محرم بود
من خوابم برده بود مامانم ایناهم درو قفل کرده بودن رفته بودن حسینیه
من یه لحظه حس کردم یه دست پشت لباسم رو گرفت بیدار شدم ولی بدنم قفل بود طوری که تخم چشام رو هم نمیتونستم تکون بدم منو برد بالا تا پریز چند دقیقه نگه داشت منم تو دلم همش تلاش میکردم که سوره هایی که مامانم یادم داده بود رو بخونم همین که شروع کردم خوندن ناس با شتاب پرتم کرد زمین بعدم غیب شد
فقط اون لحظه ترسیدم
ولی بعداز اون دیگه هیچ چیز نتونست منو بترسونه