میخوام واسه سال بعد کنکور بدم کلی خرج کردم کتاب خریدم و.... الان دوماهه خالم هفته ای ۵یا ۶روز میاد خونمون از ساعت ۱۱صبح تا ۶ غروب با دوتا بچه کوچیک. مدام اذیت میکنن نمیذارن درس بخونم یکی هم مث خدمتکار باید از خالم و بچه هاش پذیرایی کنه و غذا درست کنه ب خدااااا خسته شدم ۲۴سالمه هنوز هیچ کاری واسه آیندم نکردم تو رو خدا بگید چ کار کنم نمک تو کفششون ریختم ی عالمه دعا خوندم نمک نذر کردم اصلااا فایده نداره الآنم دارم گریه میکنم دلم میخواد بمیرم چرا بعضیا انقد نفهمن؟اگه شما کاری کردید ک نتیجه گرفتید ممنون میشم ب منم بگید همون کارو کنم
خب مامانت مستقیم باهاش حرف بزنه ک شما قراره کنکور بدی و برا اینکه تو آرامش باشی باید یکم رفت و آمد کم کنین
یا هم اگ راهی نیس برو کتابخونه
ناامید کردن کسی که نیاز ب حرفای امیدوار کننده داره کار شاخی نیست اگه جرعت داری انگیزه ی پرواز بده بهش :)......بیست سال بعد شما از کارهایی که انجام نداده اید ناراحت می شوید نه کار هایی که انجام داده اید... پس طناب قایق تان را از ساحل باز کنید و از ساحل امن خود به سوی آب های آزاد برانید و خطر کنید، جستجو کنید، رویا بسازید و کشف کنید♕^_^
ن بابا تعمیر کاری چی مگه بده خونشو مرتب میکنه ناهار میاد اینجا شامم ک نمیخوره خون ب جیگر من میکنه و نمیذاره درس بخونم ب خواستش میرسه دیگه بهتر از این