اولش که میخواس فردین بهش زنگ نزنه وسط کنکورش و بره و بعد کنکور دوباره بیاد بهش قول داد فرصت اشنایی بده درواقع میخواس فقط از سر خودش باز کنه و زمانو بخره برا کنکور
شرطم گذاش که بهش زنگ نزنه و پیام نده کلا کار به کار جانا نداشته باشه اونم قبول کرد
بعد این بابای جانا دعوتشون کرد عید فطر خونه باغشون فردینم زنگ زد از جانا اجازه گرفت که میشه بیام یا نه🤣
جانام گف تشریف بیارید 👀
دیگه از بعدشم تو مناسبت و اینا تبریک میگف
روز دخترم اومد دم خونه جانا اینا براش کادو اورد یکی از طرف باباش یه هدیه ام از طرف خودش حالا بگو چی؟
انگشتر 🤣🤣🤣🤣
بعد دیگه جانا گف فعلا لغو میکنم تا بعد کنکور اونم بستگی به حال روحیم داره اگه اکی بود برمیگردم
بعد یه مدت دوباره اومد گف بابای فردین میگه ب خاطر شغل فردین تو دوران اشنایی محرم بشید که گیر ندن بهش
جانام اومده بود از زمزمه جون بپرسه که راس میگن اونا یا دارن جانا رو خام میکنن محرم شه که زمزمه حون گف نه راسته 👀
بعد دوباره جانا تاپیکاشو قفل کرد یه مدت
یه هفته قبل کنکور تاپیک زد دوباره که میخوام خستگی در کنم تا شب بیاید حرف بزنیم اینجا بود که عزیزم مام نفهمیدم چی شد یهو گف فردین خیلی خوش قلبه مهربونه هر چی بیشتر اشنا میشم میفهمم بابام چقدر درست میگفت 😂😂😂😂
حتی خانم خانما برای جبران کادوی روز دختر پدر شوهر جان و محبت های بی شمارش میخواست باکس گل هدیه ببره براش روز عید غدیر 😐😂
بعدم که قبل کنکور دوباره غیب شد
این بود خلاصش 👀