2789
آره بابا تحویل میدم من خودمم کتابخونه دارم،سالای قبل خیلی کتاب ازم بردن و دیگه نیاوردن واسه همین حس ...

بله اگرببرن نیارن واقعا یه حس بدی داره..برادرشوهرم یزمانی کتاب خون بوده کتاباروبعددیگه ریخته توزیرزمین خونه مادرشون وهمه کتابا آب بارون گردوخاک حسابی داغون کرده بوده .همسرم همروبرده داده صحافی کرده گذاشته توکتابخونش .حالا هرسری داداشش فیلش یادهندستون میکنه یه سراغی میگیره ازکتابا همسرم به شوخی میگه شرمنده همون زیرزمین برو ببین هست

واقعا تواین سایت  به این نتیجه رسیدم که طرف تا مشکلی داره میادخوب که با فکرو دل یه عده بازی میکنه وبعد که مشکلش حل شددیگه میره وحتی براش مهم نیست بیاد ازحال خودش یه خبربده  واین در صورتی که تازه طرف راست گفته باشه و اونیم که دروغ میگه که دیگه واویلا  
امروز یه چیزی یادم اومد که باید کم کم  لباسام و کتاب و … رو جمع کنم  خیییلی حس بد ...

یاسی برای من غمگین ترین موقع واسم وقتی بود که داشتم اتاقمو جمع میکردم☹️

بدتر از اون مامانم همش پیشم بود هی میدیدم بغض کرده یا اشکاش میاد خیلی سختم بود وسایلم رو از خونه بابام ببرم🥺

منم یه دونه دختر بودم با مامانم خیلی بهم وابسته بودیم بعد چند سال تو اون خونه تک بودم چون داداشام خیلی سال بود ازدواج کرده بودن هعی یاد اون روزا افتادم☹️

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

واقعا همین طوره من فکر میکردم فقط خودم اینجوری شدم ولی الان فهمیدم تنها نیستم🥰


نوردخت جان ‌ عمه من بیست سال پیش چهل سالش بود رمان جسم‌هایش رو به من داد خودشم خونده بود تو اون سن  خیلیا مثل ماهستن 🥰♥️

امروز یه چیزی یادم اومد که باید کم کم  لباسام و کتاب و … رو جمع کنم  خیییلی حس بد ...

یاسی جان  دلم گرفت من دفترچه خاطراتم رو ورق میزدم از پنجم ابتدایی که تهران بودیم و بدون خداحافظی به خاطر موشکباران از دوستام جداشدم رفتیم شهر دیگه تا دانشگاه عکسامو و یه ریز گریه می کردم  فکر کن یاد خاطرات کودکی و نوجوونی افتادم انگار داشتم با خودم خداحافظی می کردم

  فاصله خونه من با خونه پدریم دوازده ساعت بود  من شهر و دیار و دوست و فامیلم رو همه کسم  رو‌میذاشتم و میرفتم



حالا شکر می کنم برای این تغییر و دوری 🤣🤣 

قدیما خوب بودا تو هر خونه ده تا بچه بود یه بچه که عروسی میگرفت و میرفت اصلا هیچکس حالیش نمیشد جای ...

من وقتی خواهرم داشت عروس میشد 

دوتا خواهر هام  فاصله سنیشون خیلی نزدیک بود بهم و همیشه باهم بودن 

خواهر دومم از ۱۰ روز قبل عروسی شرو کرد به گریه کردن 

اون ابجیم که عروس بود انگار نه انگار‌

منم که دیگه هیچی نگم براتون🤣

شب عروسی که اومد خدافظی ابجی دومم همینطور اشک میریخت من خیلی لطف کردم پاشدم  دستمال اوردم براش  اشکاشو پاک کنه😂

حالا عروس خانوم داشت از در خونه میرف بیرون یهو برگشت گف عه با خواهرام رو بوسی نکردم فک کن حتی خدافظی نکرده داش میرف 😐😂

اون لحظه که روبوسی کردیم اونجااا دلم گرف انگار تازه ملتفت شدم عه داره میره هااا چشام پر اشک شد  ولی خودمو کنترل کردم ولی فقط همین 😐😂

حالا بعد عروسی کلی ابجیمو دست مینداختم که لعنتی حد اقل یه قطره اشک میریختی بی عاطفه 

از هولت حتی روبوسی نکرده داشتی میرفتی  🤣

که خواهرم گف رفتم خونه خودم و تاصبح گریه میکردم که از پیشتون رفتم 😐

نکرد گریه هاشو جلو فک و فامیل کنه فیلم هندی بشه  😐😂


من جز همونام که  زیادن 

ولی واقعا وقتی یکی میره خونه دلگیر میشه 


حالا با همشون اتمام حجت کردم من برا همتون اشکم درومده ناراحت شدم 

من بخوام از این خونه برم گریه کن ندارم همتون از دور شدن من باید گریه کنید لعنتیا🤣🤣🤣



من وقتی خواهرم داشت عروس میشد  دوتا خواهر هام  فاصله سنیشون خیلی نزدیک بود بهم و همیشه با ...


عزیزم 😂😂😍😍

من خواهرم که ازدواج کرد سوم دبستان بودم، توی فیلم عروسیشون هر جا که دوربین منو نشون میده دارم گریه میکنم😂😂 خواهرم یه جاری داشت خیلی خیلی زن شاد و خونگرمیه، توی اون همه آدم تنها کسی که حواسش به من بود فقط اون بود😁😁 البته بعد از مدتی جدا شدن، اما هنوز هر وقت میبینمش خیلی صمیمی برخورد میکنه.

(مهربونی های دیگران هیچوقت فراموش نمیشه).

اما خودم که ازدواج کردم به قول تو گریه کن نداشتم😂😂


لطفا در تاپیک من غیر از دوستان خودم کسی لایک و کامنت نگذارد. با تشکر

عزیزم 😂😂😍😍 من خواهرم که ازدواج کرد سوم دبستان بودم، توی فیلم عروسیشون هر جا که دوربین منو نشون ...

واقعا همینه ادمای مهربون هیچوقت فراموش نمیشن🥰


دیگه برا ته تغاریا نوه ها باید گریه کنن ما بریم خونه بابابزرگشون دیگه صفا نداره یه خاله و عمه ی  خل و چل نداره😂

واقعا همینه ادمای مهربون هیچوقت فراموش نمیشن🥰 دیگه برا ته تغاریا نوه ها باید گریه کنن ما بریم خ ...



دلت میاد 😍😍 خاله و عمه به این گلی 😍😍

برای تو که باید سیل اشک راه بی افته😅😅

 از الآن دلم برات تنگ میشه😢😢

لطفا در تاپیک من غیر از دوستان خودم کسی لایک و کامنت نگذارد. با تشکر

دلت میاد 😍😍 خاله و عمه به این گلی 😍😍 برای تو که باید سیل اشک راه بی افته😅😅  از الآن دلم ...

نه بابا اینایی که من میبینم با دمشون گردو میشکنن 

وسایلمو میخوان به ارث ببرن از الان برنامه ریزی کردن براش  نامردا😐😁


خانوم خونه جونم من فعلا نمیخوام برم اگرم برم از اینجا نمیرم که دل تنگ نشین بابا من پا برجا هستم 😂


واقعا همینه ادمای مهربون هیچوقت فراموش نمیشن🥰 دیگه برا ته تغاریا نوه ها باید گریه کنن ما بریم خ ...

تپش جونم منم که رفتم فقط نوه ها غصه خوردن حتی بعد ۲۰ سال پسر برادرم خودش الان بچه داره بهم میگه عمه چرا اینقدر دور رفتی کاش پیشم بودی اینا هیچ کدوم خواهر ندارن و ۳ سال تا ۴۰ سال باهام‌اختلاف سنی دارن هر کدوم یه جور دوستم داره آخریه همون که ۴ سالشه  میگی عمه چرا نیومدی خونمون میگم راهم دور نمی تونم بیام میگه برو سوار ماشین تون شو بیا من دیگه قطع می کنم خدافظ 

.
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز