2777
2789
عنوان

مادر شوهر

577 بازدید | 21 پست

سلام،مادر شوهرم وقتی میخواد از چیزی خبر بگیره به بهانه احوالپرسی زنگ میزنم و زیر زبون میکشه،زن داداشم بارداری سختی داره و عمل های مختلف مجبور شده در این مدت بکنه ولی من هیچ کدوم رو واسه مادرشوهرم تعریف نکردم چون نمی‌خواستم از مسایل خصوصی ما خبر بشه،حالا چند روز پیش زن داداشم از یه مسئله که تو خانواده شوهرم پیش اومده یه جوری برای اینکه برسونه خبر دارم بهم گفت من تعجب کردم از کجا فهمیده نگو مادرشوهر من با مادرش تلفنی در ارتباطه!حالا مطمئنم مادرش در مورد حال و احوال زن داداشم همه چیز رو برای مادر شوهرم تعریف کرده،اگه مغدرشوهرم  ازم پرسید چی بگم ؟؟خیلی بدم اومد اصلا دوست نداشتم بدونه

سلام.بگو چیز مهمی نبوده مادرجان. 


🖤  پسرعزیزم ،به پهنای صورت برات گریه کردم غمو هدیه کردم به قلبم برات نذر کردم بمونی تا تسکین شه دردم 🖤همیشه یه زخمی باهامه که هیچ وقت دیگه خوب نمیشه،کسی جات نمیاد چون اینقدر مثله تو محبوب نمیشه🖤چجوری تونستی نمونی تا من اشک نریزم ،خدا دید که مردم تا گفتی خدافظ عزیزم🖤

اگه گفت بگو خوبه شکر خدا  والا من چندان درجریان جزییات نیستم من برخلاف بعضی از مردم حوصله سرکشی تو ریز وبالای زندگی دیگران رو ندارم بعضیا هستن اینقدر بیکارن تلفن مدام دستشونه دارن فضولی میکنن من اینجور نیستم 

کاش میشد از کسانی که مرده اند پرسید:آیا بالاخره رنج پایان یافت؟

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

وقتی خودشون مشکلی ندارن با این موضوع و خودشون گفتن شما ذهنت رو مشغول نکن گلم...اگه چیزی گفت بگو من در جریان ریز جزئیات نیستم با خودشون در ارتباطین دیگه هر چی شنیدین هموناس...بگو من ازشون نمیپرسم تا خدای نکرده ناراحت نشن سرمم به زندگی خودم گرمه و دخالت نمیکنم

خدایا جوری دستمو بگیر و بلندم کن که همه انگشت به دهن بمونن...(عدو شود سبب خیر ، اگر خدا خواهد)🤌🫡،(۲۹بهمن خبر بارداریمو شنیدم،خدایا ممنونم ازت،تو دلیمو حفظ کن و کمکم کن صحیح و سالم بغلش بگیرم)،خدایاشکرت بابت پسر نازی که بهم دادی،امام حسین نوکرتم♥️)فرزندم،ازملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم.امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد. روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز. روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد

سلام.بگو چیز مهمی نبوده مادرجان. 

حالا زن داداشم هم خوشحال خوشحال برای اینکه برسونه من از همه چیز خانواده شوهرت خبر دارم یه جوری بهم رسوند انگار حالا چی هست

تو کار درست رو میکنی

حرفش پیش اومد بگو میدونم شما درجریانید و با مادر زن داداشم تلفنی ارتباط دارید. من قصدم پنهان کردن نیست ولی من دوست ندارم حرف ببرم و بیارم. عادت بدیه. اگه عادت کنم مشکل زن داداشم رو به شما بگم پس مشکلات شما رو هم باید برای خانواده و دوستام بگم.


حالا زن داداشم هم خوشحال خوشحال برای اینکه برسونه من از همه چیز خانواده شوهرت خبر دارم یه جوری بهم ر ...

براش مرز خانوادگی تون رو توضیح بدین تا متوجه بشه این مسایل بودنش توی خود خونواده کافیه بیرون نیازی نیست

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

انتخاب اسم

striving | 35 ثانیه پیش

خانم های شاغل

ani8203 | 44 ثانیه پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز