امروز صبح کلاس بودم برای یه سری کارا مجبور بودم چند جا سر بزنم و بیام خونه اینقدر هوا گرمه بود که شبیه ژله آب شدم با شربت خاکشیر و آب قند حالم اومد سر جاش!
نه مرگ آنقدر ترسناک است، و نه زندگی آنقدر شیرین، که انسان برای این دو شرفش را بدهد...❤️🩹 جایی دورتر از خودم ایستاده ام، به تماشای کسی که جای من زندگی میکند! و چه بیرحمانه تنهاست، و چه به ناچار قوی...🖤
با ابله بحث نمیکنم،مخصوصا خشکه مقدس فاقد عقل ،ریپلای نکن چون مزخرفات یه فاقد مغز رو نمیخونم و جواب نمیدم،عارم میاد وقتمو حروم کنم واسه یه موجود بی ارزش