حال من حالم من این روزها دست خودم نیست دلیلی دارد
حال من حال خرابیست جریان دارن
حال من حال طبیبیست که بیمار شود
حال من حال یک نان آور خانه ست که بیکار شود
حال من حال و روز ناخداییست که پس از یک شب طوفانی باز دو قدم مانده به کوه و یخ بیدار شود
حال من حال من چو مریضیست که در کشتن او درد و درمان و طبیبش همه همدست شدند.
آخرش را که بگویم جگرت میسوزد حال من حال اسیریست که هنگام فرار، کسی منتظرش نیست،...نرفت...