خانما من دارم طلاق میگیرم. بااینکه درسترین کار ممکنو انجام دادم یه حس پشیمونی اومده سراغم. ببینید دلایلم واسه طلاق کافیه. ویژگیهای مثبتشم میفرستم متوجه شدم شوهرم ناتوانه جنسیه بزور دکتر و قرص بتونه کاری بکنه منم چون دوسش داشتم این موضوعو پذیرفتم. جنم کار کردن نداره. دلشو به ارث پدریش خوش کرده. هیییچ حرمتی باقی نمونده. توروی خانوادم ایستاد و بخاطر شوخی که داداشم باهام کرد دست به یقه شد با داداشم و بی احترامی طوری ک بابام ازخونه بیرونش کرد. بشدددت عصبی ومتوجه شدم بیمارستان اعصاب وروان خوابیده13تا قرص اعصاب میخوره درحالی که به من گفت بخاطر فوت داداشم تحت درمانم چون افسردگی گرفتم گفتم باید ترک کنی به ترامادول رو اورد. دست بزن داره گه گداری .خودزنی میکرد با شیشه و چاقو. نه عروسی واسم گرفت نه طلایی واسم گرفت تازه۴۸میلیون سال۹۸واسش طلاهای خونه بابامو فروختم و۱۸میلیون پول نقد بهش دادم واسه ساخت خونش نه خریدعروسی کرد. گفت چون خونه ساختم دستم خالیه واین حرفا. یجورایی میترسید واسم خرج طلا وعروسی واین چیزا کنه چون یروز از دهنش توی دعوا در اومد تو همون اول قصدت رفتنه. خانوادمم بخاطر من هیچ فشاری نیوردن. یعنی هیییچ آرامشی باهم نداشتیم. خوب بودنش به دوهفته نمیرسید انگار یکی میرفت تو جلدش باااید سر چیزالکی بحث وناراحتی درست میکرد.همش قهر میکرد مثل زنا. اخلاقای خوبی هم داشت. دست و دلباز بود. وقتی قهرنبود بشدت فیزیکی و کلامی محبت میکرد. شوخ بود خیلی مسخره بازی درمیورد تا بخندونتم. شکاک اصلا نبود. مناسبتارو فراموش نمیکرد، رفیقباز نبود. همش چیزای خوبشو با مردای اطرافم مقایسه میکنم. میبینم شوهرم موقع آشتی خیلی مهربون بوده😔ولی دیگه یجایی به حدی خسته شدم که دیگه احساساتم کور شد. دلم واسه خونه ای که با هزار بدبختی ساختم تنگ شده
قرص اعصاب ناتوانی جنسی میاره. شوهرم هر12ساعت 9تاقرص زیرنظر کتر به میدادم. ولی خودم سردم نیاز به رابطه نداشتم. ولی فقط به خاطرمسایل ریز طلاق نگیر. خوددانی.
من اونقد دوسش داشتم که از نیاز و بچه گذشته بودم. فقط، ازش ارامش میخواستم
اوه عشق یه طرفه جز زجر ب خودت هیچی نیست هیچی
عشق کشکه خواهر تا یه جای خبه از یه جای دگ عذابه عذاب
خدایا بابت هر شبی که بی شکر سر بر بالین گذاشتم، بابت هر صبحی که بی سلام به تو آغاز کردم، بابت لحظات شادی که به یاد تو نبودم،بابت هر گره ای که به دست تو باز شد و من به شانس نسبت دادم،بابت هر گره ای که به دستم کور شد و من تو را مقصر دانستم،مـــرا ببـــخـش ….کمک کن تا بفهمم تو، کنار منی، نه روبروی من!