امروز خیلی این جملات رو توی تاپیک ها دیدم😔:
" پس خدا کجاست؟" " چرا به آدمها کمک نمیکنه؟" "حس میکنم خدا منو فراموش کرده" " دیگه به هیچی اعتقاد ندارم" " اگه خدا هست چرا من نمیبینمش"
...
🌷یک داستان🌷:
حضرت موسی از خدا خواست که خودش رو نشونش بده. خدا قبول کرد یک بخش کوچکی از خودش رو بهش نشون بده.. ناگهان یک صاعقه ی بزرگ از آسمان به زمین خورد⚡... از شدت شوکه شدن حضرت موسی بیهوش شد ( غش کرد).
وقتی به هوش آمد به فکر فرو رفت که اگر من با این صاعقه بیهوش شدم پس اگر خدا را کامل میدیدم حتما نابود میشدم.
پس خدا به او گفت به نشانه های من در زمین و آسمان نگاه کن تا مرا ببینی.
...
🌷داستانی دیگر🌷:
حضرت موسی به همراه برادرش هارون، مامور شدند که از طرف خدا به فرعون هشدار بدن که اگه دست از ظلم و گناه برنداری دچار عذاب خداوند میشی.
اون زمان فرعون اونقدر قوی بود که حضرت موسی با وجود همراهی برادر و با وجود پیامبر بودنش از فرعون میترسید.
خدا به او گفت:" به سمت کاخ فرعون برو... من هم میام."... حضرت موسی ترسید و گفت" او مرا میکشد"... خدا در جواب گفت:" برو... من انجا هستم"
....
🍃از این داستان خواستم به این نکته برسیم که خدا همه جا هست ولی ما فراموش میکنم و خیال میکنیم چون الان کمکی از او نمیبینیم یعنی او به ما کمک نخواهد کرد... خیر. او کمک میکند ولی ما از حرکت کردن میترسیم. از مشکلات میترسیم.🍃
و با خودمان میگوییم پس خدا کجاست؟😫
خدا در آخرین مرحله ی زندگی یعنی پشت دروازه ی مرگ منتظر ماست تا به خونه ی که قبلا در اونجا برگردیم. مثل وقتی که بچه بودیم و میخواستیم توی اتاق تاریکی برویم تا لامپ را روشن کنیم💡.... مادر میگفت :" نترس، برو روشن اش کن"
ما توی تاریکی میگردیم و میگیم " پس مامان کو؟"... او پشت سر ما منتظر مانده.
...
🍃خدا پشت تان هست... هوای شما رو داره🍃
از خدا بخواهید یک نشانه بهتون بده که وجود داره و راه درست زندگی رو به شما نشون بده.