امروز یکم دلم گرفته بود ساعت ۱۱ شب اینا به مامانم گفتم بریم بازار
توی یک مغازه رفتیم یه بچه ای هم داخل بود بعد همش نگام میکرد یعنی چشم از روم بر نمیداشت از مغازه رفتیم بیرون منتظر تاکسی شدیم بریم خونه بعد دختره هم چند دقیقه بعدش اومد بیرون کنار ما بهم گفت اسمت چیه؟ اسمم بهش گفتم خودشم ۱۰ سالش بود چند تا سوال دیگ پرسید چند سانیه طولانی نگام کرد بعد بهم گفت تو خیلی خوشگلی منم گفتم مرسی عزیزم خودتم خیلی خوشگلی بعد گفت کاشکی زن برادرم بشی میشی؟؟ یعنی من و مامانم انقددد خندیدیم حال بدم خوب شد🤣🤣🤣مامانش اومد بیرون دختره به مامانش گفت ماماان نگا یه زن خوب برا داداش یاسر پیدا کردممم اگ پسر بودم برا خودم میکردمش ولی الان که دخترم برا داداش یاسر مامانشم ترکید از خنده😂😂😂🤣