قسمت ۱۵
بادیدن پروفایل ثمین خیلی فکرم درگیرشد
مطمئن بودم بی دلیل اینکار رونکرده وهرروزاین شمارش معکوس کم میشدتابه عدد۱رسید
فرداش که پروفایلش چک کردم دیدم نوشته خداحافظ رفیق!!
نمیدونم چرااسترس گرفتم وهرکاری کردم که بهش زنگ نزنم نتوستم قبل ازاینکه تماس بگیرم باخودم گفتم یکباربرای همیشه تکلیفم باهاش معلوم میکنم امابابوق دوم گوشیش روخاموش کرد
به امیدجواب دادنش چندباربهش زنگزدم ولی گوشیش خاموش بودهیچ ادرسی ازش نداشتم به ناچار رفتم بیمارستان شایداونجاپیداش کنم امابعدازکلی التماس پرس جوگفتن یک هفته پیش مرخص شده
خیلی تلاش کردم تابفهم بخاطرچی بستری بوده اماجواب درست حسابی بهم ندادن
گفتن نمیتونیم اطلاعات پروندش رودراختیارکسی بذاریم
انقدربهم ریخته بودم که نتونستم برم سرکاربرگشتم خونه
این رفتارم برای خودمم عجیب بودچرابایدنگران کسی باشم که هیچ ارتباط نزدیکی باهاش ندارم
باناامیدی شماره ثمین روگرفتم گوشیش روشن بودولی جوابم روندادبهش پیام دادم این مسخره بازیهاچیه دوستداری سرکارم بذاری؟
یکربعی منتظرجوابش موندم اماجواب نداد
پیام دوم براش فرستادم نوشتم اوکی هنوزم مثل قدیم کله خری دیگه مطمئن شدم داری باهام بازی میکنی خداروشکرحالت خوبه خداحافظ
چنددقیقه ای ازارسال پیام دومم نگذشته بودکه جواب دادحالم خوب نیست ولم کن
حوصله اس ام اس بازی نداشتم بهش زنگزدم
بعدازچندباربوق خوردن بیحال جواب دادبله
ازصداش میشدفهمیدکه واقعاحالش خوب نیست فیلم بازی نمیکنه
گفتم ثمین مشکلت چیه زدزیرگریه گفت خسته شدم میخوام خودم ازاین زندگی نکبت خلاص کنم
دیدم تلفنی نمیتونم ارومش کنم گفتم ادرس بده بیام ببینمت
ادرس برام پیامک کردسریع راه افتادم..
تقریبا خارج ازشهربودوقتی رسیدم باورم نمیشدثمین بااون دک پزش اونجازندگی میکنه
انقدرمحله درب داغونی بودکه من باترس لرزازماشین پیاده شدم
کنارهردیواری چندتامعتادنشسته بودراحت موادمیکشید
خونه ثمین ته یه کوچه باریک بود
دربازبودیه یالله گفتم واردشدم همه جاتاریک بودفقط چراغ یکی ازاتاقهاروشن بودازپنجره یه سرک کشیدم ثمین تورختخواب درازکشیده بود
درزدم گفتم میتونم بیام تو
ثمین گفت درهول بده چندباری دستگیره روبالاپایین کردم ولی خراب بودبه ناچاربالگدبه درزدم تابازشد
ثمین حتی حال نداشت ازجاش بلندشه اوضاعش ازروزی که توبیمارستانم دیده بودمش خرابتربود
تواتاق همون یه دست رختخواب یه فرش رنگ رورفته چندتاظرف ظروف اولیه بود
ثمین وقتی دیدخیلی جاخوردم ازشرایط زندگیش گفت نیومدی که تحقیرم کنی
گفتم نه این چه حرفیه امدم باهات حرفبزنم...