خیلی طولانیه هااااا
یکی رو تعریف کردم اونو یادته که بعدش تا مدتها دپرس بودم ؟
این پسره چند روز بعد اینکه قضیه اون به هم خورد اومد
منم روحیم داغوووووون بوداااااا فک کن هر روز گریه میکردم بعد یهو یه خواستگار اشنا که بابام مث چشماش بهشون اعتماد داشت پاشد اومد خواستگاری
بابامم فک میکرد ازدواج کنم حالم خوب میشه
میگف الا و بلا بااااااید ازدواج کنی روحیت عوض شه😐
وقتی بابام گف فلانی میخاد بیاد گفتم خب بیان گف نه برا خواستگاری من همونجا شرو کردم به گریه که نمیخوام حالا هی بابام میگف حالا بیاد ببینش من پسررو ندیده بودم تا اون موقع
حتی روز خواستگاری هم نگاهش نکردم یعنی اصلا نمیتونستم
وقتی رفتن گفتم خوشم نیومده
مامانم میگف مگه میشه کسی از این پسر خوشش نیاد مگه میشه به دل کسی نشینه ؟(خوشگل بود)
حالا من اصلا نمیدونستم چه شکلیه فقط یکی دوبار یه نیم نگاهی کردم بهش اونم نیمرخ فقط رنگ کت شلوارش تو ذهنم هک شده از بس که به صورتش نگا نکرده بودم😂
حالا هی من میگفتم بابامن الان بایدارووم بشم فعلا میگف نه که نه
پسر رفیقش بود نمیگم فاب ولی خیلی ارتباط داشتن باهم
هی میگف من تضمین میکنم خوشبخت میشی 😐
فلانی (خواستگار قبلی) رو ندیدی فلان بود خانوادش بهمان بود
اینا رو من سالیان ساله که میشناسم و .. مطمینم بری تو اون خانواده خوشبخت میشی و...
ببین هر چقدر که جانا اذیت شد من کشیدم و اذیت شدم سر این جریان واقعا کارما دگ نباید بیاد سراغ من دگ کشش ندارم💔