سلام بچه ها .
کسایی که تایپک های اولیمو خوندن یه چیزایی میدونن از زندگیم اما میگم تا بقیه هم متوجه بشن .
از زمانی که یادمه مادر و پدرم دعوا داشتن . پدرم اعتیاد داشت و مادرم رو اذیت میکرد و مادرمم اصلا اهل سکوت و صبر نبود و همیشه داشت سر به سر بابام میذاشت ، حتی موقع خواب با استرس میخوابیدیم و مدرسه با استرس میرفتیم . مادرم خیلی کتک خورد ولی هیچوقت عوض نشد . البته که سختی خیلی خیلی کشید . اما داعم الکی بحث درست میکرد و نصف دعواها به خاطر مادرم بود و زبون تندش . بابامم نبود یک سره به من گیر میداد
کل بچگیم منو برمیداشت هر روز میبرد پارک به عنوان تفریحم . و اونجا تو اون پارک خدا میدونه چقدر دخترای پارکی و پسرای پارکی تو اوضاع خطرناکی هستم . منم با همون دخترا گشتم . تیپ و قیافم مثل همونا شد و تو سن پایین قاطی دوست و دوست بازی های مسخره شدیم .
اما مامانم یک سره دخترای چادری رو میزد تو سر من و به دوستام و من میگفت جند. اید . در حالی که من فقط ۱۰ سالم بود... خلاصه که درگیری های فروان با مادرم داشتم و مادرم با پدرم داشت . اما ۲ سال پیش مادرم از خونه رفت برای طلاق .ما خیلی به هم وابسته بودیم اما خب جاایی نداشت که بره چون خونه پدربزرگم بود و منو نبرد . خواهرمم سنم که پایین بود ۲۰ سالگی ازدواج کرد و رفت .
مادرم منو با پدرم که خیلی درگیر اعتیاد شده بود و من اصلا احساس امنیت تو خونم نمیکردم و خیلی خیلی اذیتم میکرد تنهام گذاشت رفت . و هرموقع زنگ میزدم گریه میکردم میگفت به خدا کاری از دستم فعلا برنمیاد . اون باباته خوبتو میخوادو اینا . واقعا جاشو نداشت اما درحد ی خونه کوچک تو یه محل پایین میتونست اجازه کنه اما میگفت من باید تو محله پدربزرگت اینا اجاره کنم و براهمین نتونستم برم پیشش . یه سال با بابام زندگی کردم بدون مادرم . کنکور قبول نشده بودم و کلی اذیت میشدم . اما تو این ۱ سال بره کنکورم خوندم و بعد ۱۸ سال اساس کشی کردیم و دست تنها اساس کشی کردم و بابامم تحمل کردم ،هرچی دیدم و ندیدم به روم نیاوردم . یه روز بابام گفت هیچ وقت فکر نمیکردم انقدر تو دار باشی و هرچی ببینی و هرکاری کنم انقدر به روت نیاری .
و بابام ترک کرد . بعد ۳۰ سال .خیلی تلاش کردم براش دنبال وام های خونه رفتم تا .. همه میگفتن ولش کن این ادا در میاره ۳۰۰ بار تاحالا ترک کرده اما گفتم نه .
بعدش که بابام خوب شد گفت بگو مادرت برگرده و مادرمم درگیر افسردگی سطح ۳ شده بود و خیلی خیلی سختی کشیده بود تو این ۱ سال از پرستاری سالمند تا ..
وقتی کارارو کردم و مادرمم برگشت، دانشگاه دولتی کرمان قبول شدم و رفتم . اما اعصابم خیلی ضعیف شده . دوستای صمیمی دارم و باهم خوبیم و خوابگاه رو تقریبا دوست دارم اما اعصابم ضعیف شده .. با همه کنار میام اما تنها کسی که کفر منو در میاره مادرمه . الان تابستون اومدم خونه هر روز دعوا داریم . افسردگی شدید داشت و ما هرروز تحملش کردم و هرروز روزی ۳۰۰ بار مینالید که الم وبلم. هنوزم مریضه ولی خیلی بهتر شده. حالا الان دیروز بهش میگم مامان حالم بده فلان انفاق افتاده چاقو رو پرت میکنه داد میزنه اه تو که همش یه چیزیت میشه. و من رفتم تو اتاقم خیلی گریه کردم و اومد ۵ دیقه بعد از دلم در بیاره ولی درگیر شدیم . اما بخشیدمش گفتم مریضه . من فقط یه رفیق دارم تو این دنیا که ۱۸ ساله باهاش دوستن تو اساس کشی و کرونام و همه جا کمکم بوده اما من و خانوادم مذهبی هسنیم و اونا خیلی بازن و مامانم همش داره خودشو میکشه که باهاش نگردم
هرسری میگم مادر این از خواهرم برام بیشتر زحمت کشیده تو اسای کشی و همه جا برام خیلی ادم مهمیه و هرسری دوباره شروع میکنه به گیر دادن به این دختر اما به خدا خانواده دوستم جز محبت به من کاری نکردن ..
همشدخترای چادری تو مسجد رو میزنه تو سرم . بهش میگم اره دختر چادری بزرگ کردن برنامه داره نمیتونی دخترتو تو پارکا ول کنی و بگی دختر چادری میخوام
.خودش ۳۵ سالگی اینطورا چادری شده ها خیلی قرطی بوده اما داره منو میکشه . من با تمام این سحتی های زندگیم به خدا لب به مواد و مشروب و .. نزدم. همیشه نماز میخونم و حتی شبا میرم مسجد هرشب . روزه میگیرم و دیگه با ایچ کودوم از رفیقام در ارتباط نیستم . اما مادرن همش بدترم میکنه . همه اون دخترای پارکی الان یک سره تو پارتیان و دارن مشروب میخورن و ..
بعدن بهش میگم میدونی تو اون پارک من چیا کشیدم به خاطر تربیت نادرستت میگه اخه بچه رو میبرن پارک بچگی کنه نه جند.گی!
اینو که گفت خیلی گریه کردم . چون من فقط ۸ سالم بود ک میرفتم پارک و واقعا هنوز نمیفهمدم فرق دختر و پسرو
باهاش ۱ روز حرف نزدم سر این حرفش اما بعدش گفتم مادرمه اشکال نداره بخشیدمش .
اما دوباره دیروز رفت تو مخم تو خیابون و من بد جوابشو دادم و زد تو دهن من تو خیابون !
تو محلمون جلو مسجد!