2789


با صدای دلنشین آلارم گوشی از از خواب ناز بیدار شدم.

ای درد ای زهر خر کره مار....

تازه خواب عشقولانم داشت به جاهای خوب خوب میرسید که صدای نکره گوشی همشو خراب کرد...

ای بخوشکی شانس!

تو بیداری که از این مورد ها نسیبمون نمیکنی حد اقل تو خواب میزاشتی کارمونو بکنیم دیگه ....

الان خوبه این جیگر تو خواب وسط ماچ و بوس ولش کردم؟!

نمیگه این کدوم گوری رف اخه؟ خوبه بچه مردمو اینجور مچل خودم کردم؟ نه خوبه؟ 

نه جوابمو بده....

وسط خود درگیری مزمنم صدای زیبا و رسای مادرم روزم را تکمیل نمود....

اه گندش بزنن ...

مثل اینکه باید بیخیال جیگره تو خواب بشم...

ساری بیبی...

رهااااااااااااا 

با صدایی که شنیدم شیش متر به هوا پریدم 

یا اکثر امام زاده ها

دستم را روی قلبم گذاشتم و انواع و اقسام فحش هارا به جد اباد جیگر فرستادم

میمردی سرعت عملتو بالا تر ببری که الان نه من اینجور خود درگیری داشته باشم هم تو اونجا بلا تکلیف نمونی...

هعی روزگار ....

ضربه ای پس کله خودم زدم و از تخت پایین پریدم..

با حالت کسل وارد مستراح شدم تا هم قضای حاجت کنم هم به سر صورت ژولیده پولیده ام سر و سامون بدم....

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .


با خمیازه در رو باز کردم.

یک لحظه چشمم به قیافه ام توی آیینه افتاد،

یـــــا حضرت پشم!

این چه قیافه ایه؟!

موهای بلندم به خاطر تقلا ها تویه خواب ، بالای سرم جمع شده بود و رد خشک شده آب دهن وچشم های پف کرده ...

خندیدم گفتم :_میمون خوبی میشدما...

ولی خدایی واسه بدبختی که میاد منو میگیره دلم میسوزه، هر روز باید با این صحنه پشم ریزون روبه رو بشه...


دوباره یاد خوابم افتادم . با فوت کردن تار موی روی صورتم گفتم : 

_ من کلا با فلسفه عشق و عاشقی مشکل دارم،

 یاد کرم ریزی های توی خواب می افتم میگم:

یکی بگه مگه مرض داری انگشت میکنی تو گوش طرف !بدبخت هی هنگ میکرد نگاه میکرد ببینه چه مرگمه نمیدونست کرم درون چه بد دردیه حتی توی خواب هم دست از سرت نمیکشه....

دوباره ضربه ای پس کله خودم زدم.

_اه مرض گم شو دانشگاه دیر شد 


سریع از دستشویی خارج شدم و درکمد رو باز کردم.

خب خب خب

حالا چی بپوشم؟!

یه مانتو سرمه ای که با نخ رنگی روی یک طرف سینه اش گل دوزی شده بود و پایینش چین داشت رو انتخاب کردم .

شلوار لی و مقنعه مشکی خب این از این.

موهامو بعد از شونه کردن بالا بستمشون.

چون پوستم سفید بود نیاز به کرم پودر نداشتم . با یه رژ به کارم خاتمه دادم.

از اتاق بیرون پریدم.

 

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

دخترا من از پف پلک بالا و  پف و گودی زیر چشمم واقعا کلافه شده بودم 😭 پیش دکتر کیوان رضایی عمل پلک بالا و پایین انجام دادم 😊

پلک پایینم بدون بخیه بیرونی بود و الان خیلی جوون‌تر و شاداب‌تر شدم 😍

جای بخیه پلک بالا هم اصلا تو چشم نیست.

هرکی میبینتم میگه چقدر سرحال و جوون شدی ❤️😍

اگر خواستین من دکترمو از اینجا پیدا کردم




با دیدن نرده پله‌ی‌ها، باز کودک درونم بیدار شد و هوس سرسره بازی به سرش زد...

یادمه چند بار به خاطر همین کار احمقانه، با مخ زمین خوردما اما مثل اینکه آدم بشو نبودم...!

به سختی جلو خودم را گرفتم چون آماده شده بودم و امکان جر وا جر شدن لباس هام زیاد بود..

کودک درونم رو خفه کردم و از پله ها مثل آدم پایین اومدم.



خونه نسبتا بزرگی داشتیم و وضع مالی خانوادگیمون روال بود.

پدرم رئیس شرکت یکی از فروشگاه های زنجیره‌ای بود و مادرم هم تا همین یک سال پیش پرستار بیمارستان بود که به خاطر اختلالاتی که روی روح و روانش اثر گذاشته بود، دکترش به این نتیجه رسید که کارشو کنار بگذاره.

البته با درآمد پدرم نیازی به کار کردن مادرم نبود...



باصدای مادرم از فکر بیرون اومدم...

_چه اعجب، بعد از پاره کردن حنجره‌ام بالاخره تونستم خانم رو بیدار کنم....

صندلی رو به عقب هل دادم و روش نشستم.

با حالت کسلناکی صبحانه میخوردم که مامان گفت:

_این چه قیافه ایه؟ انگار کشتی هاش غرق شدن.واکن این اخمارو آدم اشتهاش کور میشع.

سرم را بالا گرفتم و با نگاه متفکرانه پدرم مواجه شدم...



آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .


بعد نیشمو باز کردم و با حالت کش داری گفتم:

_ایـــــنجـــــوو ریییییی خــــــــــوبــــــههه؟!

مامان که سعی میکرد خندشو بخوره صورتشو مثل من کرد و گفت:

_آرهــــــــــهه خــــــــوبـــــــــــه

با این کارش هر سه تامون زدیم زیر خنده...


بابا سرفه‌ی مصلحتی کرد و گفت:

-با میثم حرف زدی؟

با شنیدن اسمش ناخود‌آگاه اخمام توی هم کشیده شد. سرمو زیر انداختم؛

+خبری ندارم!

بابا انگار دوهزاریش افتاد که خبریه، نگاهی به مامان کرد؛ مامانم از همجا بی‌خبر شونه‌ای بالا انداخت...

واسه اینکه از اون جو خلاص بشم لقمه بزرگ تو دهنم چاپوندم و از جا پریدم.

با همون دهن پر گفتم:

+من میرم دیگه...خدافظی!

اجازه مخالفت به مامان رو ندادم و پریدم بیرون...

داشتم نیم بوت های مشکیم که بندش تا بالا بسته میشد و میپوشیدم که صدای بابام به گوشم رسید:

_میخوای برسونمت دخترم؟!

_نه جیگر باید دنبال سارا و مهدیسم برم .

بعد با حالت با مزه ای گفتم:

_سرویس شخصیشونم البته....

بابا تک خنده ای کرد و همینطور که به سمت در میرفت گفت:

_باشه عزیزم پس مراقب خودت باش...

باصدای بلند گفتم:

_ما مخلص آقا حمیدم هستیم...

با این که از در خارج شد اما صدای خنده هاشو میشنیدم.

بعد از پوشیدن کفش ها کولمو رو دوسم انداختم و با صدای بلند از مامان خداحافظی کردم.


بسمت پارکینگ حرکت کردم. سویچ تویوتا مشکی را از کولم بیرون کشیدم و با یه حرکت پریدم بالا. ریموت درو زدم و ماشینو روشن کردم.

صدای آهنگو زیاد کردم و شروع کردم باهاش خوندن.

بیا بربم سفر دبی دبی 

منو با خودت ببر دبی دبی

همیشه از این اهنگای خزو خیل خوشم میومد 

چقدر سارا سر گوش دادن اینا فحش حوالم میکرد.

ولی خب منم از رو نمیرفتم دیگه اونم دید آدم بشو نیستم بیخیال شد. البته چاره ای هم نداشت اگه میخواست زر بزنه باید خودش میرفت دانشگاه. پس تصمیم گرفت با خل و چل بازی های من کنار بیاد


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .


روبه‌روی خونه سارا، ترمز زدم و دوتا بوق زدم تا بفهمه منم و بیاد بیرون.

اخه هر وقت میرم دنبالشون دوتا بوق میزنم اوناهم دیگه متوجه میشن.


در خونه باز شد و سارا درحالی که داشت مث قحطی زده ها لقمه دستش رو می‌لمبوند، بیرون پرید.

سارا عاشق غذا بود و همیشه در حال خوردن به سر میبرد.

تا منو دید دست تکون داد و بدو بسمت ماشین اومد.

با دهن پر سلام کرد.

_چطوری خانم راننده ..

نیشی کردم و با چندش گفتم:

+اول اون گاله رو ببند . مامانت یادت نداده با دهن پر نباید حرف بزنی ؟ تا لوز المعدت قابل رُأیته....

اه چندش....

 لقمه اشو قرت داد و گفت:

_زر نزن بدو که اولین کلاسو با استاد حبیبی داریم و اگه دیر برسیم استاد از خشتک آویزونمون میکنه!

زدم پس کلش و همزمان با بیشعوری نثارش کردم.

با حرکت کردن ماشین صدای سارا به گوشم رسید:

_راستی مهدیس اس داد نری دنبالش .

بعد با عشوه گفت؛

_با آقاشوت میان دانشگاه...


از حرکاتش خنده ام گرفت 

+فقط منو خودت سینگل موندیم .

اگه اینطور پیش بریم باس دنبال دبه ترشی بگردیم.

 نگاهی بهم انداخت و با حالت قهر گفت:

-البته شما که دیگه باید از تو گروه سینگلا خط زده بشی...فردا پس فرداست که با یه بچه بغل بیای دانشگاه!

چشم غره‌ای رفتم و برای حواس پرتی ادامه بحث بشکه رو پی گرفتم:

البته واسه تو باید سایز بشکه رو بزرگ تر انتخاب کنیم...!

با نیشگونی که از بازوم گرفت جیغ خفیفی کشیدم .

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .


ترم یک رشته داروسازی بودم و درسا خیلی سنگین بود جوری که حس می‌کردم از چند ناحیه دچار پارگی خواهم شد...!

کلاس اول هم بیولوژی مولکولی و ژنتیک داشتیم. از استادش هم که چیزی نگم، انگار از دماغ فیل افتاده بود!

خدا امروزو به خیر بگذرونه....




توی پارکینگ دانشگاه پارک کردم و بشمار سه پریدیم پایین.

حال حوصله کل کل با استاد نداشتم پس سرعتمونو زیاد کردیم.

 درو باز کردم با دیدن کلاس شلوغ بدون استاد نفس راحتی کشیدیم.


یه نگاهی به پسرکی که روی میز ایستاده بود و با صدای خروسیش کنسرت راه انداخته بود انداختم.

به سمتش حرکت کردم و با لگد به پایه میزش زدم.

با این کارم از خوانندگی دست کشید و به من نگاه کرد.

دستمو تو هوا چرخوندم و همزمان گفتم

+بسه بیا پایین بچه سرمون درد گرفت...

بچهایی که نزدیک تر بودن، شروع به خندیدن کردن...خواستم با تکه بعدی تیر بارونش کنم که با حضور گل روی استاد، وقت نشد!


هنوز تک و توک صدای خنده و پچ پچ به گوش میرسید که با ضربه دست استاد روی میزش، همه خفه خون گرفتند.


استاد سرفه مصلحتی کرد و مشغول به تدریس شد.

وقتی صدای مغز همه بلند شد و دود هایی که از گوشمون بیرون می اومد را دید، کتابش رو بست.


با خروجش گوشیم توی کیفم شروع به لرزیدن کرد.

با دیدن اسمش حرصی به صفحه زل زدم.

+ مرتیکه اوزمیت برا من لفظ قلم میاد! معلوم نیست یک هفته کدوم گوریه...

گوشیو توی جیبم هل دادم 

+ فعلا جوابت نمیدم تا بسوزی!


همینطوری که با خودم حرف میزدم، سارا عین خرس پرید رو میزم؛

- جواب چیو نمیدی؟ عشقشو؟ علاقشو؟ چشمای مستشو؟

پوکر فیس نگاهش کردم و بعد از چند ثانیه کلافه از جا بلند شدم

+ تُرخدا تو یکی ببند که بدجور اعصابم چیز مرغیه!


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .


میزارو رد می‌کردم که دستمو کشید

- رها چه مرگته؟ هر چی هیچی نمیگم خودت بنالی هی اخم و تخم میکنی! بریز بیرون شاید حالت بهتر شد...


نفسمو کلافه بیرون فرستادم:

+چی می‌خوای بشنوی؟ 

دستمو کشید و منو به سمت بیرون کلاس برد

- بیا بریم حرف می‌زنیم!



روی نیمکت حیاط دانشگاه نشسته بودیم و من مشغول بازی‌کردن با گوشه مانتوم بودم؛ سارا پس کله ای بهم زد که کلا مغزم اومد تو دماغم

+درد چته حیوون وحشی؟ 

دندوناشو با حرص روی هم صابید و پشت دندونای کلید شدش غرید:

- خبر مرگت نامزدت نیستم که یه ربع عشوه شتری بیای من هیچی نگم! ول کن اون مانتو بی‌صاحابو زر بزن ببینم چه دردته!؟

با حالت قهر رومو گرفتم:

+ خیل خوب حالا... 


آهی کشیدم و به کفشام زل زدم

+میدونستی میثم یه هفته رفته بوده ماموریت؟

- اینو که دیگه مرحوم حافظ شیرازیم میدونه بس که زرت و پرت کردی!


چشم غره ای بهش رفتم و به نقطه ای نامعلوم زل زدم:

+ د همین دیگه...من عین اسکلا نشستم زانو غم بغل کردم بعد پنج روز عکس آقا تو شمال همراه اکیپ مختلتشون بیرون میاد!

 

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .


-نهههه

نگاهی به قیافه متعجبش انداختم و سرمو تکون دادم...

بعد چند ثانیه نچندان دور صداش به گوشم رسید؛

- عکسو کی بهت داده؟

ناخونام توی مشتم فرو کردم و با بغض گفتم:

+پرمین!

تقریبا داد زد

- دوس...

نزاشتم بقیه حرفشو بگه و سریع جلوی دهنشو گرفتم..

+ هیس احمق! اره همون دختره کنه خود چس پندار بوزینه...

من نمیدونم میثم چطور دو‌روزم تونسته تحملش کنه!

دستمو از جلوی دهنش کند؛

- خب احمق معلومه واسه حرص دادن تو فرساده اون عکس کوفتیو! باید اول با خودش حرف بزنی ته توشو دراری!


از گوشه چشم نگاه عاقلانه ای انداختم و گفتم؛

+اولا که هرچی زنگ زدم حاج آقا در دسترس نبودن! دوما مثلا میاد چی میگه؟ میگه من بهت دروغ گفتم اومدم دَدَر دودور؟!

معلومه کتمان میکنه!


دستی به محاسن نداشتش کشید و بعد از دقایقی تعمل عارفانه، بشکنی رو هوا زد و گفت:

- فهیدم...از آرمان بپرسیم!

+شمارش از کجا گیر بیاریم نابغه؟


پوزخندی زد و ابروهاشو بالا و پایین کرد

-باز حاجیتو دست کم گرفتی؟ من آمار نصف پسرای دانشگاه و همه استادا رو دارم آرمان که دیگه کوچولوشه


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .



تحقیر آمیز نگاهش کردم و گفتم

+ چه افتخارم میکنه... دختره سبک!!

دهن کجی کرد و دوباره نیشش باز شد؛ دستاشو مثل پیرزنا بالا آورد و گفت:

- خداجون حکمتتو شکر...همینطور که بهونه جور شد من به این شازده زنگ بزنم، همیجوری هم بساط سور و ساز عروسی مارو جور کن که ننم از بی دومادی دق کرد!



با تاسف نگاهش کردم؛

+ اگه این کولی‌بازی ها و تو خواب و خیال سیر کردنات تموم شده، زنگ بزن به این دیلاق ببینم این مارمولک هفت خط کدوم گوریه صداشو در نمیاره!


همینطور که گوشیش رو بالا و پایین می‌کرد که با دلخوری تصنعی گفت:

- حسود بدبخت! چشم نداری عشقولانه منو آرمان ببینی!

قبل از اینکه درشت بارش کنم گوشیو دم گوشش گذاشت و به نشونه سکوت انگشتش رو سمتم گرفت..

صداشو صاف کرد:


-الو سلام عرض شد!

با شنیدن صدای نازک شده‌اش، صورتمو توی هم کشیدم

+هیش...خاک تو سرت!


قری به گردنش داد و بدون توجه به من گفت:

- سلامت باشید...بله بزرگوارید...چشم حتما!

راستش غرض از مزاحمت، در مورد پایان نامه سوالی داشتم میخواستم اگر امکانش هست جزوه ای که مربوط به موضوع هست رو ازتون قرض بگیرم!

- بله میدونم! گفتم چون با آقای سپهری همگروه هستید، مزاحمتون بشم..‌


گوشمو به گوشی سارا نزدیک کردم و به حرفای گنگی که ازش شنیده می‌شد، گوش سپردم!

- عه...تهران نیستید؟ ...درسته...ببخشید اگه فضولی نیست کی بر می‌گردید؟!


سارا سری تکون داد و بعد از گفتن بله ممنون خداحافظی کرد...

عین گربه شرک بهش چشم دوخته بودم

- گفت با میثم شمالن...

اخمام توی هم رفت

+ پس پرمین راست گفته بود!

با ناراحتی سری تکون داد و دسشو روی شونم گذاشت؛

- بد به دلت راه نده...بزار برگرده شاید توضیح داد! 

آهی کشیدم؛ نمی دونستم میتونم این پنهان کاری و دروغ رو ببخشم یا نه...


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .


از پارک کردن ماشین توی پارکینگ، وارد خونه شدم.

از خستگی کولمو روی مبل پرت کردم و خودم هم روی یکیشون ولو شدم.

امروز کلاس های خسته کننده داشتیم فکر میثم هم خستگیمو دوبرابر کرده بود!


مادرم با دیدن من از آشپز خونه بیرون پرید و صورتشو چنگ انداخت؛ 

_اوا خاک بر سرم رها چرا با کفش رو فرش راه رفتی؟!


نگاهی به پاهام کردم و با کف دست به پیشونیم کوبیدم.

+از خستگی یادم رفت درشون بیارم دیگه ببخشید!

همینچوری که نشسته بودم پامو بالا اوردم و بنداشو باز کردم. مشغول در اوردن کفش ها بودم که دوباره صدای ماددم رو شنیدم:

_تو آخرش با این کارات منو به کشتن میدی...

و بعد با تکون دادن سرش به معنای تاسف دوباره وارد آشپز خونه شد.

پوف این مادر ماهم زیادی وسواسی بود.



تو فکر این بودم که چجوری بلند شم کفشارو بزارم دم در که صدای گوشیم بلند شد.

این گشادی بیش از حد اجازه نداد ، پس از همونجا نشونه گرفتم و اونارو پرت کردم.


بنازم نشونه گیریو، دقیق خورد به هدف!

با غرور گوشیو وصل کردم؛

+بفرمایید

با شنیدن صدای میثم، گوشیو از گوشم فلصله دادم و با تعجب به شماره ناشناس چشم دوختم؛

-الو رها؟!

نفس عمیقی کشیدم و به سردی جواب دادم:

+بله؟!

- معلوم هست چرا گوشیتو جواب نمیدی؟


تعجب توی صداش موج می‌زد اما من دلخور تر از اونی بودم که کوتاه بیام! بعدشم اصلا چرا باید کوتاه میومدم؟ 

+خسته ام میثم، بعدا حرف می‌زنیم!

- ینی چی؟ از دیروز تاحالا دارم شمارتو میگیرم، نمیگی نگران میشم؟


ناخودآگاه پوزخندی گوشه لبم شکل گرفت:

+ عه نگران شدی؟ فکر کردم چون دستت بنده مزاحمت نشم! 

- تیکه میندازی؟ آرمان بهم گفت که دوستت زنگ زده بوده آمار بگیره!

از پروییش زبونم بند اومد... نگاهی به آشپزخونه انداختم، برای اینکه مامان نشنوه خودمو تا اتاق رسوندم...

+ ببین میثم کار خوبی کردی...بعد از اتفاقی که تو تولد کاوه افتاد، کمی دو بشک بودم به رابطمون...الان مطمئن شدم!


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .


- رها این چه حرفیه می‌زنی؟ چرا داری یه تنه تصمیم می‌گیری؟ من که نرفته بودم خوش بگذرونم!

پوزخند صداداری زدم؛

+ اما عکسی که دیدم چیز دیگه ای میگفت!


پوف کلافه ای کشید، انگار انتظار نداشت عکسی ازش داشته باشم...

با ناراحتی که تو صداش موج میزد گفت:

- بیا باهم حرف بزنیم رو در رو...برات همچیز رو توضیح میدم!

+ جای حرفی باقی نگذاشتی! 

گوشیو فاصله دادم که حرفش باعث شد دست نگه دارم؛

+ ببخشید...میدونم دلخوری! کار اشتباهی کردم بهت دروغ گفتم...اما بخدا قصدم پنهان کاری نبود! من نرفته بودم واسه تفریح اون عکسی هم که نمیدونم کدوم از خدا بیخبری گرفته...بعد از چهار روز نخوابیدن و کار کردن رو پرژه، بچها گفتن یه سر بریم دریا خستگیمون در بره! 


سکوتم را که دید خوشحال شد... با ملایمت ادامه داد:

- پس شب میام دنبالت بریم رستوران همیشگی...هم یه شام خوشمزه واسه خانومم میخرم تا از دلش در بیارم هم کامل برات توضیح میدم...باشه؟!


آهی کشیدم... با شنیدن صدای مامان دست از فکر کردن کشیدم.

- رها! بیا نهار حاضره...


ترجیح دادم زود تر مکالمه رو تموم کنم:

+ باشه پس شب منتظرم...خداحافظ.



بوی قیمه خونه رو پر کرده بود. یه راست به سمت منبع بو رفتم. به به چه رنگی چه بویی آدم میخواد با کله بپره تو قابلمه....



به ماهی تابه که پر از سیب زمینی های سرخ شده بود چشم دوختم. انگار توی روغن بالا پایین میپریدن و با هم میگفتن: منو بخــــــور منو بخــــــور....

دیگه تحملم تموم شد. چنگالی که کنارم بود رو برداشتم و سر چنگالو توی چند تا خلال سیب زمینی فرو بردم.

یخورده فوتشون کردم و همشونو با ولع داخل دهنم کردم.


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .


مامان که پشتش به من بود بر میگرده و منو با دهن پر درحالی که به خاطر داغ بودن سیب زمینی ها بالا و پایین میپرم میبینه. با تاسف سری تکون میده و میگه:

_چته؟ از کدوم گوری میای؟

در حالی که سیب زمینی هارو به معده هدایت میکنم میگم:

+از کنعان می آیم و به مصر میروم...



جلو خندشو میگیره و میگه:

-زبونت درحالی که داره میسوزه بازم خوب کار میکنه!



درحاای که چندتا دیگه سیب زمینی رو تو دهنم فرومیکنم میگم:

+اره سوسول بارش نیووردم که، بد تر از اینا هم کشیده و دم نزده!!


درحالی که توی صداش رگه های از خنده موج میزنه میگه:

از دست زبون تو بچه... اینقدر ناخونک نزن بزار واسه خورشت باقی بمونه.


بعد از خوردن نهار وارد اتاقم شدم. خیلی خسته بودم پس تصمیم گرفتم یه چند ساعتی که وقت دارم، استراحت کنم.


خودمو رو تخت انداختم و به سقف اتاقم خیره شدم.

به چراغ صورتی خاکستری که ازش ماه و ستاره های کوچولوی کریستالی آویزون بود، نگاه کردم.

توی این چند ماهی که میثم رو شناختم متوجه شدم خیلی خوب میتونه توجیه کنه آدمو پس باید حواسمو جمع کنم و موضعمو پایین نیارم!

هرچند بعید می‌دونم زیاد دوام داشته باشه اما بهتر از هیچیه...

اونقدر به ماه و ستاره ها نگاه کردم که نفهمیدم چطور خوابم برد.


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز