تقریبا ۳ ماه بود با یکی بودم از من بزرگ بود من ۲۳ سالمه اون ۳۵. بدجور وابستش شدم. مدتی بود بهم میگف من قصدم ازدواج نیس فک کن من دوستتم نزدیک ترین دوستت هرمشکلی داشتی چه مالی چه هرچی من همیشه درخدمتتم. ولی من ازدواجی نیستم. ولی نمیراش من رابطه رو تموم کنم.قبلا دخترخالشو دوس داش دخترخالش نزدیک ۳ میلیارد ازش بالا کشیده و قیدشو زده. دیروز که تعریف میکرد برام فهمیدم هنوز فراموشش نکرده یه جوری با حسرت ازش میگف که فهمیدم تو گذشته گیر کرده. بهش گفتم من وابستت شدم گف وابسته من نشو اصلا..ولی اول خودش اومد سراغم میگف من وابستت شدم چرا منو عاشق خودت کردی و اینا. در حالی که من نمیخواستم باهاش وارد رابطه بشم چون سنش زیاد بود اون گف سن ملاک نیس و اینا. دیروز بعد اینکه از پیشش رفتم بهش گفتم که من اذیت میشم وابستت شدم و تموم کردم این رابطه رو.نمیدونم چرا اینجا نوشتم اینارو ولی فقط از روی ناچاری. یه حالی دارم الان نمیتونم توصیفش کنم. فقط بگید چطور فراموشش کنم همین. کارم درست بود که تموم کردم یا نه.