خونه مادرشوهرم ک طبقه پایینه بودیم بعد شوهرم بهم گف پاشو تو چایی بیار یه بار اونا یه بارم تو منم رفتم بالا بعد پیام داد بیا شام دیدم اصلا شوهرم نگامم نمیکنه با مادرش بگو بخند نگو مادرش پرش کرده بعد گفتع چرا زنت نمیاد بعد منم جدا خوابیدم اصلا باهام حرف نزد صبح جمعه رفت پایین و ساعت دو هم مادرشوهرم اومد بالا با اون بگو بخند منم بعد رفتنش عصبی شدم با مشت زدم رو شونش بعد اونم دو بار تو سرم زد بهم گف دوست ندارم فردا طلاقت میدم منم از خونه انداختمس بیرون به مامانم زنگ زده بیا دخترتو ببر طلاق میگیریم بابامم اومد دنبالم بعد بابام زنگ زدک بخاطر بفیه دخترم میزنی ببین چیکار میکنم. مرتیکه گوشیو رو بابام قطع کرد