شش سال با یه پسری در ارتباط بودم سه سال ازم کوچکتره من وقتی از شوهرم جدا شدم یک سال بعد باهاش اشنا شدم اوایل دانشجو بود و میگفت درسم تموم بشه بعد میام خواستگاریت درسش تموم شد رفت سربازی بعد گفت الان پدر مادرت به سرباز زن نمیدن رابطمون دوسالی قطع بود یعنی در کل چهار سال در ازتباط بودم خیلی پسر خوب مهربونی بود به اخلاق و روحیاتم میخورد من نامزد کردم یهو بعد دوسال دوستش زنگ زد سعید تصادف کرده ...نامزدیم بهم خورد بخاطر مشکلات بینمون .... بعد بهش زنگ زدم توی بیمارستان بود گفت منو نفرین کردی .. گفتم نه مگه چکارباهام کردی خدایی ام پسر مظلومی بود گریه ام گرفت خیلی ارزوها داشت ... الان یک سال نیم گذشته یه خرده وضعش بهتر شده اسیب نخاعی دیده باید فیزیوتراپی بره تا عصباش برگردن ... دکتر تهران قراره یک ماه دیگه بره ولی خودش میگه فکر نکنم دیگه بتونم راه برم پای راستش خوبه ولی چپی سمت زانوش قفل نمیشه ... الانم یه خواستگار وکیل برام اومده خیلی میگه دوستم داره .... حالا نمیدونم به پای عشقم بمونم یا ازدواج کنم ؟
مامانم میگه با عقلت تصمیم بگیر دلت به دردسرت میندازه!
اگر عشقتون قبل از ازدواج فلج بشه به پاش میمونین ؟