تو باغ خواهر شوهرم بودیم
سفره رو باز کردم (به خواهرشوهرم داشتم کمک میکردم )
نوشابه ها یادم رفت
به شوهرم گفتم بره بیاره
شوهرم بلند شد، نوشابه هارو که آورد
مادرشوهرم اخم و تخم کرد و گفت من نمیخورم و ادا اصول در آورد (منظورش این بود که این کارا برای زنه و مردا تو سرکار کار میکنن و خسته میشن )
منم آدمی هستم که خیلی زود عصبانی میشم و پرخاشگری میکنم
خلاصه من گفتم مادرشوهرم گفت تهش بحث ادامه دار شد
منم بلند شدم رفتم حاضر شم که بریم خونمون .
خواهرشوهرم اینا و شوهرش و حتی برادر شوهرم و پدرشوهرم همش خواهش میکردن بمونم
شوهرمم خیلی حرف خواهرش براش تاثیر گذاره و حرفای خواهرش رو گوش میکنه
شوهرمم خواست نریم
ولی من دیگ نمیتونستم جایی بمونم ک زبون شوهرم رو رو زن حامله اش دراز کنه
خواهرشوهرم گفت مامان دلش نمیاد پسرش خسته بشه بخاطر محبت زیاده
شوهرمم به خواهرشوهرم تو تنهایی تو حیاط گفت حرف مامان بوی محبت نمیداد وگرنه حداقل من باید مراقب زنم و بچه تو شکمش باشم اشتباه از من بود که گذاشتم از کنارم بلند شه و به شما کمک کنه. (خواهر شوهرمم که از باردار بودنم چیزی نمیدونست مات مونده بود ، میخواستم فامیل شوهر رو دعوتشون کنم برای شام و کیک که بهشون خبر بارداریم رو اعلام کنم ولی هنوز وقت نشده بود )
نمیدونم چرا شکمم احساس گرفتگی میکنم بعد از عصبانی شدن و کل کل کردن با مادرشوهرم ،نگران بچمم ک چیزیش نشه
با شوهرمم قهرم که هیچی به مامانش نگفت و خودشم میگفت بمونیم
و بهش گفتم اگه به بچم چیزیش بشه و قسم میخورم نزارم یه لحظه زندگی به کامشون برگرده
شوهرمم میگه بریم بیمارستان منم نمیرم
اون اگه نگران بچه بود اونجا یکاری میکرد که منانقدر استرسی و عصبی نشم