با خواستگارم فامیلیم
وقتی اومدن خونمون تقریبا نمیدونستم واسه خواستگاریه از قبل هماهنگ نکرده بودن مناسبت چیه فقط گفتن میایم خونتون
من تو ساده ترین حالت با بدترین لباس رفتم شیرینی دادن دستم حالم بد شد نشستم توی اتاقم بیرون نرفتم که باباش پاشد رفت گفت کارم دارن، فقط پسر موند و مادرش
مادرش هم رفتارش خیلی سرد بود یجور بدی نگاهم میکرد آخرش هم که اصلا نگاهم نمیکرد حالم به شدت بد بود از خجالت در حال مرگ بودم و خجالتم اجازه نمیداد مثل همیشه مهمون داری کنم
رفتیم باهم حرف زدیم آخرش مادرش گفت چیه جوابت خودم بپرسم یا دخترم بپرسه گفتم هرطور راحتین ولی توی دلم میگفتن یعنی اینقدر بی ارزشم که یه بزرگتر نباید زنگ بزنه جواب بگیره، پس فرداش هم فامیلشون فوت کرد دیگه خبری نگرفتن
خیلی حالم بده دارم میمیرم😖😖😔
غرورم پیش خانوادم شکسته ونمیخوام هیچکسو ببینم