندباری بهش زنگزدم حال رهاروپرسیدم

هردفعه مبخندیدمیگفت نگران نباش حالش بهترشده گریه نمیکنه

بعدازظهرکه رفتم دنبال‌رهاثمین گفت پرینازکه خونه نیست چه کاریه توام بیااینجا

دیدم پیشنهاد بدی نیست منم رفتم خونه چنددست لباس برداشتم رفتم پیش ثمین..

رابطه رهاثمین باهم خیلی خوب بودمنم شام ناهارم به راه بودمشکلی..

من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 

قسمت ۲۱


من رها۵روزپیش ثمین بودیم میتونم بگم ثمین بهترازپرینازازرهامراقبت میکردوجالبه رهااصلابهانه مادرش رونمیگرفت

بعداز۵روزپرینازیادش افتادبچه داره وبهم زنگزدگفت رهاروبیارمیخوام ببینمش

رهاانقدربه ثمین عادت کرده بودکه ازش جدانمیشد

روزی که بردمش پیش پرینازتمام مسیرروگریه کردثمینم همش زنگ میزدمبگفت کاش بیاریش دلم براش تنگ میشه..

وقتی رسیدیم بادیدن پرینازشوکه شدم تواین ۵ روزراحت چندکیلولاغرشده بود

امیدزنشم اونجابودن

روم نشدبه مادرش چیزی بگم اماامیدروصداکردم توحیاط گفتم تروخداتویه راه جلوی پام بذارخواهرت هم داره خودش رونابودمیکنه هم این بچه رو

به حرف من گوش نمیده تویه چیزی بهش بگوشایدروش تاثیربذاره

امیدگفت همین الانشم که اینجای بخاطرمنه ازدیشب کلی باهاش حرفزدم

قراره ببریمش پیش یه روانپزشک باید دارواستفاده کنه تمام این علایمش نشانه افسردگیه

ازپیشنهادش استقبال کردم باکمک امیدپرینازروبردیم دکتروکلی بهش داروداد دکترش گفت بایدیه مدت تنهاش نذاریدتاازاین شوک دربیاد

مادرپرینازروماتیس داشت نمیتونست به پرینازخیلی کمک کنه بنده خدابه زوربه کارهای خودش میرسید

وقتی باپرینازبرگشتیم خونه

خودش گفت یه پرستاربگیرتاکمکم کنه

همون روزبه یه دفترخدماتی زنگزدم هماهنگ کردم یه نیروی کمکی خانم برام بفرسته

فرداش یه خانم میان سال امداماازاونجای که پرینازازش راضی نبودبعدازچندروزعذرش روخواستم وایندفعه یه خانم جوان فرستادن امااونم بخاطرپرخاشگری پرینازخودش ول کردرفت

ازاین ماجراثمین خبرداشت یه شب که عصبی کلافه بودم بهم پیام دادحالم روپرسیدمنم باهاش درددل کردم گفتم دیگه کم اوردم باهیچ کس نمیسازه هرروزبایکی درگیره

گفت میخوای یه مدت من بیام پیشش

گفتم نه باباشرمیشه بعدش توخودت سرکارمیری

گفت یه جوری برنامه ریزی میکنم به کارم لطمه نخوره اصلامیخوای دیگه نرم سرکارتمام روزبیام پیش پریناز ورها

گفتم پرینازاخلاق نداره باهاش نمیتونی کناربیای کارتم الکی ازدست میدی

گفت امتحانش ضررنداره

بااینکه ته دلم راضی نبودم امابه پرینازگفتم یه پرستارجدیدپیداکردم امیدوارم بااین دیگه بسازی

ازاونجای که امیدگاهی میومدخونمون خودم پیش دستی کردم بهش گفتم ثمین رواتفاقی دیدم که دنبال کارمیگشته بهش پیشنهاددادم بیادخونه ماکارکنه

امیدگفت محاله قبول کنه

گفتم قراره فکراش روکنه بهم خبربده

بیشترازمن امیدپیگیراین ماجرابودوبعداز۲روزوقتی بهش گفتم قبول کرده باورش نمیشد

ثمین چندروزی مرخصی گرفت تاببینه میتونه باپرینازکناربیادیانه

تایم کاری ثمین‌ از۸صبح بودتا۱۰شب

من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز