یه مشکل بزرگ توی زندگی من و شوهرم بود یک سال خونه پدرم بودم.قصد داشت طلاقم بده مصمم.حتی بعد فهمیدم که با همسر سابقش رفت و آمد داشتن و قصدداشته من طلاق بده اون برگردونه.من هم خونه پدرم شرایط سختی داشتم یه مدت نمازشب خوندم و شوهرم برگشت اومد دنبالم.بعداز اون بارداربودم.پسرهمسرم خیلی زندگی رو سخت کرده بود یعنی به تنگ اومده بودم.یک شب با گریه بیدارشدم و نمازشب خوندم بخدا قسم فردا صبحش رفت پیش مامانش سربزنه.دیگه مادرش نزاشت برگرده و گفت که پیش خودم بمونه.هنوزم بعد از دوسال برنگشته.یکبار دیگه شوهرم بیکاربود.پاشدم نمازشب خوندم فردا صبح بهش زنگ زدن و سرکاررفت.این سه بار معجزه دیدم.ولی الان مدتیه میخونم برا یه حاجت دیگه هنوز حاجتم نگرفتم