خانواده عمو هم که اومدن( مامانم اینا نبودن دیگه) انگار هیچ کس فکر نمیکرد دخترعموام بیاد همون موقع ورودشون پسرحاجی گفت میخوای ما بریم بیرون؟ گفتم نه( چون واقعا زشت بود یهو ما پاشیم بریم )
بعد خود عمو و زنش گفتن ما میخوایم بریم خونه فلانی بچه هاش گفتن ما نمیایم خلاصه همونجا موندن بقیه هم منو فرستادن اتاق پسرحاجی که یکم بعدشم خودش اومد . حدودا نیم ساعت بعد ما رفتیم خدافظی کردیم تا آخر شب رفتیم بیرون .موقع خدافظیم جاری و دختر عمو دیدم کنار هم نشستن .