نشستم بحال خودم گریه میکنم شوهرم حساس شده نمیذاره تنهایی جایی برم انگار تو قفس گیر کردم اعصابم نداره همه ش داره بحث میکنه و داد میزنه
یکبار از غذاهای من تعریف نکرد بی محبته دوستم داشت راجب شوهرش حرف میزد فهمیدم شوهرم منو اصلن دوست نداره منم ازش فراریم همه چیو میره به مامانش میگه با اینکه میدونه مادرش موافق زندگی مشترک ما نیست موندم دلم به چی خوش باشه خانواده ش هم منو دوست ندارن دیگه وقتی میاد میرم تو تراس میشینم تا وقت خوابم وقتیم باهاش صحبت نمیکنم شاکیه