ماجرای دختر ۱۳ ساله است که یتیمه و دچار افسردگی و آسم دوستی نداره گوشه گیر و منزویه
دکتر میفرستتش روستا تا روحیه اش بهتر بشه اونجا با مارنی آشنا میشه و سیر داستانی ماجرا جوری پیش میره که مرزهای خیال و واقعیت جابجا میشه نه اونقدر خیالیه که بگی حاصل خیالات دختره و نه اونقدر واقعی که بگی واقعیت بود و در آخر هم شگفتانه داستان که من خیلی دوستش داشتم