سلام خانوما من 23سالمه و شوهرم33...5ساله ازدواج کردیم و یه پسر4ساله داریم ....امروز خیلی به زندگیمون فکر کردم همش حس میکنم شوهرم زندگیمو نابود کرده حس میکنم ذره ذره داره نابودم میکنه خانوما من توی سن کم ازدواج کردم و مادر شدم ولی همیشه حسرت خیلی چیزا به دلم موند تا بگمم شوهرم میگه پول ندارم ولم کن اصلا نیازای منو نمیفهمه شاید بهم بخندین بخاطر مشکلاتم ولی من دلم میخواد مثل دخترا وخانومای همسنم برم خرید بدون اینکه نگران باشم دلم یه مسافرت با شوهرم میخواد بدون اینکه بگم آخ پول کم نیاد من تو حسرت یه مانتو تابستانه هستم دوس دارم منم خرید کنم خرید من شده همون خرید عید تموم شد مسافرتم شده هفته ای یکبار خونه بابامو باباش منم دلم میخواد شده یه حلقه ساده داشته باشم تمام طلاهام فروخت ولی هیچ کاری نکرد بدونم قدر میدونه جبران میکنه سوم دبیرستان رشته حسابداری درسم خوب بود نذاشت بخونم دلم میخواد برم یه کلاس یه پارک خونه یه دوست یکی بیاد پیشم ولی نمیذاره میگه انجام بده ولی بعدش یه بهونه هست که پشیمونم کنه بعداز 5سال تازه یکم یکم اگه خانوادش بهم توهین کنن جوابشون میده ولی همونم میاد خونه از دماغم در میاره میگم میخندم میگم اشکال ندارع درست میشه ولی واقعا خسته شدم خیلی سخته انگار توی یه باتلاقم که دستمو گرفتم به یه شاخه حالا منتظرم یا من خسته بشم یا اون شاخه که فرو برم داخلش
معذرت میخوام طولانی شد ولی نیاز داشتم به یکی این حرفا بزنم