من دوام نیاوردم عجله داشتم زودتر برم دنبال همسرم شامو که خوردیم اذیت کردن بچه ها بی حوصلم کرد زنگ زدم به همسرم گفتم من نمیتونم بمونم اللن راه میفتم میام دنبالت بریم خونه گفت عه چراا فلانو اینا بعد گفت باشه
از اونطرفم صدای خانونه میومد که نه چرا بری بمون بمنم فحش میداد که همسرم داد زد بهش گفت ساکت شو حق نداری چیزی بهش بگی
حس کردم توخوابم همسرم منو خیلی دوست داره منو ترجیح میده ولی تابع اونم هست
گوشی قطع کردم گفتم الان میام دنبالت
پسرمم اذیت میکرد پوشکشو دراورد ببخشید گند کاری هم کرد که من اصلا حوصلشو نداشتم پدر مادرم حساسن اما اونقدر عصبی بودم فقط میخواستم زودتر برم راه افتادم به مامانم زنگ زدم پوشکو بی زحمت برداره من وقت نکردم بردارم
خلاصه تورا ه توماشین تموم فکرم این بود من چه اشتباهایی کردم چه دلسوزایی کردم چرا باید بچه داری کنم اون باید به فکر خوشی تفریحش باشه
وقتایی که بهم میگفت خسته ام جوون (رابطه) ندارم نکنه این زن رو تامین میکرده
همسرمن ادم خیلی گرمی نیست اخه مث همیم یجورایی
انقدر توماشین پریشون بودم فکرو خیال میکردم که یهو ازخواب پریدم
خیلی ناراحت شدم که چرا از خواب بیدار شدم و نرسیدم که برم بیارمش وببینم ادامه اش چی میشدو چیکار میکردم