از پارک کردن ماشین توی پارکینگ، وارد خونه شدم.
از خستگی کولمو روی مبل پرت کردم و خودم هم روی یکیشون ولو شدم.
امروز کلاس های خسته کننده داشتیم فکر میثم هم خستگیمو دوبرابر کرده بود!
مادرم با دیدن من از آشپز خونه بیرون پرید و صورتشو چنگ انداخت؛
_اوا خاک بر سرم رها چرا با کفش رو فرش راه رفتی؟!
نگاهی به پاهام کردم و با کف دست به پیشونیم کوبیدم.
+از خستگی یادم رفت درشون بیارم دیگه ببخشید!
همینچوری که نشسته بودم پامو بالا اوردم و بنداشو باز کردم. مشغول در اوردن کفش ها بودم که دوباره صدای ماددم رو شنیدم:
_تو آخرش با این کارات منو به کشتن میدی...
و بعد با تکون دادن سرش به معنای تاسف دوباره وارد آشپز خونه شد.
پوف این مادر ماهم زیادی وسواسی بود.
تو فکر این بودم که چجوری بلند شم کفشارو بزارم دم در که صدای گوشیم بلند شد.
این گشادی بیش از حد اجازه نداد ، پس از همونجا نشونه گرفتم و اونارو پرت کردم.
بنازم نشونه گیریو، دقیق خورد به هدف!
با غرور گوشیو وصل کردم؛
+بفرمایید
با شنیدن صدای میثم، گوشیو از گوشم فلصله دادم و با تعجب به شماره ناشناس چشم دوختم؛
-الو رها؟!
نفس عمیقی کشیدم و به سردی جواب دادم:
+بله؟!
- معلوم هست چرا گوشیتو جواب نمیدی؟
تعجب توی صداش موج میزد اما من دلخور تر از اونی بودم که کوتاه بیام! بعدشم اصلا چرا باید کوتاه میومدم؟
+خسته ام میثم، بعدا حرف میزنیم!
- ینی چی؟ از دیروز تاحالا دارم شمارتو میگیرم، نمیگی نگران میشم؟
ناخودآگاه پوزخندی گوشه لبم شکل گرفت:
+ عه نگران شدی؟ فکر کردم چون دستت بنده مزاحمت نشم!
- تیکه میندازی؟ آرمان بهم گفت که دوستت زنگ زده بوده آمار بگیره!
از پروییش زبونم بند اومد... نگاهی به آشپزخونه انداختم، برای اینکه مامان نشنوه خودمو تا اتاق رسوندم...
+ ببین میثم کار خوبی کردی...بعد از اتفاقی که تو تولد کاوه افتاد، کمی دو بشک بودم به رابطمون...الان مطمئن شدم!