۳۷۳
قباد دستشو روی دهن و بینی ام گزاشت تا فقط چشم هام پیدا بشه ...
دقیق نگاه کرد و گفت " نمیدونم چرا نتونستم تشخیصت بدم که تو همون بودی ...
_ شاید چون هر بار منو میدیدی ...
دستشومحکمتر فشرد و حرفمو قطع کرد و گفت : چون هر بار میدیدمت چشم هام کم سومیشد ...
چون تمام منو از خودت پر کرده بودی ...
سرشوتو گردنم فرو برد و مثل گذشته ها بوسه هاش تنمو داغ میکرد ...
لبهاشوروی گوشم گزاشت نفس هاش به گوشم میخورد و گفت : چه قسمت قشنگی بودی ...
از کنار پنجره منو با خودش به سمت تخت برد ...
اخم کردم و گفتم : زشته پیرمرد نوه هات تو حیاطن امروز فردا نتیجه اتم بدنیا میاد ...
چشم هاش قرمز شده بود کامل روم خیمه زده بود .....
به یاد گذشت ها قلقلکم میداد و صدای خندهام اتاق رو که هیچ عمارت روپر میکرد ...
دستمو لای دندون هام فشردم و مانع خندهام شدم...
_ قباد زشته ...موهامو نوازش کرد و گفت : دوست داشتنت یا عاشقت بودن زشته ...؟
بالاخره برگشتیم پیش بقیه تو حیاط ..
هلما شکمش یکم برجسته شده بود و یه دختر توش داشت رشد میکرد ...ولی نوه طلا پسر بود ...بهار هزار و چهارصد و یک ...
بشقاب های گوجه سبز تو دست ها میجرخید و با اومدن بساط اش خاله دلم ضعف رفت ...پر بود از گردو و پیاز داغ و نعنا داغ مثل همیشه ...قباد چند قاشق بیشتر نمیخورد ...سنگینی نگاهشو حس میکردم ...
بهم خیره بود ...
موهامو از رو عمد پشت گوشم زد بازم روسری سر نکرده بودم ...
از دور نگاهم میکرد ...
میتونستم از نگاهاش حزف دلشو بخونم ...
میگفت : دیدی گذشت ...دیدی گفتی یهو ده سال ...یهو بیست سال ...یهو چهل سال گذشت..
دیدی دیگه هیچ چیزی نتوتست از من بگیردت ...دیدی دنیا اونقدر هم ظالم نبود ...
با نگاهم بهش گفتم : اره گذشت ...
اینا ثمره های همون عشق منن ...پسرا دخترم ...اینا مهر عاشقی من بودن ...
سرشو پایین انداخت ریز خندید و دوباره نگاهم کرد ولی اینبار با صدا و محکم برای اولین بار جلوی همه ...گفت : دوستت دارم ...
دهنم باز موند اما چشم هام میخندید ...و با بغض گفتم : من بیشتر دوستت دارم ...
پایان ....
💚💚💚