بچها داستانای من و خواهرشوهرم خیلی طولانیه ولی همه میدونن که اون مقصره پدر و مادرش و همسرم الان از حرصش هر موقع با جاریم میریم خونشون انقدررررر غیر طبیعی به جاریم توجه میکنه ( چون اصلا ادم مهربون و با محبتی نیست ) که مثلا حرص منو در بیاره منم همسرم سر کار بود و وقتی تنهام حسابی هرکار از دستش بر بیاد میکنه تا اذیتم کنه میخواستیم بریم بازار جاریمو مادرشوهرم و من اونم اومد منم بخاطر اینکه کم نیارم رفتم بازار که یوقت فکر نکنه من میخام میدون خالی کنم و ازش میترسم و چه اشتباهی کردم آنقدر جلو جاریم با بی توجهی هاش شخصیتمو خورد کرد که الان دو روزه از ذهنم بیرون نمیره کم کم دارم دیوانه میشم شب و روزم شده گریه و ... ( خواهرش شوهرم جدا شده خونه پدرش زندگی میکنه ) خیلی اشتباه کردم احساس میکنم وقتی میرم خونشون یجور کوچک میشم وقتی نمیرم یه جور لطفا راهنماییم کنین من تو عقدم
من و شوهرم و خواهرش بهم سلام هم نمیکنیم کاملا قطع رابطه ایم باهاش ولی عذابم میده چیکار کنم برم نرم ؟! ناخودآگاه اونکه از سر کار میاد من دیگه نمیتونم تو جمع بگم. بخندم اون جمع و دست میگیره
ببین وقتی یه ادمی بخواد اذیت کنه کسیو؛متوجه بشه که با یه حرف یا رفتار اون ادم زجر میکشه بیشتر سیخونکش میزنه.دست میزاره رو اون نقطه.شما یه مدت اصلا به هیچ جات نگیر ببین چقد کم رنگ میشه
ذهنتوکلا از الان رو درگیری خواهرشوهرو جاریو مادرشوهر ببند.اگه دیدی رفتارشون اذیتت میکنه ارتباطو کم کن
بلاک کردن من و شوهرم ، دنبال اینه از تو رفتارای من چیزی در بیاره ولی هیچی نمیتونه پیدا کنه ، چون شوهرم دوستم داره حسودی میکنه ، ما خونه مامانم دعوتشون میکنیم ولی به من محل نمیده ، از خود تعریف نباشه همه میگن ازش خیلی خوشگلتری ، اگه تاپیکامو بخونی کامل متوجه میشی یکیشو بخون دوستم