بچها داستانای من و خواهرشوهرم خیلی طولانیه ولی همه میدونن که اون مقصره پدر و مادرش و همسرم الان از حرصش هر موقع با جاریم میریم خونشون انقدررررر غیر طبیعی به جاریم توجه میکنه ( چون اصلا ادم مهربون و با محبتی نیست ) که مثلا حرص منو در بیاره منم همسرم سر کار بود و وقتی تنهام حسابی هرکار از دستش بر بیاد میکنه تا اذیتم کنه میخواستیم بریم بازار جاریمو مادرشوهرم و من اونم اومد منم بخاطر اینکه کم نیارم رفتم بازار که یوقت فکر نکنه من میخام میدون خالی کنم و ازش میترسم و چه اشتباهی کردم آنقدر جلو جاریم با بی توجهی هاش شخصیتمو خورد کرد که الان دو روزه از ذهنم بیرون نمیره کم کم دارم دیوانه میشم شب و روزم شده گریه و ... ( خواهرش شوهرم جدا شده خونه پدرش زندگی میکنه ) خیلی اشتباه کردم احساس میکنم وقتی میرم خونشون یجور کوچک میشم وقتی نمیرم یه جور لطفا راهنماییم کنین من تو عقدم