بنظرتون بهش زنگ بزنم یا ن
داستان ابنجوری شد ک،من پری هستم،از دیشبه بیدارم،کلا حال روحیم بهم ریختس،داغونم،بعد شوهرم صبح پسرمو برد دکتر چون چندماهه سرفه میکرد،دیگ خلاصه دکترم بش گفته خوب نشه باید بستری کنی،من خودمم امروز فهنیدم کم خونی شدید دارم شوهرم خودش برگه تستو برده دکتر گفته،بعد خلاصه اومد خونه ،یکم نشست،بعد رفت سرکار،منم هیجی درس نکرده بودم،
دیدم اومد خونه برای خودش فقط ساتدویچ خریده بود
یعنی ما۳نفر هیجی نداشتیم بخوریم
فقط شیرینی بود،اونم خب صبانه خوردیم نمیشد ناهارم بخوریم
بعد منم فقط بش گفتم پس ما چی،ما ادم نیستیم؟
بعد ساتدویچو گذاشت جلوی من،گفت بیا،اره من بشما فکر نمیکنم بفکرتون نیستم،منم گفتم مگ گفتم نخور بیا ،رفت دیگ خلاصه