پشت پنجره قطار نشستم و به این فکر میکنم چطور منو با این حال خرابم طلبیدی
من تا لحظه آمدن هم ناامید بودم
اما انگار منو دعوت کرده بودی
حالم خرابه
لیلی خیلی از شما تعریف میکنه او میگه شما مریض ها رو شفا میدی
او میدونه من چقدر ناامیدم به من گفت بیا مشهد
من حال خرابم رو برای شما آوردم
حال منو خوب کنید
که خیلی ناامیدم