خودت برو
کربلا رفتن امروز برگشتن موقع رفتن ازم خداحافظی نکردن هم قبلش یعنی قبل اینکه قصد کنن ک بخوان برن کربلا یکروز اومدن خونمون مادرش زبون درازی کرد ک حرص منو دربیاره منم جوابشو دادم شوهرم بهم پرید
اومدن ی دعوا راه انداختن بین منو شوهرم رفتن
خدا ازشون نگذره برای همین تصمیم گرفتم دیگه تا خودشون نگفتن نرم خونشون نه با گفته شوهرم برم
بهش گفتم خودت میخوای بری برو من نمیام
منم چون میبینم منو آدم حساب نمیکنن با این که شوهرم همه جوره هواشونو داره بامن چپن نمیدونم چرا دوست ندارم بیینمشون