شوهرم اومد غذا خرد گفت خیلی دیرمه و دوستام رسیدن زشته عروسی نباشم و همه رفتن همدانن و من دیرمه و منتم گذاشت اومدم ببینمت و... هیم گفت باید ۸ ساعت رانندگی کنم و تنهام
منم گفتم اوکی من میام باهات
گفت ن سختته و گفتی کمرت درد میکنه گفتم ن میرم وسایل جم کنم میام
اومد اتاق پیشم گفتم کیا هستن عروسی مسعود هس؟ گفت ن مسعود خالش مریض شده نیومده
اگر توام میای اشکال نداره بیا میریم دلت باز میشه
بعدش گفتم باشه میریم بعدش کرمانشاه منم نیومدم مامان مسعودم مریضه میبینیمش گناه داره تو زحمت بهشون زیاد دادی
بعد شوهرم رنگش پرید گفت ن اونا خالشون مریض شده رفتن عراق اخه خالش عراق نیستن
توام میای مشکلی نداره میبرمت کرملنشاه میچرخونمت هتل میشناسن عالی میگردین و میایم
و من فهمیدم اصلا مسعودی نبوده و زن بوده دیگه
کلا نخاست من حتی ببینم مسعودو شوهرم رنگش پرید یهو فشارش افتار دیدم فهمیدم
حالا دارم وسایل جم میکنم تو اتاق بهش گفتم جلو خانوادم هیچی نمیگم ک ناراحت نشن
حاظر میسم میریم شمال خونمون
جلو خانوادت توضیح میدی اگر تونستی قانعم کنی ک اوکی اگر نتونستی همونجا وسایلامو جم میکنم میرم خونه مادرمو جدا میشم
الان تو ماشینین تو راه شمال
و اینم بگم شوهرم همش گریه میکنه هیچی نمیگه هیچی