2777
2789
عنوان

سرگذشت حنانه ..

7352 بازدید | 70 پست

میخوام براتون یه سرگذشت واقعی بزارم امیدوارم خوشتون بیاد 

پ.ن: داستان ربطی به من و زندگی من نداره و من فقط خوندم و تصمیم گرفتم باشما به اشتراک بزارم.  


یکم طولانیه من تند تند پارت میزارم شما هم صبور باشید 🤍

من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 

پارت ۱ 


صبح زودباصدای دادبیدادعموم ازخواب بیدارشدم انقدرترسیده بودم که بالباس راحتی سریع رفتم بیرون ببینم چه خبره

عموم دوستش وسط حیاط وایستاده بودن با بابام جربحث میکردن

مامانم سعی میکردارومشون کنه ولی حریفشون نمیشد

انقدرشوکه شده بودم که به سروضعم توجهی نداشتم وقتی به خودم امدم دیدم دوست عموم داره بر برنگام میکنه

تازه اون موقع بودکه فهمیدم لباسم ناجوره سریع رفتم تو..

ده دقیقه ای که گذشت عموم دوستش رفتن بابام‌ مامانم امدن خونه وشروع اشنایی من بهزادازهمین جاشروع شدالبته بگم من تاقبل ازاین ماجرااصلابهزادروندیده بودم..

بذاریداول ازخودم خانوادم یه کم براتون بگم تابیشترباهام اشنابشید

اسمم حنانه است تک دخترخانواده هستم ودوتا برادربزرگترازخودم دارم که آلمان زندگی میکنن

پدرومادرم دخترعموپسرعموهستن همدیگه روخیلی دوست دارن ومن ازوقتی خودم روشناختم چیزی بجزعشق دوستداشتن بینشون ندیدم..

پدرم تادیپلم درس خونده تویه شرکت دولتی کارمیکنه مادرم خانه دارتوخونه گاهی برای دوست اشناخیاطی میکنه سرهم رفته زندگی ارومی داریم..

پدرم بااینکه اوضاع مالی بدی نداره میتونه برامون خونه مستقل بگیره ولی بخاطرپدربزرگ مادربزرگم که تنهاهستن بااونازندگی میکنیم

خونه پدربزرگم دوطبقه است خودشون طبقه پایین هستن ماهم طبقه ی بالا..

ماجرای زندگی من ازسال اخردبیرستان اشنایم بابهزادشروع شد

بعدازجربحث اون روزعموم پدرم که سرخراب شدن ماشین پدربزرگم بود

وقتی فرداش رفتم مدرسه بهزادامددنبالم توراه بهم ابرازعلاقه کردگفت تونگاه اول عاشقت شدم میخوام باهات ازدواج کنم

من که تااون روزباهیچ پسری رابطه دوستی نداشتم خیلی ترسیدم بهش گفتم لطفابرومزاحمم نشواگرپدرم یاعموم بفهمن منومیکشن ولی بهزاداانقدرسماجت کردتاتونست منوراضی کنه..

دوستی منو بهزاددرحدپیام دادن دیدن توراه مدرسه بودولی یه کم که ترسم ریخت بهش وابسته شدم به پارک سینما گردش دونفره رسید

بهزادانقدربهم محبت میکردکه من فکرمیکردم خداهیچ پسری روبهترازاون خلق نکرده

و وقتی تولدم برام به انگشترطلاخریددستم کردگفت تومال منی دیگه همجوره باورش کردم..

ازدوستی من بهزاد7ماه گذشته بودکه یه شب بهم پیام دادگفت حنانه اخرهفته تولددوستمه میتونی باهم بیای؟

گفتم توکه میدونی اگرشب باشه نمیتونم بیام خانوادم اجازه نمیدن

بهزادگفت یه بهانه ای جورکن بگو میخوام برم پیش یکی ازدوستام درس بخونم ‌اخرشب میام!

گفتم محاله پدرم قبول کنه فکرشم نکن

بهزادناراحت شدباهام قهرکرد

منم که طاقت قهرکردنش رونداشتم دنبال راه حل بودم..

من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

تسبیحاتونو بگیرید تو دست واسه التماس دعاها😂

این وسطا برای منم دعا کنید لطفا یکی وامم جور بشه یکیم یه چیز دیگه مرسی😘❤

مرا تا دل بُوَد  دلبر تو باشی♡                                                          یه تثبیتی با اراده💪💛

پارت ۲ 


دنبال یه راهی بودم که بابهزادبرم تولددوستش ولی هربهانه ای که میاوردم مامانم قبول نمیکردکلاروشب بیرون رفتن دخترخیلی حساس بودن

دیگه داشتم ناامیدمیشدم که زدهمون روزشوهرعمه ام تصادف کرد

شوهرعمه ام یه شهرنزدیک به مازندگی میکرد

وقتی مادربزرگم فهمیدم به بابام گفت هرجورشده بایدامروزبریم بهش سربزنیم

من که دیدم شرایط محیاشده خودم رو زدم به مریضی که باهاشون نرم..

خلاصه پدرمادرم به همراه مادربزرگ پدربزرگم راهی شدن گفتن تااخرشب برمیگردیم

وقتی رفتن سریع به بهزادزنگزدم گفتم کی میای دنبالم باتعجب گفت توکه گفتی نمیتونم بیام

گفتم انقدردوستدارم که موندم خونه تاباهات بیام فقط بایدتا12شب منو برگردونی

بهزادکه ازخوشحالی سرازپانمیشناخت گفت نوکرتم هستم چشم...

ازاونجای که دوستداشتم کناربهزادبدرخشم وهمه ازم تعریف کنن

رفتم ارایشگاه موهای بلندم روسشوارکشیدم یه ارایش دخترونه ام کردم

مشکل اصلیم انتخاب لباس بود

به بهزادزنگزدم گفتم من تاحالااینجورمهمونیانرفتم چی بایدبپوشم

بهزادگفت توهرچی بپوشی بهت میادفقط لباس تیره بلندنپوش

باحرفهای که بهزادزدبهترین گزینه ام کت دامن بود

یه کت دامن صورتی داشتم که خالم ازترکیه برام اورده بودخیلی خوشگل بودولی مامانم نمیذاشت بپوشمش میگفت دامنش کوتاهه..

وقتی بهزادامددنبالم بادیدنم چشماش برق زدگفت به به چه پرنسس خوشگلی افتخارمیدید دستتون روببوسم

ازلحن حرفزدنش خندم گرفته بودگفتم خودت لوس نکن راه بیفت تاکسی ندیدمون

البته حقم داشت بادیدنم ذوق زده بشه

چون من خیلی اهل ارایش کردن نبودم

وقتی یه کم به خودم میرسیدم حسابی تغییرمیکردم..

مهمونی تویه باغ بودوقتی واردباغ شدیم یه کم ترسیدم به بهزادگفتم اینجامطمئن هست نکنه یه وقت بیان بگیرنمون اگربابام بفهمه میکشم

بهزاددستم رومحکم گرفت گفت ازهیچی نترس من کنارتم..

اول مهمونی خیلی راحت نبودم امایکساعتی که گذشت یخم اب شدمنم مثل بقیه رفتم وسط شروع کردم به رقصیدن

قبل شام بهزادچندتاپیک بهم مشروب داد

اولین بارم بودمیخوردم مزه اش یه جوری بودولی کم کم به اونم عادت کردم پایه ثابت خوردنش شدم

بهزادخیلی مراقبم بودزیادروی نکنم اماخب حریفم نشدومن انقدرخوردم که حالم بدشد

جوری که نمیتونستم روپاهام وایستم

بهزادازترسش سریع من رو رسوندخونه گفت استراحت کن تاصبح خوب میشی..

پدرمادرم ساعت۲شب امدن بااینکه بیداربودم ازمعده دردداشتم میمردم اماخودم زدم به خواب که چیزی نفهمن


من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 

پارت ۳ 


خدامیدونه اون شب به من چی گذشت انقدربالااوردم که مردنم روبه چشم دیدم

اون شب انقدرحالم بدبودکه میگفتم عمرادیگه لب به اینجورچیزهابزنم

اماتوبه گرگ مرگه همین که حالم بهترشدخیلی زودیادم رفت تومهمونی های بعدبازخوردم وکم کم عادت کردم حرفه ای شدم چقدربخورم که حالم بدنشه وعلاوه برمشروب سیگاروگاهی قرص موادهم برای هیجانش میخوردم!!

دوستای زیادی پیداکرده بودم که همشون هم سن سال خودم بودم گاهی که دو دل میشدم میخواستم ازجعمشون بیام بیرون میگفتن حنانه چرامثل امل بازی درمیاری وانقدرفاز روشن فکری بهم میدادن که بازباهاشون همراه میشدم

البته وجودبهزادم بی تاثیرنبودیه جورای پایه ثابت تمام کارهام‌ بودوتشویقم میکرد

منم چون عاشقش بودم دوستش داشتم همه جوره کنارش بودم که احساس تنهای نکنه نره سمت یکی دیگه غافل ازاینکه دارم خودم رونابودمیکنم..

یه مدت که گذشت مامانم متوجه سیگارکشیدنم شد

البته هرچی میگفت من زیربارنمیرفتم میگفتم بوسیگارنمیدم تواشتباه میکنی وبرای اینکه موچم رونگیره فندک سیگارم تولباسهام قایم میکردم

مامانم بنده خدااولش ازراه دوستی نصیحت امدجلوشایدبتونه قانعم کنه ولی وقتی فهمیدزبون خوش حالیم نیست رفتارش کلاعوض شدحتی چندباری هم کتکم زدوهمین برخوردش باعث شدمن بیشترپناه ببرم به بهزادازخانوادم دوربشم..

بهزادم زخم خورده خانوادش بودمیگفت پدرم هیچ جوره باهام سازش نداره هرشب توخونمون دعواست واختلاف بین بهزادپدرش انقدربالاگرفت که بهزادمجبورشدخونه مجردی بگیره ازخانوادش جدبشه..

یادمه یه روزکه داشتم میرفتم خونه بهزادبهم زنگزدگفت سرماخوردم اصلاحالم خوب نیست میتونی یه کم برام خریدکنی

گفتم باشه

توکارتم پول زدمنم وسایل سوپ ومیوه خریدم رفتم خونش

تااون روزمن خونه بهزادنرفته بودم بااینکه بهش اعتمادداشتم امایه کم میترسیدم

وقتی نزدیک خونه بهزادشدم به مامانم زنگزدم گفتم مدرسه برامون کلاس فوق العاده ریاضی گذاشته دیرمیام..

اپارتمان بهزادیه واحد۶۰متری بودکه مبله اجارش کرده بود

خونه ی نقلی جمع جوری بودکه تونگاه اول عاشقش شدم مخصوصا ویوش که روبه کوه بود

بهزادکه حال نداشت روتخت درازکشیده اه ناله میکردهرکاری کردم راضی نشدبره دکتر

توخونه قرص سرماخوردگی مسکن داشت بهش دادم مشغول سوپ درست کردن شدم

به زوریه کم اب میوه سوپ بهش دادم گفتم من نمیتونم زیادبمونم بایدبرم اگرحالت بدترشدبهم زنگبزن میام

چندساعتی که گذشت بهش پیام دادم خوبی؟

جواب داد دستت دردنکنه توفرشته نجات منی خیلی بهترشدم

هردفعه که بهزادازم تعریف میکردکلی ذوق میکردم بیشترعاشقش میشدم

بعدازاین ماجراچندباردیگه ام رفتم خونش

من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 
    دمت گرم بخدا حسش نیست هرشب یکی دوتا بخونیم

اره خودمم بدم میاد پس خیالت راحت اینکارو نمیکنم😅

من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 

پارت ۴


بعدازاین ماجراچنددفعه دیگه ام به بهانه های مختلف رفتم خونه ی بهزادولی اتفاق خاصی بینمون نیفتاد

گذشت تانزدبک عیدشدیه روزکه بابهزادحرف میزدیم گفت میخوام یه کارگربگیرم خونه روتمیزکنه گفتم خونه ی توکه کاری نداره چرامیخوای پول الکی بدی یه جاروگردگیریه خودتم میتونی انجام بدی

گفت خسته کوفته ازسرکارمیام دیگه حال نظافت ندارم دلت خوشه

گفتم من پنچ شنبه بیکارم کلیدروبهم‌بده میرم تمیزمیکنم

بهزاداولش قبول نمیکردولی وقتی دیدمن جدی میگم کلیداروبهم داد..

پنچ شنبه هامن میرفتم کتابخونه اون روزم کتابهام روبرداشتم ازخونه زدم بیرون امابه جای کتابخونه رفتم خونه ی بهزاد

وقتی رسیدم بابهم ریختگی خونه چندتافحش به بهزاد دادم مشغول شدم

فکرنمیکردم‌خونش انقدرکارداشته باشه

نزدیک غروب که کارم تموم شددیگه نانداشتم ازجام بلندشم

روتخت درازکشیدم تایه کم خستگیم دربیاداماهمین که چشمام روبستم نفهمیدم کی خوابم برد..

باصدای زنگ گوشیم ازخواب پریدم وای خداساعت۷شب بودسریع وصل کردم مامانم بود گفت حنانه چراگوشیت روجواب نمیدی دلم هزارراه رفت دختر!!

الکی بهش گفتم‌توکتابخونه گوشیم روسایلنت کردم دیگه یادم رفته درش بیارم نگران نباش دارم میام خونه

تلفنم روکه قطع کردم بهزادگفت خسته نباشی خانم خیلی زحمت کشیدی

باشنیدن صداش ازاتاق امدم بیرون گفتم توکی امدی؟گفت یک ساعتی میشه ولی دلم نیومدبیدارت کنم 

مانتوم روپوشیدم گفتم کاش بیدارم میکردی دیرم شده

بهنام گفت میرسونمت ولی بایدیه قولی بهم بدی بانعجب گفتم چه قولی

گفت فرداهرجورشده بیای پیشم

گفتم توکه میدونی جمعه هابابام خونست نمیتونم بیام

گفت یه بهانه بیاردیگه

هرچی پرسیدم چکارم داری پیچوندم جواب درست حسابی بهم نداد..

فرداش مامانم بابام مشغول فرش شستن شدن منم به بهانه مانتوخریدن ازخونه امدم بیرون توراه به بهزادزنگزدم گفتم اگرقصدبیرون رفتن داری بیافلان جادنبالم

بهزادگفت نه بیاخونه..

وقتی رسیدم‌جلوی دراپارتمان بهزادازپشت در اروم صدام زدگفت چشمات ببندتادربازکنم

چشمام که بستم خودشم بادست روچشمام روگرفت رفتیم داخل

چندقدمی که رفتیم دستش ازروچشمام برداشت گفت حالاچشمات روبازکنی.

یه میزچیده بودکه همه چی روش بودازپفک چیپس بگیرتامشروبات الکی وکنارمیزم یه کادوبود

گفتم این میزبه چه مناسبته

گفت برای قدردانی ازعشقم بعدکادوروبهم داد باذوق کادوش بازکردم

یه جعبه کوچیک داخل یه کارتون کفش بودوقتی جعبه روبازکردم دیدم یه گوشی سامسونگ برام خریده اخه به مدت بودگوشیم خراب شده بود

خیلی خوشحال شدم صورتش بوسیدم ازش تشکرکردم


من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 

پارت ۵


بهزادگفت تومهمترین دارایی من هستی وهرکاری برای خوشحال شدنت میکنم گوشی که چیزی نیست

اون لحظه احساس میکردم خداخیلی دوستم داشته که بهزادروسرراهم قرارداده

بااینکه واقعابه اون گوشی نیازداشتم امانمیتونستم قبولش کنم به بهزادگفتم بذارپیش خودت بمونه چون من این همه پول نداشتم که این گوشی روبخرم اگرخانوادم پیگیربشن جوابی براشون ندارم

بهزادیه کم فکرکردگفت بگودوستم ازمغازه برادرش برام شرایطی اورده امشبم بردی نشون خانوادت بده

گفتم اگرادرس مغازه روخواستن چی

گفت دروغ که نگفتی من ازمغازه دوستم برات خریدم ادرس بهت میدم باهاش هماهنگ میکنم اتفاقاخواهرشم تومدرسه شمادرس میخونه

ازاینکه فکرهمه جاش روکرده بودخیلی خوشحال بودم..

اون روزچندساعتی بابهزادخوش گذروندم رفتم خونه وجریان گوشی همنطورکه بهم گفته بودبه مامانم گفتم

مامانم دعوام کردگفت سرخودنبایدهمچین کاری میکردی وشب که بابام امدماجراروبراش تعریف کرداونم بعدازاینکه کلی نصیحتم کردم پول گوشی روبهم دادگفت بروپولش بده.. 

خلاصه هم صاحب گوشی شدم هم پول

تصمیم گرفتم باپول گوشی یه چیزی برای بهزادبخرم تامنم جبران کارش روکرده باشم

بهزادعاشق ساعت بودومیدونستم سلیقه اش چیه رفتم براش ساعت خریدم وبعدبهش زنگزدم گفتم میخوام ببینمت

گفت امروزیه کم زودترمیرم خونه توام بیا..

بهزادهمیشه جلو شلوارتیشرت میپوشیدامااون روزیه رکابی شلوارک باش بودبادیدنش تواون لباس یه کم خجالت کشیدم خودش که متوجه شدنمیتونم باهاش چشم توچشم بشم گفت ناراحتی برم عوض کنم گفتم نه راحت باش

اتفاقابعدش که جلوم راه میرفت عاشق هیکلش شدم چون عضله ای توپربود..

بهزاد بادیدن ساعت محکم بغلم کردگفت عشقم این چه کاریه راضی به زحمتت نبودم این ساعت گرونه پولش روازکجاآوردی؟

مجبورشدم ماجراروبراش تعریف کنم ودوتایی کلی خندیدیم..

نمیتونم جزئیات اون روز روبراتون خیلی بازکنم چون ازبازگوکردنش خجالت میکشم

همین قدربدونیداتفاقی که نبایدمیفتادمتاسفانه افتادومن بااعتمادبه بهزاد بزرگترین اشتباه زندگیم روکردم

البته چندروزی حالم خیلی بدبودولی بهزادمدام دلداریم میدادکه تومال منی ازهیچی نترس

رابطه منوبهزاد۲سال طول کشیدومن تواین مدت داانشگاه رشته ی مدیریت بازرگانی قبول شدم همه چی خوب بودتایه روزکه داشتم ازدانشگاه برمیگشتم خونه خیلی اتفاقی بهزادرو بایه دختردیدم 

من که تمام زندگیم تو بهزادخلاصه شده بودبادیدنش کناریه دختردیگه روانی شدم

ازرابطه ی دوستی مایکی ازدوستام که اسمش نهال بود خبر داشت

من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 

پارت ۶ 



باگریه برای نهال دردودل کردم گفتم نکنه بهزادداره بهم خیانت میکنه من تمام ایندم روبابهزادبرنامه ریزی کردم اگریه درصدبخوادولم کنه همه چیم روباختم

نهال که دیدخیلی بهم ریختم گفت به دلت بدراه نده  باهاش حرف بزن اینجوری خیالت راحت میشه

فرداش بهزادبهم زنگزدخیلی سردجوابش رودادم خودش فهمیدناراحتم گفت چیزی شده

گفتم بایدببینمت گفت یک ساعت دیگه میام دنبالت

وقتی سوارماشین‌شدم یه سلام زوری کردم به خیابون خیره شدم

بهزاد دستم روگرفت گفت این رفتارت چیه حرفبزن ببینم چه خطایی ازم سرزده!؟

دیگه نتونستم طاقت بیارم زول زدم توچشماش گفتم دیروزفلان ساعت کجابودی؟یه کم مکث کردگفت بیرون بودم دنبال یه کاری

گفتم تنها؟یهوبلندخندیدگفت اهان تازه فهمیدم جریان چیه نه تنهانبودم بادخترخالم هستی بودم نکنه مارودیدی قاطی کردی!!

گفتم اره

گفت دیوانه ای هاخب زودترمیگفتی بهت توضیح میدادم خالم بیمارستان بستریه بادخترخالم دنبال داروهاش بودیم..

خلاصه اون ماجرا رواینجوری تموم شدولی این اخرین باری نبودکه من بهزادروبایکی میدیدم هردفعه ام یه جوری جمعش میکردمنم بااینکه میدونستم دروغ میگه ولی چون عاشقش بودم سکوت میکردم

گذشت تایه شب مادرم امدتواتاقم گفت حنانه یه خواستگارخوب برات پیداشده که همه جوره موردتاییدمنو پدرته اگرراضی هستی بگیم اخرهفته بامادرش بیان تاباهم اشنابشید

بدون اینکه بپرسم کیه گفتم نه من قصدازدواج ندارم

تواین مدت خواستگارزیادداشتم ولی خانوادم رواین یکی خیلی اصرارداشتن چون طرف هم تحصیل کرده بودهم کارخوب خونه ماشین وازهمه مهمترخانواده سرشناس خوبی داشت امامن بابخاطرشرایطم عشق به بهزادقبول نکردم..

گذشت تادرسم تموم شدتواین مدت تادلتون بخوادبابهزادقهراشتی کردیم ولی هردفعه یکیمون کوتاه میومد

یه روزکه دعوامون شدبهزادگفت واقعادیگه ازچشمم افتادی برودیگه نمیخوامت من فکرمیکردم مثل همیشه چندساعت بعدش ازدلش درمیادخودش بهم پیام میده امااین قهری3روزطول کشیدداشتم دیوانه میشدم ازدلتنگی

بااینکه بهزادمقصربودامامن پیش قدم شدم بهش زنگزدم اماگوشیش خاموش بودباخودم گفتم لابدشارژ نداره چندساعت بعدش دوباره بهش زنگزدم ولی بازم گوشیش خاموش بود

استرس بدی گرفتم هرنیم ساعت بهش زنگ میزدم‌ ولی همچنان خاموش بود

اون شب تاصبح بشه من مردم زنده شدم فرداش رفتم محل کارش تامن رودیداخم کردگفت برای چی امدی اینجا

انقدرجدی خشن باهام حرفزدکه یه لحظه احساس کردم نمیشناسمش گفتم چراگوشیت خاموشه نگرانت شدم گفت الان ازنگرانی درامدی برو..

من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 

پارت ۷ 



بهزادانقدربدباهام برخوردکردکه قلبم شکست زدم زیرگریه 

بهزادبدون توجه به گریه هام گفت ببین من واقعا دیگه خسته شدم اعصابم نمیکشه بهتره این رابطه روتموم کنیم وهرکس بره دنبال زندگیش..

بااین حرفش تودلم خالی شدگفتم اصلامیفهمی چی میگی به این راحتی میخوای تمومش کنی

پس من چی زندگیم نابودمیشه من ازهمه چیم بخاطرتوگذشتم

بهزادکه دیدبه هول ولاافتادم گفت من دوستداشتم دارم اماتوبارفتارت کاری میکنی ازت متنفربشم

من یه مردم نمیتونم برای هرکاری ازصبح تاشب بهت توضیح بدم یابهم اعتماد داری یانداری اگراعتماد داری بایدقول بدی اینقدربه دست پام نپیچی وبهم گیرندی اگرهم نداری تمومش کن..

بهزاداون روزکلی منت سرم گذاشت ازم قول گرفت تاباهام آشتی کرد..

یه مدت که گذشت فشارخانوادم برای اینکه ازدواج کنم بیشترشدبه ناچاربه بهزادگفتم ازش خواستم بیادخواستگاریم

اولش کلی بهانه اورکه الان شرایطم اوکی نیست بایدصبرکنی

امامن دبگه کوتاه نیومدم مجبورش کردم بیادخواستگاری

البته عموم رو واسطه قراردادیم وبهزادبعداز۴ماه بامادرش امدخواستگاری

فقط بگم تومدت دوستیمون پدربهزادفوت کردبهزادبه اصرارمادرش برگشت خونشون..

مادربهزادیه زن جدی بودکه روی مهریه خیلی سخت گیربودوهمون جلسه اول خواستگاری اب پاکی روریخت رودست پدرم گفت مامهریه زیادنمیزنیم ونهایت مهریه ای که برای دخترتون میزنم۵تاسکه است

پدرم به شدت مخالفت کردگفت ۲۰۰کمترقبول نمیکنم

وهمین موضوع باعث شدتوجلسه اول به توافق نرسیم

البته من به همون۵تاهم راضی بودم اماجرات نمیکردم روحرف بابام حرف بزنم هرچنددراخرباوساطتت خاله بهزادپدرم کوتاه امدمهریه من شد۱۴تاسکه

پدرم مادرم راضی به این ازدواج نبودن امااصرارمن باعث شدقبول کنن..

دوران نامزدی وعقدمون کلا۶ماه طول کشیدوبعدم بایه عروسی باشکوه رفتیم سرخونه زندگیمون

پدرم برای جهیزیه ام سنگ تموم گذاشته بودازهرچیزی بهترینش برام خریده بود..

زندگی من وبهزادزیریه سقف شروع شدماهم مثل تمام عروس دامادهاروزهای اول زندگیمون خیلی رویایی بودومن باتمام وجودم عاشق بهزادبود

اماعمراین خوشبختی خیلی دوام نیاوردبعداز۸ماه متوجه خیانت بهزادشدم وجالبه  وقتی بهش گفتم باکمال پروای منکرهمه چی شدوخیلی راحت گفت توبه من قول دادی که توکارام دخالت نکنی..

هردفعه که مچش رومیگرفتم یه جوری ماست مالش میکردوجوری برخوردمیکردکه دراخرمن ازش عذرخواهی میکردم

بهزادتوجمع خیلی ادم موجهی بودجوری که همه شخصیتش رو ستایش میکردن ولی تو تنهایی یه ادم پرخاشگرعصبی بود


من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 

پارت ۸


گذشت تایه روزکه رفته بودم بیرون بهزادبهم زنگزدگفت کجایی کی میای؟

گفتم امدم خرید دوسه ساعت دیگه میام چطور؟

گفت هیچی همینجوری پرسبدم من سرکارم رسیدی خونه بگو

خریدمن خیلی طول نکشیدبعداز۴۵دقیقه برگشتم خونه

وقتی رسیدم پشت دراپارتمان احساس کردم کسی خونست کلیدآروم انداختم دربازکردم رفتم تو

حدسم درست بودبهزادبایه دختره تواتاق خواب بودن

صحنه خیلی بدی رودیدم انقدرعصبی شده بودم که حمله کردم به جفتشون البته بهزادنذاشت دستم به دختره برسه محکم من روگرفت تااون فرارکنه وجالبه وقتی اعتراض کردم شروع کردبه کتک زدنم وانقدرزدم که خودش خسته شدولم کردوگفت ازاین به بعدتواین خونه همین بساطه ناراحتی طلاقت میدم

دنیابرام به اخررسیده بودنه روی برگشتن به خونه ی پدرم روداشتم نه تحمل موندن تواون خونه

مهریه ام چیزی نبودکه باگرفتنش بتونم یه زندگی جدیدروشروع کنم

تصمیم گرفتم بمونم بجنگم برای زندگیم شایدبتونم بهزادآدم کنم

امااین یه خیال باطل بودچون باموندم بهزادحرفش عملی کرد

شایدباورش براتون سخت باشه امامن توخونه بودم راحت دوست دختراش میاوردخونه باهم فیلم میدیدن قیلون میکشیدن ومنم هیچ کاری نمیتونستم انجام بدم

یکسال تمام اینجوری بابهزادزندگی کردم وتواین مدت انقدردختر زنهای مختلف دیده بودم که اسماشون یادم نمیاد

بعدازیکسال دیگه تحملم تموم شدبه بهزادگفتم طلاق میخوام خیلی راحت قبول کردگفت تمام مهریه ات رومیدم توافقی ازهم جداشیم

خانوادم وقتی فهمیدن به شدت مخالفت کردن وهرچی میگفتم بهزادخانم بازه حرفام روباور نمیکردن

خلاصه به اصرارخودم ازبهزادجداشدم وباپولی که بهم دادیه خونه۴۵متری اجاره کردم مستقل شدم

بهزادتنهالطفی که بهم کرداین بودکه اجازه دادجهیزیه ام روباخودم ببرم

خانوادم که راضی به جدایم نبودم کوچکترین حمایتی ازم نکردن البته مادرم گاهی دزدکی بهم سرمیزدولی عملاکاری ازدستش برنمیومد

باکمک نهال تونستم تویه شرکت خصوصی مشغول به کاربشم

اون زمان ازهمه ی زنهاودخترای دوربرم بدم میومداحساس میکردم همشون خونه خراب کنن این حسم وقتی بیشترشدکه میدیدم بعضی ازمنشی هاراحت بامدیربگوبخند دارن 

یه مدت که گذشت تصمیم گرفتم منم بشم مثل اونا تاانتقامم روازشون بگیرم..

شده بودم یه ادم عقده ای که هرکاری میکردم تاخودم رواروم کنم

البته بگم دیدن زنهاودخترای که اون یکسال باکمال پروای میومدن توخونم بی تاثیرنبودبرای گرفتن این تصمیم..

۵ماه ازکارکردنم تواون شرکت میگذشت که مدیربهم پیشنهاددوستی داد


من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 

پارت ۹


۵ماه ازکارکردنم تواون شرکت میگذشت که مدیربهم پیشنهاددوستی دادمنم درمقابل اینکه خرجم روبده خیلی راحت قبول کردم 

مدیرمون یه مردمیانسال خوشتیپ بودکه به خودش خیلی میرسید

وقتی برای اولین بارباهاش بیرون رفتم خیلی استرس داشتم ولی یه کم که گذشت برام عادی شدراحت کنارش نشستم غذاخوردیم قلیون کشیدم حتی خریدرفتیم

عباس (مدیرشرکت)میگفت درسته ادم پولداری هستم امااحساس خوشبختی نمیکنم

وقتی ازش پرسیدم چرا

گفت زن بچه ام فقط پول منومیخوان هیچ محبتی بهم نمیکنن اگرتوبتونی این کمبودبرام جبران کنی همه جوره هوات رودارم

خلاصه یه صیغه۶ماه خوندیم من شدم زن صیغه ای عباس

انصافاهم همه جوره هوام روداشت بهم میرسید

حتی بعداز۴ماه برام به پرایدخریدکه راحت رفت امدکنم

همه چی خوب پیش میرفت تایه روزکه باهم بیرون بودیم دخترش مارودید

عباس که خیلی ترسیده بودبهم گفت یه مدت شرکت نیاتاآبهاازاسیاب بیفته

۲هفته ای ازعباس خبرنداشتم بعنی جرات نمیکردم بهش پیام بدم یازنگ بزنم تاخودش یه  روزبهم زنگزدگفت میخوام ببینمت منم دعوتش کردم خونم

میدونستم عاشق قرمه سبزیه دست به کارشدم براش یه قرمه سبزی مشتی درست کردم بعدم دوش گرفتم حسابی به خودم رسیدم

عباس وقتی واردخونم شدگفت بوی قرمه سبزیت محله روبرداشته منم یه کم خودشیرین کردم گفتم قرمه سبزی که چیزی نیست من جونمم برات میدم

عباس که تشنه محبت بودمثل پروانه دورم میگشت

گفتم راستی به دخترت چی گفتی

خندیدگفت پدرسوخته دهن لق سریع به مادرش گزارش داده بودولی منم بلدم چکارکنم گفتم یه قرارکاری داشتم که مجبورشدم باوکیلم برم وتوروجای وکیلم جازدم برای اینکه شک نکنه ۲هفته ای همه چی کنترل کردم که کارگاه بازی درنیاره الانم بادختراش رفتن ترکیه خوش گذرونی

پریدم وسط حرفش گفتم خوش به حالشون من تاکیشم نرفتم چه برسه ترکیه

عباس زیرچشمی نگاهم کردگفت پایه ای یه سفر۳روزه بریم کیش

یهوجیغ زدم گفتم ازخدامه

خلاصه فرداش بلیط کیش گرفت باهم راهی شدیم میتونم بگم بهترین سفرعمرم بود

تادلتون بخوادخریدکردم خوش گذروندم

وقتی ازسفربرگشتیم من رفتم شرکت مشغول به کارشدم

همه چی خوب بودتایه روزکه دختروزن عباس سرزده امدن شرکت دخترش تامن رودیدشناخت من اصلابه روبه روی خودم نیاوردم‌ مشغول کارام شدم هرچندسنگینی نگاه دخترعباس که اسمش فروزان بودروقشنگ روخودم احساس میکردم

داشتم نامه های شرکت ایمیل میکردم که فروزان امدبالاسرم گفت تو وکیلی یامنشی؟

مونده بودم چی بگم یه لبخندی بهش زدم گفتم هردوتاش..

من مثل روانپزشکا صحبت میکنم  و عین روانیا عمل میکنم 
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

دعای عهد

zizi100 | 37 ثانیه پیش

جاروبرقی ندارم

heli21h | 45 ثانیه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   آهو1957  |  3 ساعت پیش
توسط   aypari  |  4 ساعت پیش