مامان من خیلی مذهبیه ولی میگفت اون زمان دبیرستان چندتا از دوستاش جمع میشدن که یکیشون روح احضار میکرده بعد میگفت به زور منو گرفتن که بیا توام منم برای شوخی و خنده رفتم
میگه هم اسم شوهرم درست در آمد هم تعداد بچه هام
میگه چیزای دیگه ایم گفت ولی یادم نموند