خلاصه بگم که
امروز ما خونه مادرشوهرم بودیم. خواهر شوهر کوچیکه صبح اومد همدیگه رو ببینیم کمی باهم صحبت کردیم بعدش دوتایی بلند شدیم و ناهار گذاشتیم. چون شوهره خواهرشوهرم خونه بود قرار بود زود بره خونشون.
درست وقت ناهار جاری اومد یه راست رفت طبقه پایین(خونه اون یکی خواهر شوهرم بزرگه) برادر شوهرم اومد بالا. منم یه 25 یا 30 دقیقه منتظر شدم که بیا. بالا همو ببینیم نیومد. حتی مادر شوهر و اون یکی خواهر شوهرم منتظر بودن بیاد بالا سلام احوال پرسی کنن...
منم دیدم اگه خواهرشوهر کوچیکه بره من تنها میمونم و مادرشوهرم همش به من کار میگه و مجبور جلوش خم و راست بشم
بخاطر همین به شوهرم گفتم بلند شو بریم ناهار بیرون.
اولش گفت خودم ناهارو میارم تو اصلا بلند نشو
منم گفتم بی خود. حالا من هیچی یه احرام به مادرت نذاشت نیومد یه سلام بهش بکنه.
احتمالا منتظره سفره رو پهن کنیم تا خانوم بیاد بالا.
جمع کردیم زود اومدیم بیرون
مادرشوهرم خیلی گفت بمونین ناهار بخورین منم گفتم مامان جون یه جشنی هست خیلی دلم میخواد بریم اونجا. بعدش رفتیم اصلا جاریمو ندیدم