خیلی خستم.با هزار امید و ارزو ازدواج کردم که خوشبخت بشم ولی اصلا منو نمیبینه فقط خانوادش مهمن براش.اصلا بمن اهمیت نمیده نه بیرون میریم نه تفریح داریم نه خوشحالی داریم همیشه تو خونمون با قیافه عبوس و ناراحتش روبرو هستم که نشسته جلو تلویزیون و اصلا یک کلامم حرف نمیزنه.اگرم حرف بزنه درد منو دوا نمیکنه چون روحم خستس.از وقتی زنش شدم اون شادابی و سرزندگیم از بین رفت.افسرده شدم.ولی بازم دوستش دارم.دلم میخواد بمیرم.هرچی بخودم برسم منو نمیبینه.هرچی بهش محبت میکنم براش اهمیت نداره.فقط فکر و ذهنش خانوادشه که اذیت نشن و همش میگه گناه دارن ولی هیچوقت نگفت توهم زنمی و گناه داری.هم ازش متنفرم هم دوسش دارم.دلم میخواد خودکشی کنم ولی میترسم.یه امپول هست اگر بزنی سریع ایست قلبی میده تو فکرم انجامش بدم ولی میترسم دردم بگیره.میخوام بمیرم
خوب وقتایی که حالش خوبه بدون کج خلقی یا بد رفتاری باهاش حرف بزن مگه روباته که توجه نکنه بهت
اصلا حرف نمیشه باهاش زد وقتی اسم خانوادشو میارم اصلا نمیخواد گوش بده بقیش چیه تا اسم میاد جبهه میگیره اصلا حزف نمیزنه و نمیزاره حزف بزنم.دقیقا ربات و سنگ دل و خودخواهه
خوب وقتایی که حالش خوبه بدون کج خلقی یا بد رفتاری باهاش حرف بزن مگه روباته که توجه نکنه بهت
اصلا هیچکدوم تصورم نمیتونین بکنین که جقدر من براش بی اهمیتم اصلا نگام نمیکنه ۳ساله تو زندگی همیم یکبار فقط یکبار نشده تنها بریم غذابخوریم یا بریم بازار همش باید باباش و خواهرش دنبالش راه بیفته متنفرم از وقتایی که میگه بپوش بریم بیرون بابام و خواهرمم هستن اونام نمیفهمن که نیان متنفرم ازشون