دیشب رفته بودیم پارک زیر انداز و چای و تخمه ام برده بودیم
همون اول پارک عمه مو دیدیم
تعارف کردم بیاید پیش هم باشیم اومدن
نوزادم 40 روزش بود دیروز
دیدنش و هی گفتن چه کوچولوعه وگندمیه و با نمکه و..... هی تند تند آنالیز میکردنش
شب اومدیم خونه.. نگم براتون تا خود الان که 24 ساعت گذشته
مدام بچه من به خودش پیچید و طوری گریه میکرد انگار دور از جون نفسش رفت.. و بنفش میشد
یه هو گفتم بذار تخم مرغ بشکونم براش
تمام کسایی که دیروز دیده بودیم شون و نوشتم رو تخم مرغ با یه علامت
سکه گذاشتم رو تخم مرغ اولین نفر اومدم اول اسمشو بگم بعد فشار بدم
تا نگفتم عم یه هو ترکیددددددد و خورد شد تخم مرغ
به خداااا قسم نصف بی قراری بچم تموم شد..
الانم تو بغلم آروم خوابیده
بخدا امروز از استرس هم بهداشت بردم هم متخصص از بس که بی قرار بود
بخدا چشم زخم واقعیه 😵🤧😭😭