#Part_5
#رمان_دختر_برنامه_نویس👩💻
دلارام
من گریه ام نمیومد تو هنگ بودم فقط نگران داداشم بودم که زود تر بیاد بی قرار بودم سرم بجوری درد میکرد قبلم سوزش میکرد نمی دونستم چِمه فقط دلم میخواست ی خبر خوش بشنوم دکتر اومد من سریع رفتم جلوی دکتر رو گرفتم گفتم اقاای دکتر حال داداشم چطوره؟ چیزیش شده؟؟؟
~آقای دکتر گفت: نگران نباشید به موقع رسوندیش بیمارستان فقط باید ی آزمایش انجام بده ببینم چیزیش نیست مرخص میشه
ازش تشکر کردم گفتم می تونم ببینمش ~آقای دکتر گفت: نه بزار استراحت کنه
_من گفتم : دکتر فقط ۲ دقیقه زود میام
~آقای دکتر گفت: فقط ۲ دقیقه اجازه میدم ببینیش
من سریع رفتم داخل دیدم داداشم سرش رو باند پیچی کرده بودن یکی از دستاشم شکسته بود
رفتم با خنده گفتم : داداش چرا مواظب نیستی نگاه چیکار کردی با خودت ؟
●دیار گفت: بجای اینکه بیای بگی داداش جون حالت خوبه چطوری الاهی قربونت بشم میای اینو بم میگی :/
_من گفتم: نه انتظار داری نازت رو بکشم بگم داداش گلم الاهی فدام بشی حالت خوبه قربونم بشی بهتری ؟
دیار هیچی نگفت فکنم ناراحت شده گفتم خو حالا تو ام بلند مثل دخترا فقط قهر کنی نازت رو بکشم بجای اینکه تو بیای ناز منو بکشی من باید ناز تو رو بکشم
حالا بهتری؟ چیزی میخوری بخرم بیام
یهو با چشای ذوق زده بهم نگاه کرد با صدای بم گفت: ساندویچ ناگت میخوام
_بهش گفتم: شوخی میکنی دیگه؟
●دیار: نه خیلی ام جدی ام میخواستی تعارف نکنی حالا ام برو بگیر میبینی که تصادف کردم
_دلارام: به من چه میخواستی تصادف نکنی جرمش رو من که نباید بکشم
دیار:خانم پرستار خانم پرستار
●دلارام : چی میخوای بگو به من با پرستارا چیکار داری؟
تا خواست چیزی بگه بهش گفتم من میرم سفارشتون رو بیارم آقای احمدی