پارت ۲
دنبال یه راهی بودم که بابهزادبرم تولددوستش ولی هربهانه ای که میاوردم مامانم قبول نمیکردکلاروشب بیرون رفتن دخترخیلی حساس بودن
دیگه داشتم ناامیدمیشدم که زدهمون روزشوهرعمه ام تصادف کرد
شوهرعمه ام یه شهرنزدیک به مازندگی میکرد
وقتی مادربزرگم فهمیدم به بابام گفت هرجورشده بایدامروزبریم بهش سربزنیم
من که دیدم شرایط محیاشده خودم رو زدم به مریضی که باهاشون نرم..
خلاصه پدرمادرم به همراه مادربزرگ پدربزرگم راهی شدن گفتن تااخرشب برمیگردیم
وقتی رفتن سریع به بهزادزنگزدم گفتم کی میای دنبالم باتعجب گفت توکه گفتی نمیتونم بیام
گفتم انقدردوستدارم که موندم خونه تاباهات بیام فقط بایدتا12شب منو برگردونی
بهزادکه ازخوشحالی سرازپانمیشناخت گفت نوکرتم هستم چشم...
ازاونجای که دوستداشتم کناربهزادبدرخشم وهمه ازم تعریف کنن
رفتم ارایشگاه موهای بلندم روسشوارکشیدم یه ارایش دخترونه ام کردم
مشکل اصلیم انتخاب لباس بود
به بهزادزنگزدم گفتم من تاحالااینجورمهمونیانرفتم چی بایدبپوشم
بهزادگفت توهرچی بپوشی بهت میادفقط لباس تیره بلندنپوش
باحرفهای که بهزادزدبهترین گزینه ام کت دامن بود
یه کت دامن صورتی داشتم که خالم ازترکیه برام اورده بودخیلی خوشگل بودولی مامانم نمیذاشت بپوشمش میگفت دامنش کوتاهه..
وقتی بهزادامددنبالم بادیدنم چشماش برق زدگفت به به چه پرنسس خوشگلی افتخارمیدید دستتون روببوسم
ازلحن حرفزدنش خندم گرفته بودگفتم خودت لوس نکن راه بیفت تاکسی ندیدمون
البته حقم داشت بادیدنم ذوق زده بشه
چون من خیلی اهل ارایش کردن نبودم
وقتی یه کم به خودم میرسیدم حسابی تغییرمیکردم..
مهمونی تویه باغ بودوقتی واردباغ شدیم یه کم ترسیدم به بهزادگفتم اینجامطمئن هست نکنه یه وقت بیان بگیرنمون اگربابام بفهمه میکشم
بهزاددستم رومحکم گرفت گفت ازهیچی نترس من کنارتم..
اول مهمونی خیلی راحت نبودم امایکساعتی که گذشت یخم اب شدمنم مثل بقیه رفتم وسط شروع کردم به رقصیدن
قبل شام بهزادچندتاپیک بهم مشروب داد
اولین بارم بودمیخوردم مزه اش یه جوری بودولی کم کم به اونم عادت کردم پایه ثابت خوردنش شدم
بهزادخیلی مراقبم بودزیادروی نکنم اماخب حریفم نشدومن انقدرخوردم که حالم بدشد
جوری که نمیتونستم روپاهام وایستم
بهزادازترسش سریع من رو رسوندخونه گفت استراحت کن تاصبح خوب میشی..
پدرمادرم ساعت۲شب امدن بااینکه بیداربودم ازمعده دردداشتم میمردم اماخودم زدم به خواب که چیزی نفهمن