داداشم یک ماهیه عقد کرده
بعد از یک ماه عروس خانوم بهونه آورده که اصلا شوهر نمیخواد
اول گفته رفیق بازه (که خدایی نیس)الانم میگه اصلا من شوهر نمیخوام
خواهرای گلم شمایی که خواستگار داری و داری بکر میکنی بخدا لباس و کفش نیس که الکی بگیری و بعد یهو بخوای بندازی بره
داداشم میبینم یه گوشه افتاده
ما به رومون نیاوردیم میدونیم
خیلی ناراحتشم
مامان میگه اگه نمیخواد بهتره همین الان جدا شن
داداشمم کم نداشته براش
انگشتر نشون به سلیقه عروس
دو تا عید که گذشت طلا خرید
از ابتدای آشنایی اگر بیرون میرفتن حتما رستوران کافه و گل میخرید ساعت میخرید
از الان تو فکر بود تولد عروس که اول آبان چه جور سوپرایزش کنه نظر ما را میپرسید
خیلی ناراحتم