توی دوستام و فامیلام کسی ندیدم واسه زندگیش به اندازهی من تلاش کرده باشه ولی همیشه یه گره کور تو کارام میافته که نتونم به خواستم برسم
ولی برعکس من بقیه به راحتی خدا همه چیزو واسشون میشینه
خیلی خستم دیگه بریدم از این همه بدشانسی و شکست حس میکنم خدا منو نمیبینه
نمیتونم اصلا به چیزای خوب فکر کنم همش منتظر اتفاق بد بعدیم
حتی یکروزم نمیتونم از ته دل خوشحال چون میدونم بعدش یه اتفاق بدی میافته از دماغم در میاد
تا تو زندگیتون توی دور بدشانسی بودین کی تموم میشه بدبختیهای من