میگه مثلا میریم مرکز استان ک خونه داره اونجا زندگی میکنیم
کارمون هم همونجا باشه
الان چند روزه رفته میگه من نمیتونم اینجا تنهایی سر کنم
بعد یهو میگه من اگ نمیخواستم اونجا خونه نمیساختم
بعد حاضر نیست شهر خودمونم زندگی کنه چون میگه کار نیست
واقعا موندم تو حرفا و تصمیماتش
همه کارها و حرفا و تصمیماتش همینه
چیکار کنم؟