سرشو به اونسمت گرفت از نگاهام در امان نبود ...
دستمو با ترس و لرز بالا بردم ....کنار صورتش گزاشتم ...
تنش برعکس همیشه یخ بود ..
انگشت هامته ریشش رو لمس میکرد ..
خدا اون بالا شاهده اگه صدای سلطان نمیومد میبوسیدمش چون طاقت نداشتم...
سلطان ارباب رو صدا میزد ...
دستمو عقب کشیدم و با عجله از روبروم گذشت و رفت ...
نتونستم راه برم همونجا روی زمین نشستم ....تمام تنم سست بودن ...
سفره ناهار رو پهن کرده بودن...
ناهار مهمون داشتن و منم رفتم اتاق بالا ...
اقا محرم پای سفره با ارباب و خانم بزرگ و خاله تهمینه بود ..
سلام که کردم تهمینه خانم به احترامم سرپا شد ...
_ مرجان اومده ...
همدیگر رو بغل گرفتیم...
خانم بزرگ به کنار خودش روی زمین زد بیا پیش من ...
بین قباد و خانم بزرگ جای گرفتم ...
خانم بزرگ بشقاب خالی امو پر کرد ..
_ مهمونتم مثل خودته ...خوش اومدین ...ما یه مدتی مهمون خونه خاله مرجان بودیم از اینا احترام یاد گرفتیم ...
رحمان رو میخوایم با ابرو داماد کنیم ...
چند ماهی اون همه مخارج ما رو میداد ...
اقا محرم با تعجب گفت : چرا مگه ورشکست شده بودین ؟
قباد ریز لبخندی زد ...
_ نه اینجا رو ازمون گرفته بودن ...
بفرما غذا از دهن میوفته ..
دلم از اون تکه های سینه مرغ سرخ شده تو روغ محلی رو میخواست ...
سمت قباد بود ...
اب دهنم رو جمع کردم و اروم ب با پام به زانوش زدم ....نگاهم که کرد گفتم " میشه برام مرغ بزاری ؟
بازم اون روی بد اخلاقیش بود به سلطان اشاره کرد بیجاره خم شد دیس رو جلوم اورد ...
تکه ای برداشتم و زیر لب جوری گفتم که خوب بشنوه ...
_ کاش حداقل دستت شکسته بود که میگفتم چلاقی ...
یه تکه مرغ انقدر برات سخته ...
حتی سرشو تکون نداد چیزی بگه ...
اما چه حرفی زده بودم و مرغ امین چه زود امین گفته بود ...
با اشتها میخوردم من یه روزی اونجا خانمبودم و حالا هیچ ...
💜💜💜💜💜