سلامم
من امروز با خواستگارم دومین قرار اشنایی رو داشتم
رفتیم تو یه کافه که طبقهی بالای یه پاساژ لباسه
بعد که تموم شدیم و خواستیم یکم طبقاتو بگردیم یه خانمه با دخترش هی نگاه من میکردن و لبخند میزدن منم لبخند میزدم بهشون
بعد اومدن جلو سلام و اینا من فکر کردم میشناسن منو، گفتن که پسرم مهندس شیمیه و تو فلان شرکت کار میکنه دنبال یه دختر خوبیم براش شما قصد ازدواج ندارید؟
من به پسره نگاه میکردم و پسره به من. اخم کردم گفتم نه خانم و تند رفتم اونم پشت سرم راه افتاد اومد. -__-