نمیدونم اسمشو چی بزارم مریضی یا دیونگی شما بگین
من بعد از غم و غصه هایی که خوردم الان نمیدونم چمه زیاد باخودم حرف میزنم انگار کسی بجام داره حرف میزنه و در مورد همه چی اونم بلند بلند بعد کنترل خودمو ندارم انگار کسی پیشمه همش در حال ترسم میترسم تو خونه باشم دلم مخواد اونقدر گریه کنم بمیرم میل به هیچی ندارم اگه مجبور نشم هیچی نمیخورم بعد یکی داره هعی بهم تذکر میده نمیدونم چی توروخدا مسخرم نکنین واقعا خسته شدم هاچ و واچ موندم شوهرمم وقتی بهش میگم بیشتر دعوامون میشه سعی میکنم بهش نگم کلا نمیدونم دارم تاوان چیو پس میدم همیشه تو فکرم 😔