افسردگی یک کلمه ک افتاده سر زبونا رفیق خودتو دیونه و روانی و افسرده تلقی نکن قبلا خودم مثل تو بودم البته سر یک موصوع دیگ فکر میکردم یک روانی ام اما وضعیتم رو خودم عوض کردم یک هنر یاد گرفتم معرق کاشی چیزی ک سخت بود با انبر بود دستم خونی میشد زخم میشد ولی اینکه بعدا کنار هم قرار میگرفت جالب بود برام دوست جدید پیدا کردم کارایی ک دوست دارم انجام دادم کتاب خوندم حالم خوب شد با اینکه میدونم وقتی دوتا عنصر مهم نباشن یا اختلاف داشته باشن زندگی کردن بیهوده ی ولی باهاشون حرف بزن رفیق