خودمو به در رسوندمو دستمو تو هوا تکون دادم:
+غمت نباشه خودش نخواست بیاد بالا....
فعلا
با عجله دم دست ترین کفشمو پوشیدم که مامان خودشو میگ میگ وار رسوند بهم؛
-عجله نکن دختر میوفتی خدایی نکرده...یادت نره سلام برسونی!
چشمکی بهش زدم و با لبخند معنادار گفتم:
+چشم خانومی...شماهم مواظب بابا باش!
مامان لب گزید که خندیدم و ادامه دادم:
+از فرصت خوب استفاده کنید که کم گیر میاد.
-از دست تو دختر حیا هم خوب چیزیه.
چشمک دیگه ای زدم و ترجیح دادم کرم درونمو کنترل کنم و جلوی زبونمو بگیرم چون هم وقت نداشتم هم امکان داشت به خاطر فاصله کمی که با مامان داشتم، مورد عنایت قرار بگیرم!
هرچقدر کوچه رو نگاه کردم ماشین میثم رو ندیدم... همینطوری عین شتر گردنمو چپ و راست میکردم که یه بی ام و مشکی برام چراغ زد!
با تعجب دور و برمو نگاه کردم؛ با ریز کردن چشمام سعی داشتم پشت شیشه های دودیش راننده رو تشخیص بدم که خداراشکر قبل از کور شدن احتمالی، شیشه ماشین پایین رفت.
- بیا بالا دیگه منتظر چی هستی؟
ه تای ابروم بالا رفت اما ترجیح دادم قیافه متعجبم رو پشت قیافه حق به جانب قایم کنم..